تبليغاتX
مطالعات فرهنگی رادیکال
مجموعه ی یادداشت ها مقالات ترجمه ها زیر چتر مطالعات فرهنگی
درباره آوانگارد و آوانگاردیسم 

رابطه ی میان توده و نخبه ( یا Mass/Elite) هم در هنر و هم در سیاست همیشه مهم و مسأله ساز بوده است. آیا در امر رهایی انسانها فاعلیت با همگان است یا گروهی نخبه؟ مارکس می گوید رهایی کارگران امر خود کارگران است و در واقع از خودرهایی سخن می گوید. اما آیا این امر بی واسطه است یا می تواند مثلا به واسطه گروهی نخبه میانجی گری شود؟ می دانیم که لنین مثلا معتقد بود که آگاهی کارگران در فعالیت های خودبخودی همواره اتحادیه ای باقی می ماند و در نتیجه حزبی متشکل از انقلابیون حرفه ای بایست آگاهی کمونیستی را به میان توده ها ببرند. او اصطلاح آوانگارد برای ارجاع به اعضای حزب برد. اعضایی که بنا به قول لوکاچ نماینده آگاهی موجود طبقه کارگر نیستند، یعنی آن نوع آگاهی که واقعا وجود دارد و متأثر از ازخودبیگانگی، ایدئولوژی طبقه حاکم و ... است، بلکه نماینده آگاهی ممکن طبقه است که اگرچه از واقعیت عینی طبقاتی و پیکار طبقاتی امکان پذیر می شود اما فی الحال در دسترس بهترین و آگاهترین ( الیت ) افراد است و با آموزش سیاسی و مباحث و مجادلات نظری رشد می یابد. اما مفهوم آوانگارد به خصوص برای اشاره به جنبش های هنری و فرهنگی پیشرویی مصطلح شده است که در اوایل قرن بیستم و تا حدود دهه 30 در جوش و خروش بودند و فوتوریسم، سورئالیسم، اکسپرسیونیسم، دادائیسم، کانستراکتیویسم، مدرسه هنری باهاوس، گروه دی استیل، فوویسم، و ... از آنجمله اند. این جنبش ها البته در مواردی با یکدیگر اشتراک داشتند و در مواردی تفاوت. آنها با انترناسیونالیسم، تجربه گرایی فرمی، بغرنج سازی، حمله به سنت ها، هواداری از انقلاب اجتماعی، و .. مرتبط بودند و از یک طرف خواهان نابودی مرزهای هنر و زندگی روزمره و مرتبط کردن پراکسیس های هنری خود به توده مردم بودند و از طرف دیگر عموما از علائق، سنت ها، دلبستگی ها و باورهای توده مردم گریزان بودند و به دلیل دشوار فهمی متون آنها قادر به ارتباط با توده نبودند. آنها با چپ سیاسی نیز روابط ویژه ای داشتند که از همکاری مشترک و اتفاق نظر تا درگیری ها و خصومت ها متغیر بود. مثال های آن را می توان برشمرد. لنین با فوتوریسم و آوانگاردهای روس میانه خوبی نداشت و در نامه ای به لوناچارسکی از او برای مقابله با فوتوریسم مدد خواست. از طرفی او سینما و الکتریزه سازی را تجلیل می کرد، مواردی که در جنبش آوانگارد روس بسیار اهمت داشت. مایاکوفسکی که زیر چتر مجله او با نام لف بیشتر آوانگاردهای روس جمع بودند خود زمانی از اعضای فعال سوسیال دموکراسی روس بود و به استقبال انقلاب اکتبر رفت و دفتر مرکزی حزب کمونیست روسیه را خانه خود می دانست. سورئالیست ها نیز برای مدت کوتاهی به حزب کمونیست فرانسه پیوستند و اگر چه این رابطه بسیار زود گسست اما به مجادلات فراوانی منتهی شد. با شکست انقلاب کارگری در اروپا آوانگاردیسم نیز سرکوب شد. استالینیسم آوانگاردهای روس را قلع و قمع کرد و رئالیسم سوسیالیستی را در عرصه هنر تنها فرم مجاز هنری دانست ( فرمی که به شدت متأثر از سنت های بورژوایی رمان در قرن نوزدهم و نیز فهم و ذائقه عموم توده ها بود ) و نازی های آلمان نیز آوانگاردهای هنری را در کنار کمونیست های انقلابی از دم تیغ گذراند. در فرانسه نیز اگر چه برتون با نزدیکی به تروتسکی سورئالیسم را تا چند دهه بعد رهبری می کرد اما غلبه استالینیسم در حزب کمونیست فرانسه ( که اکثریت نیروهای کارگری را در خود سازمان داده بود ) به حاشیه ای شدن و افول این جنبش کمک کرد. درواقع می توان گفت اگر چه آوانگاردها بیشتر محافلی از نخبگان فرهنگی و فکری جامعه بودند و واکنش توده ها غالبا نفی، تمسخر و طرد آنها بود اما حیات و عروج آنها با حیات و عروج جنبش توده ای کارگری در اروپا همبسته بود و با افول این جنبش آوانگاردها نیز از پویایی یا بقا بازماندند.

مفهوم آوانگارد را نخست سن سیمون مطرح کرد و جالب اینکه در دوره های مختلف حیات فکری خود دو مفهوم متمایز و متفاوت از این مفهوم را گسترش داد که بذر کشمکش های آتی آوانگاردها را در خود داشت. او که مدتی را در ارتش به سر برده بود این اصطلاح را که در زبان نظامی رایج بود و به بخش کوچک پیش قراول ارتش اطلاق می شد را در مباحث اجتماعی وارد ساخت. دستگاه نظری او در ابتدا نقشی بسیار ویژه را برای مهندسین و دانشمندان قائل بود که به واسطه دسترسی به دانش و علوم و توانایی کاربست آنها الیتی را تشکیل می دادند که بایست نقش راهبری و هدایت جامعه و توده ها را به جامعه ای بی نقص و بی ستم بر عهده می گرفتند. در این مفهوم، نقش هنرمند گسترش و پراکندن ایده های این گروه نخبه در میان توده ها را برعهده داشتند. اما در دوره پایانی زندگی سن سیمون، او بیشتر به حیات معنوی و دگرگونی های غیرمادی ( فرهنگی، فکری ) اهمیت قائل شد و در نتیجه هنرمند نقشی کلیدی در راهبری جامعه یافت. مطابق این دیدگاه هنرمند قدرت آفرینشگرانه خود را محدود به هیچ برنامه یا ایده ای خارجی نمی کند بلکه خلاقیت او منبعی پرشور است برای بازسازماندهی جامعه و درنتیجه خود هنرمند به جایگاه الیتی پرتاب می شود که پیشگام توده ها و نیز مهندسین و دانشمندان و سیاستمداران است. این دو مفهوم دو سر طیفی را بعدها شکل دادند که از یکطرف به رئالیسم سوسیالیستی و هنر عامه پسند ختم می شود و سر دیگر آن هنر ناب و نخبه گرا.

اما آن هایی که به آوانگارد شناخته شده اند در فاصله این دو قطب وجود دارند. مفهوم هنرمند-مهندس نزد آوانگاردهای روس و هنرمند- نابغه ( یا مجنون ) نزد آوانگاردهای فرانسه خود اشکال متنوع این کشمکش مفهومی را نشان می دهند. عموما آنها خواهان براندازی مفهوم هنرمند و منهدم کردن مفهوم رایج هنر بودند. آنها خواهان انقلاب اجتماعی بودند. و نیز اینکه اگر چه به محافلی کوچک محدود بودند که بیشتر آنها پیش از جنگ دوم جهانی سرکوب، نابود یا مضمحل شدند اما تأثیرات عمیقی بر فرهنگ و جامعه خود در سالهای بعد گذاردند.

مطالعه آوانگاردها بسیاری از سئوالات و مسائل دیگر را نیز به دنبال دارد یا با آنها پیوند خورده است. امروزه آوانگاردها مورد انتقادات بی شمای واقع اند. آنها از زاویه تعلق به ایده کلی پیشرفت مورد انتقادند اگر چه بیشتر آنها مفهوم روشنگری پیشرفت را منکر بودند. آنها به دلیل نخبه گرا بودن، مردانه بودن، طرفدار خشونت بودن، و ... محکوم شده اند. اما بدون پراکسیس های آنها هر گونه تصوری از توده ها، زن نو، صلح بین المللی و موارد مشابه امکان پذیر نیست.

|+| نوشته شده توسط وحید ولی زاده در دوشنبه 5 فروردین1387 | موضوع:
بالا