تبليغاتX
مطالعات فرهنگی رادیکال
مجموعه ی یادداشت ها مقالات ترجمه ها زیر چتر مطالعات فرهنگی
مکتب بیرمنگام 

مطالعات فرهنگي بريتانيا

 

در حاليکه مکتب فرانکفورت شرايط فرهنگی مرحله سرمايه داری انحصاری دولتی و يا فورديسم را که با رژيم توليد انبوه و مصرف انبوه همراه است، بيان می کرد،  مطالعات فرهنگی بريتانيا در دهه 60 پديدار شد. زمانی که اولا، مقاومت جهانی گسترده ای در برابر سرمايه داری مصرفی و عروج جنبش های انقلابی وجود داشت و در درجه بعد، ظهور مرحله جديد سرمايه بود که با اصطلاحاتی چون "فرافورديسم" ، "پست مدرنيته" يا ديگر واژه هايی توصيف شده است که ناظر بر شکل بندی فرهنگی اجتماعی متنوع تر و رقابتی تر است. اشکالی از فرهنگ که مرحله اوليه مطالعات فرهنگی بريتانيا در دهه 50 و ابتدای دهه 60  به آن پرداخته اند، شرايط دورانی را بيان می کرد که هنوز تنش قابل ملاحظه ای بين فرهنگ قديمی طبقه کارگر و فرهنگ توليد انبوه شده ای که نمونه بارز آن محصولات صنايع فرهنگی آمريکا بود، در انگلستان و بسياری از کشورهای اروپايی وجود داشت. پروژه اوليه مطالعات فرهنگی که توسط ريچارد هوگارت، ريموند ويليامز و ای-پ-تامپسون توسعه يافت، تلاش در جهت حفظ صيانت فرهنگ طبقه کارگر در مقابل يورش فرهنگ توده ای توليد شده توسط صنايع فرهنگی داشت. پژوهش های تامپسون در مورد تاريخ نهادها و مبارزات طبقه کارگر بريتانيا و دفاع هوگارت و ويليامز از فرهنگ طبقه کارگر و حمله آنها به فرهنگ توده ای، بخشی از پروژه سوسياليستی و کارگری بود که فرض می کرد طبقه کارگر صنعتی نيروی مترقی اجتماعی است که می تواند به منظور پيکار عليه نابرابری های جوامع سرمايه داری موجود و برقراری جوامع برابر تر سوسياليستی بسيج و سازماندهی شوند. درگيری شديد ويليامز و هوگارت در پروژه های آموزش کارگران و جهت گيری آنها در راستای سياست های سوسياليستی طبقه کارگر باعث می شود مطالعات فرهنگی در نزد آنان به صورت ابزاری برای تغيير مترقی اجتماعی ديده شود.

 

نقد موج اول مطالعات فرهنگی از آمريکايی گرايی و فرهنگ توده ای توسط هوگارت، ويليامز و ديگران در اواخر دهه 50 و اوايل دهه 60 مشابه با انتقادات مکتب فرانکفورت بود با اين تفاوت که آنها طبقه کارگر را درعصر فاشيسم در آلمان و بسياری از کشورهای اروپايی تباه شده می ديدند که هرگز نمی توانست منبعی قدرتمند برای دگرگونی دهايی بخش اجتماعی باشند.فعاليت دهه 60 مکتب بيرمنگام در امتداد راديکاليسم موج اول مطالعات فرهنگی بريتانيا ( سنت " فرهنگ و جامعه " هوگارت، تامپسون، ويليامز ) و همچنين برخی جنبه های مهم مکتب فرانکفورت بود. اما پروژه بيرمنگام همچنين راه را برای چرخش پوپوليستی پست مدرن در مطالعات فرهنگی هموار کرد.

 

اينکه مرحله دوم مطالعات فرهنگی بريتانيا که با بنيان گذاری مرکز مطالعات فرهنگی معاصر در دانشگاه بيرمنگام توسط استوارت هال آغاز شد- در بسياری از چشم اندازهای کليدی با مکتب فرانکفورت سهيم بوده است، مورد تصديق همگان نيست. مرکز در اين دوران طيفی از رويکردهای انتقادی را برای تحليل، تفسير و نقد محصولات فرهنگی توسعه داد. ( نگاه کنيد به هال 1980ب، جانسون 1986/ 1987،  مک گوگان 1992 و کلنر 1995 ). گروه بيرمنگام از ميان مجموعه ای از بحث های درونی، و واکنش به جنبش ها و مبارزات اجتماعی در دهه 60 و 70، درگير تأثيرات متقابل بازنمائی و ايدئولوژی های طبقه، جنسيت، نژاد، قوميت و مليت در متون فرهنگی و از جمله رسانه ها شدند. پژوهشگران مرکز بيرمنگام از جمله نخستين کسانی بودند که تأثيرات روزنامه ها، راديو، تلويزيون، فيلم و ديگر اشکال فرهنگی عامه پسند بر مخاطبين را مطالعه کردند. آنها همچنين متمرکز شدند بر اينکه چگونه مخاطبين مختلف به روش های متنوع و در زمينه های مختلف فرهنگ رسانه ای را به کار می برند و تفسير می کنند و به تحليل عواملی پرداختند که عکس العمل مخاطبين را به متون رسانه ای به شيوه های متفاوت شکل می دهد.

 

دوره کلاسيک مطالعات فرهنگی بريتانيا از اواخر دهه 70 تا اوايل دهه 80 با تطبيق رويکردهای مارکسيستی بويژه رويکردهای متأثر از آلتوسر و گرامشی با مطالعه فرهنگ ادامه يافت. ( به خصوص نگاه کنيد به هال 1980 الف) گرچه هال معمولا مکتب فرانکفورت را در شرح خود قلم می اندازد، اما برخی از کارهای انجام شده توسط گروه بيرمنگام مواضع مشخص و کلاسيک مکتب فرانکفورت را ، از نظريه اجتماعی و متدولوژی انجام مطالعات فرهنگی تا چشم اندازها و استراتژی های سياسی، منعکس کرده اند. مطالعات فرهنگی بريتانيا همچون مکتب فرانکفورت جذب و ادغام طبقه کارگر و کاهش آگاهی انقلابی آن ها را مشاهده کرد و شرايط چنين فاجعه ای را برای پروژه مارکسيستی انقلاب مطالعه کرد. مطالعات فرهنگی بريتانيا مانند مکتب فرانکفورت نتيجه گرفت که فرهنگ توده ای نقش مهمی را در ادغام طبقه کارگر در جوامع سرمايه داری موجود بازی می کند و اينکه فرهنگ رسانه ای و مصرفی، شيوه نوينی از هژمونی سرمايه داری شکل می دهد.

 

هر دوی اين سنت ها درگير فصل مشترک فرهنگ و ايدئولوژی شدند و نقد ايدئولوژی را کانون مطالعات فرهنگی انتقادی ديدند. هر دو، فرهنگ را به مثابه شيوه و بازتوليد ايدئولوژيکی و هژمونی فهميدند به گونه ای که اشکال فرهنگی به شکل دادن به شيوه های تفکر و رفتاری کمک می کند که اشخاص را با شرايط اجتماعی جوامع سرمايه داری تطبيق می دهد. همچنين هر دو فرهنگ را به مثابه شکل توانمند مقاومت در برابر جامعه سرمايه داری مورد ملاحظه قرار دادند. هم طليعه داران اوليه مطالعات فرهنگی بريتانيا به خصوص ريموند ويليامز و هم نظريه پردازان مکتب فرانکفورت فرهنگ بالا را بعنوان حاملين نيروهای مقاومت در برابر مدرنيته و ايدئولوژی سرمايه داری می نگريستند. بعدتر مطالعات فرهنگی بريتانيا به لحظات مقاومت در فرهنگ رسانه ای و تفاسير و کاربرد مخاطب از محصولات رسانه ای بها داد، در حاليکه مکتب فرانکفورت جدا از برخی استثنائات گرايش داشت فرهنگ توده ای را به عنوان شکل قدرتمند و هماهنگ سلطه، مفهوم پردازی کند. تفاوتی که به تقسيم بندی جدی اين دو سنت منجر می شود.

 

مطالعات فرهنگی بريتانيا از آغاز خصلتی شديدا سياسی داشت و امکانات بالقوه مقاومت را در خرده فرهنگ ها بررسی می کرد. بعد از ارزش گذاری نخست آنها به فرهنگ طبقه کارگر، آنها ( در مرحله بعد ) نشان دادند که چگونه فرهنگ جوانان می تواند در برابر اشکال هژمونيک سلطه سرمايه داری مقاومت کند. بر خلاف مکتب کلاسيک فرانکفورت ( اما مشابه با هربرت مارکوزه )، مطالعات فرهنگی بريتانيا به سوی فرهنگ جوانان به عنوان منبعی که اشکال نوين بالقوه مخالفت و دگرگونی اجتماعی را فراهم می آورد،توجه کردند. مطالعات فرهنگی بريتانيا از خلال مطالعه خرده فرهنگ جوانان نشان داد که چگونه فرهنگ اشکال متمايز هويت و عضويت گروهی را شکل می دهد و همچنين به ارزيابی پتانسيل اعتراضی خرده فرهنگ های متعدد جوانان پرداخت.( نگاه کنيد به جفرسون1976 و هبداژ1979 ) مطالعات فرهنگی توجه خود را به اين نکته متمرکز کرد که چگونه گروه های خرده فرهنگی در برابراشکال مسلط فرهنگ و هويت مقاومت می کنند و سبک و هويت خود را می سازند. کسانی که خود را با رمزهای مد و لباس مسلط و رفتار و ايدئولوژی سياسی مسلط تطبيق می دهند هويت خود را در درون گروه های اصلی به عنوان اعضاء گروه های معين اجتماعی می سازند. ( به عنوان مثال آمريکايی های سفيد، طبقه متوسط و محافظه کار ) اشخاصی که با خرده فرهنگ ها هويت می يابند، همچون فرهنگ پانک يا خرده فرهنگ ملی گرايان سياه به شکلی متفاوت از جريان اصلی به چشم می آيند و عمل می کنند و نتيجتا هويت های اعتراضی می سازند که آنها را در تقابل با مدل های استاندارد تعريف می کند.

 

اما مطالعات فرهنگی بريتانيا برخلاف مکتب فرانکفورت به اندازه کافی درگير جنبش های زيبايی شناختی آوانگارد و مدرنيستی نشد و توجهش را به طور گسترده محدود به توليدات فرهنگ رسانهای و عامه ÷سند کرد. به هر حال توجه مکتب فرانکفورت به هنر آوانگارد و مدرنيسم در اشکال گوناگون ان محتملا بارآورتر از ناديده گرفتن مدرنيسم و تا حد زيادی فرهنگ بالا از سوی مطالعات فرهنگی بريتانيا بود. به نظر می رسد اشتياق فراوان مطالعات فرهنگی بريتانيا به مشروعطت بخشی به مطالعه فرهنگ عامه و توجه به محصولات فرهنگ رسانه ای، به روی گردانی از آنچه فرهنگ بالا ناميده می شود به سوی فرهنگ عامه شد. اما چنين چرخشی ديدگاه های ممکن به تمام اشکال فرهنگ را قربانی می کند و تقسيم حوزه فرهنگ به دو بخش عاميانه و نخبه گرا را باز می تابد. ( که همان ارزش گذاری قديمی تر تمايز مثبت/منفی فرهنگ بالا و پست را باز می تاباند ) مهم تر از اين اين مسأله منجر شد به قطع ارتباط مطالعات فرهنگی از کوشش برای توسعه اشکال اعتراضی نوعی فرهنگ که با " آوانگارد تاريخی" تداعی می شود.( برگر 1984 ) جنبش های آوانگارد مانند اکسپرسيونيزم، سوررئاليزم و دادا خواستار تکاملی در هنر بودند که بتواند جامعه را به صورت انقلابی دگرگون کند و آلترناتيوهايی برای اشکال هژمونيک فرهنگ ارائه می کردند.

 

پتانسيل اعتراضی و رهايی بخش جنبش های آوانگارد هنری مضمون مهم مکتب فرانکفورت و به خصوص آدورنو بود که به طور عمده ای توسط محققين مطالعات فرهنگی بريتانيا کنارگذاشته شد. با اين حال اين امر جالب توجه است که توجه به جنبش ها و اشکال آوانگارد در مرکز توجه پروژه اسکرين بود که به نوعی آوانگارد هژمونيک نظريه فرهنگی در بريتانيای دهه 70 بود و تا قبل از برتری يافتن مکتب بيرمنگام تأثير نيرومندی بر پيرامون خود داشت. در اوايل دهه 70 اسکرين تمايزی بنيادين ميان رئاليزم و مدرنيزم را مطرح کرد و مجموعه ای از انتقادات به هنر رئاليست بورژوايی و وضعيت فرهنگ رسانه ای که رمزهای ايدئولوژيک رئاليزم را بازتوليد می کرد وارد آورد. اين پروژه نظريه اسکرين را در ارتباطی عميق با مکتب فرانکفورت و بويژه آدورنو قرار داد، اگر چه اختلافات جدی ای نيز موجود بود.

 

در دهه 79 و اوايل دهه 80 مطالعات فرهنگي بريتانيا انتقادات نظام مندي را از مواضع نظري اسكرين به عمل آورد كه در حقيقت هيچگاه پاسخي به آنها داده نشد. (هال و ديگران 1980) در واقع آنچه كه به عنوان نظريه اسكرين شناخته مي شد خود به عنوان يك گفتمان نظري منسجم و يك برنامه عملي در دهه 80 متلاشي و منحل شد. در حاليكه بسياري از انتقادات مطالعات فرهنگي بريتانيا به نظريه اسكرين متقاعد كننده بود. تأكيد بر عمل آوانگارد كه توسط اسكرين و مكتب فرانكفورت دفاع مي شود آلترناتيوي بارآور را در مقابل حذف چنين اعمالي از سوي مطالعات فرهنگي كنوني بريتانيا و آمريكاي شمالي فراهم مي آورد.

 

مطالعات فرهنگي بريتانيا نيز همچون مكتب فرانكفورت بر اين نكته تأكيد مي كند كه فرهنگ را بايد در درون روابط اجتماعي و نظامي كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد مورد مطالعه قرار داد. همچنين اينكه مطالعه فرهنگ با مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد پيوند خورده است. مفهوم كليدي گرامشي يعني هژموني به مطالعات فرهنگي بريتانيا ياري كرد تا اينكه دريابند چگونه فرهنگ  رسانه اي مجموعه اي از ارزش ها. ايدئولوژي هاي سياسي و اشكال فرهنگي مسلط را در قالب يك پروژه هژمونيك پيوند مي زند و بيان مي كند تا بتواند باعث ادغام افراد در يك آگاهي مشترك شود. مثلا آن گونه كه افراد در جامعه مصرفي و يا پروژه هاي سياسي همچون تاچريسم و ريگانيسم ادغام مي شوند. (نگاه كنيد به هال 1988) اين پروژه در بسياري از جوانب مشابه اظهارات مكتب فرانكفورت است. چشم اندازي فرانظري كه اقتصاد سياسي. تحليل متني و مطالعه دريفت مخاطب را در چهارچوب نظريه اجتماعي انتقادي تركيب مي كند.

 

مطالعات فرهنگي بريتانيا و مكتب فرانكفورت هر دو به مثابه تلاش هايي بنيان گذاري شدند كه به لحاظ بنيادين بين رشته اي بودند و در برابر تقسيم كار دانشگاهي مقاومت مي كردند. در واقع مرز شكني آنها و انتقاداتشان بر تأثيرات مضر انتزاع كردن فرهنگ از زمينه اجتماعي-سياسي آن باعث خصومت در ميان متعصبين رشته هاي دانشگاهي متفاوت و نيز كساني شد كه براي مثال به استقلال فرهنگ معتقدند و قرائت هاي سياسي و جامعه شناختي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مطالعات فرهنگي در تقابل با فرماليسم و تفكيك گرايي دانشگاهي تأكيد داشت كه بايد فرهنگ را در درون نظام روابط اجتماعي بررسي كرد كه فرهنگ در آن توليد مي شود و به مصرف مي رسد و اينكه در نتيجه تحليل فرهنگ به مطالعه جامعه. سياست و اقتصاد گره خورده است. تلاش شد تا با استفاده از مدل گرامشي از هژموني و ضد هژموني. نيروهاي مسلط فرهنگي و اجتماعي حاكم و يا داراي هژموني تحليل شود و نيروهاي ضد هژمونيك مقاومت و مبارزه جستجو شود. اين پروژه قصد دگرگوني اجتماعي را داشت و تلاش مي كرد تا نيروهاي سلطه و مقاومت را به منظور كمك به فرآيند مبارزه سياسي و رهايي از ستم و سلطه مشخص كند.

 

برخي از كارهاي معتبر اوليه مطالعات فرهنگي بريتانيا بر اهميت رويكرد مين رشته اي در مطالعه فرهنگ تأكيد داشتند كه اقتصاد سياسي. فرآيند توليد و توزيع. محصولات متني و دريافت آن توسط مخاطب را تحليل كند. مواضعي كه به طور قابل توجهي مشابه مواضع مكتب فرانكفورت بود. براي مثال استوارت هال در مقاله كلاسيك خود "رمز گذاري. رمز گشايي" با نظر به گروندريسه ماركس به عنوان مدلي براي ترسيم پيوند هاي " جرياني مداوم" كه دربرگيرنده "توليد-توزيع-مصرف-توليد" بود تحليل خود را آغاز كرد. (1980b:128ff) هال با تمركز بر اينكه چگونه نهادهاي رسانه اي معنا توليد مي كنند. چگونه آنرا در جريان مي گذارند و مخاطب چگونه متن ها را به منظور توليد معنا استفاده يا رمز گشايي مي كند. اين مدل را انضمامي كرد. علاوه بر او ريچارد جانسون در يك سخنراني در سال 1983 كه در سال 85 منتشر شد مدلي شبيه به مدل متقدم تر هال ارائه كرد كه مبتني بود بر دياگرامي از گردش توليد. متنيت و دريافت. [ اين مدل ]با گردش سرمايه ماركس متناظر بود كه توسط دياگرامي كه بر اهميت توليد و توزيع تأكيد داشت نشان داده شده بود. اگر چه جانسون بر اهميت تحليل توليد در مطالعات فرهنگي تأكيد داشت و اسكرين را به دليل رها كردن اين چشم انداز به نفع رويكردهاي متن گراتر و ايده آليستي تر مورد انتقاد قرار داد اما غالب كارهاي مطالعات فرهنگي بريتانيا و آمريكاي شمالي اين ناديده گرفتن را تكرار كردند.

 

( این مطلب بخشی از مقاله « مارکسیسم فرهنگی و مطالعات فرهنگی» نوشته داگلاس کلنر است که ترجمه کامل آن را در فصلنامه اقتصاد سیاسی شماره ۱۰ به چاپ رسانده ام. ) 

|+| نوشته شده توسط وحید ولی زاده در سه شنبه 14 شهریور1385 | موضوع:
بالا