لوکاچ و نقد روش شناسی مرسوم جامعه شناسی
لوکاچ و نقد روش شناسی جامعه شناسی: به سوی مطالعات فرهنگی
مقدمه:
جرج لوكاچ، فيلسوف، منتقد ادبي، نظريه پرداز و انقلابي ماركسيست مجار يكي از تأثيرگذارترين انديشمندان قرن بيستم و از مناقشه انگيزترين انقلابيون ماركسيست در سطح جهان است. غناي نظري انديشه هاي وي و تأثير نيرومندي كه بسياري از جريان هاي فكري و اجتماعي از وي گرفتند بعلاوه پيچيده بودن و چند وجهي بودن نظريات او كه در طيف گسترده اي از آثار او منعكس شده اند، باعث شده است تا قرار دادن وي در دسته بندي هاي شناخته شده بسيار مشكل باشد. نام او بيشتر با ماركسيسم فرهنگي، ماركسيسم هگلي و ماركسيسم غربي گره خورده است. اين آخري البته به نظر مي رسد بيش از آنچه توضيح دهنده باشد، تحريف كننده است. ترجمه اثر اصلي وي "تاريخ و آگاهي طبقاتي" به زبان انگليسي در دهه 70 كه مصادف بود با عروج چپ نو، به گرو كشي هاي سياسي منجر شد و تلاش شد وي به همراه كارل كرش و آنتونيو گرامشي بديلي در برابر چپ شرقي يا روسي كه در كشورهاي سوسياليستي آنزمان حاكم بود طرح شود. اين دو قطبي سعي داشت تا در برابر انقلاب پرولتري، انتقاد روشنفكري، در برابر خشونت، صلح طلبي و در برابر ديكتاتوري پرولتاريا، دموكراسي را منعكس مي كند. پس در اين روايت از لوكاچ، او نيز چون گرامشي ديگر نه يك رهبر انقلابي فعال طبقه كارگر، بلكه نظروري تصوير مي شد كه فارغ از خشونت نبردهاي طبقاتي، در انتزاع روشنفكرانه اي به ساخت دستگاه پيچيده نظري خود مشغول بوده است. همچنين اشتراكات فراوان وي با لنين چه در عرصه پراتيك انقلابي و چه در خصوص برداشت ديالكتيكي و ضد پوزيتيويستي از ماركسيسم مورد پرده پوشي قرار گرفت تا ماركسيسم غربي به عنوان بديل واقعي ماركسيسم روسي كه انحراف از ماركسيسم تلقي مي شد، ساخته و پرداخته شود. هدف من در اين نوشته ارائه شرحي كوتاه از مهمترين دستاوردهاي نظري وي است و كوشش دارم نشان دهم كه مطالعات فرهنگي شكل سازمان يافته و نهادي نقد لوكاچ از ايدئولوژي بورژوايي و متدولوژي هاي علمي آن است.
( برای خواندن متن کامل مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. )