خشم به مثابه استراتژی
صورتک های خندان ترک خورده اند. فلز سخت زنگ خورده از لابه لای ترک ها دندان نشان می دهد. دندان های این ماشین قراضه اگرچه فلزی اند اما چیزی سخت تر گویی آنها را جویده اند. رنگ و روی دروغین دیروزین پریده است و سیاهی دوزخین دهان باز کرده است.
اندیشه دهه ی گذشته را مرور کنیم. سروش در میانه ی دهه ی 70 ایستاده است. او از انگلستان پوپر را وارد کرد. کمی پیش از آنکه ایران خودرو از فرانسه پژو را وارد کند. شریعتیست ها او را به اردوهای خود دعوت می کردند چرا که او مدعی نقد نظام موجود بود. جوانان پر شوری که در سر هوای آزادی و عدالت را داشتند در برابر خشونت مرتجعین سپر می شدند تا او کلام حقیقت را در کشور بگستراند. اما کلام او از جنسی دیگر بود. کلام او از جنس کلام آن کابینت ساز انگلیسی بود و کابینه اش را نیز نیز در 76 ساخت. از نظر او بیان حقیقت امری ایدئولوژیک بود و ایدئولوژی تنگ تر از آن بود که جهان واقع را در خود جای دهد. وضع واقع پیچیده تر از آن بود که از عینک تقلیل گرای ایدئولوژی نگریسته شود. سروش هر دستگاه نظری را که مدعی ارائه ی تصویری کلی از جهان موجود بود رد می کرد. برق در چشمان روشنفکران جرقه می زد. زیرا در پس پشت این کلمات انتقاد از ایدئولوژی حاکم در ایران را می دیدند. آنها در نزدیک بینی خود فلج بودند. آنان زیر لب زمزمه می کردند: « پس او ریشه های وضعیت موجود را می زند » و نمی دیدند او چه ریشه هایی را می زند.
از دید سروش و پوپر، هر دیدگاهی که جهان موجود را به صورت یک کلیت متصور می شود و آن را در مدلی توضیح می دهد ایدئولوژی است و لاجرم تقلیل گرا و ساده نگر. جهان موجود بسی پیچیده تر از آن است که بتوان آن را در یک تصویر کلی فروکاست. « اصلاحات، هم استراتژی و هم تاکتیک » که قوچانی آن را مطرح کرد ریشه در چنین نظرگاهی دارد. مقوله ی آلترناتیو در دیدگاه سروش و پوپر فاقد معنا می شود چرا که وضع موجود فاقد کلیتی است تا بتوان در برابر آن کلیتی دیگر را متصور شد. تاچر ادعا کرد : « آلترناتیوی وجود ندارد » تنها راهی که می ماند اصلاحات جزئی در وضع موجود است. پوپر می گوید باید اصلاحی جزئی کرد. اگر نتیجه رضایت بخش نبود، بازگشت پذیر است و اگر موفق بود ادامه می دهیم. هر گونه دگرگونی بنیادین خطاست چرا که منجر به نتایج بازگشت ناپذیر و غیر قابل محاسبه می شود. ممکن است به اردوگاه های سیبری منجر شود. اصولا آلترناتیو زمانی به تصور می آید که وضع موجود به صورت یک کلیت درک شود و ناخوشایندی از کلیت وضع موجود، ما را به سوی یک مدل سراپا متفاوت و یکسر نو رهنمون شود. سروش اما اندرز می دهد که اسیر ایدئولوژی نشوید. حقیقت امری درونی است و نه برونی. در عالم واقع تنها واقعیت وجود دارد. اصلاحات تنها استراتژی و تنها تاکتیک موجود در جهان واقع است که می تواند ما را از شر ایدئولوگ ها نجات دهد و به سوی دموکراسی پیش برد. دموکراسی چیست؟ فضایی که مردمان دینداری که البته قرائت های مختلفی از دین دارند بتوانند با یکدیگر به بحث بنشینند و امکان طرح قرائت های خود را داشته باشند. دموکراسی چنین مردمان متدینی « دموکراسی دینی » نام دارد. و راه رسیدن به آن را سیاست پردازان حلقه ی کیان تدوین کرده اند. پس پیش به سوی اصلاحات.
روشنفکرانی که مسحور اندیشه های سروش از دانشگاه به جامعه پرتاب شدند نشان دادند که شاگردان خوبی برای استاد هستند. وضع واقع را نمی توان انکار کرد و هیچ بدیلی برای آن وجود ندارد. پس تنها راه ممکن اصلاحات گام به گام است. از پیکان به پراید و از پراید به پژو 206. از آپارتمان 42 متری در حاشیه کرج تا آپارتمان 90 متری در سعادت آباد و ...
ادبیات نیز در دهه ی گذشته شاهد جریانی پر سر و صدا بود. سارتر، صمد و ساعدی به همراه کلمه ی ادبیات متعهد دفن شد. اکنون دوره دوره ی چند صدایی بود و بازی های زبانی. کلمه نباید به هیچ چیز ارجاعی می داشت مگر به خود. متن نبایست اقتدار خود را بر کسی تحمیل می کرد. شعر شاملو متنی اقتدار گرا بود. شعر براهنی اما دموکرات بود. روشنفکران روی کاغذ، نگران کرسی های پارلمان در جمهوری واژگان بودند. نگران بودند در اجتماع چند صد نفره ی روشنفکران کسی بالا نرود، کسی برجسته نشود. صدای همه باشد. متن جهان مستقلی است از جهان اجتماعی. پس پشت رادیکالیسم ادعایی مانیفیست ها، حیات طلبی و محافظه کاری نویسندگان بر جا مانده پنهان بود. مکررا ادعا شد گلسرخی شاعر نبود، سلطان پور شعار می داد، آن یکی مقاله می نوشت نه ادبیات، ....
دیدیم که شعر و داستان چند صد نسخه ای شدند و جا باز کردند برای روزنامه های چند صد هزار تیراژی که کلمه ی نویسنده که زمانی برای هدایت و ساعدی و فروغ و ... به کار می رفت، دالی شد برای بی مایگانی چون ابراهیم نبوی و ...
موج پست مدرنیسمی که دهه ی گذشته را درنوردید و حقیقت، مسئولیت، عدالت، آزادی، من، شما، مردم، طبقه، کارگر، انقلاب، حزب، سیاست، چاله ی خیابان، قیمت شیر و یا بنزین، و هر چیز دیگری را به طرز غمناک و خنده داری تنها با چند ترجمه ی مغلوط و سرسری از منتخبی از اندیشمندان و مکاتب دهه های دور خط زد و کلمات نسبیت، منفیت، شالوده شکنی، درجه ی صفر نوشتار، و ... را جایگزین کرد، به رغم اختلافات گسترده اش با پوزیتیویسم پوپر، به خوبی به جبهه اصلاحات پیوست. از مترجمین مکتب انتقادی که به نامزد اصلاحات رأی دادند تا اولترا پسا مدرن هایی که دیگر قائل به وجود هر گونه مرکز اقتداری، از دولت گرفته تا امپریالیسم و ...، نبودند.
گرسنگی، فقر، کار شبانه روزی، تبعیض گسترده، تحقیر هر روزه و نبرد بی امان برای تنها زنده ماندن، اما نسل نوینی را آبدیده کرده است که واکنش غریزی اش به دهه ی گذشته، خشم است. این نسل می داند که خنده بر لبان کسانی می روید که در آپارتمان های وسیع شمال شهر، خون و رنج زحمتکشان را تبدیل به سهام تازه می کنند. عجیب نیست که لبخند بر یقه ی استراتژی اصلاحات سنجاق شده است. خنده، پلشتیِ بزک شده ی جهانی است که از آنِ ما نیست. خشم، انسانی ترین کنش نسبت به جهانی است که در برابر ما ایستاده است. کارگرانی که برای گرسنه نماندن و با شرافت زندگی کردن در ملالت و مشقتِ کار توانفرسا به جستجوی رهایی اند، خشم در چشمانشان شعله می کشد. هر چه فلسفه ببافید که آلترناتیوی وجود ندارد، آنان در قلب خود آرزوی جهانی دیگرگونه را حفاظت کرده اند و اکنون زمان جوانه زدن آن فرا رسیده است.
(این مقاله نخستین بار در نشریه خاک، شماره 17 منتشر شد)