یازده تز درباره تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز هفتم- حتی در این هنگام نیز گزینه ی ارتجاعی برای خرده بورژوازی که توسط جامعه ی بورژوایی لگدمال شده و توهم خود را نسبت به رهبران ملی گرای دموکراتیک بورژوازیی و خرده بورژوایی از دست داده، غیرقابل اجتناب نیست. همواره، حداقل در سطح نظری، گزینه ی دیگری نیز وجود دارد. طبقات متوسط با انتخاب میان ارتجاع و انقلاب روبه رویند. آنها همانطور که مانیفست کمونیست پیش بینی می کند می توانند به پیکار انقلابی علیه بورژوازی بپیوندند:

اگر به صورت تصادفی طبقات متوسط انقلابی باشند آنها این گزینه را صرفا از منظر تبدیل قریب الوقوعشان به پرولتاریا انتخاب می کنند، درنتیجه آنها نه از منافع کنونی خود، بلکه از منافع آتی خود دفاع می کنند. آنها نظرگاه خود را رها می کنند تا خود را در نظرگاه پرولتاریا قرار دهند.

اما در جوامع عقب مانده و وابسته که مانیفست کمونیست آنها را در نظر نگرفته است طبقات متوسط مطلقا ضرورتی به رها کردن نظرگاه خود به منظور جای گرفتن تحت رهبری پرولتریا ندارد. بلکه کاملا برعکس، این پرولتاریا است که بایست تلاش کند آنها را به جبهه خود بکشاند.

اما برای پرولتاریا جلب اعتماد طبقات متوسط پیش از هر چیز خود بایست رهبری قابل اطمینانی داشته باشد، رهبری ای که خود را در عمل و به صورت سیاسی اثبات کرده باشد. اما اگر در عوض رهبری اکثریت طبقه کارگر در سطح مبارزات سیاسی دموکراتیک و ملی فاقد اعتبار باشد ( درحالیکه موقعیت اکثریت را هنوز به دلیل موقعیت اتحادیه های کارگری و یا صرفا فقدان آلترناتیو حفظ کرده باشد )، آنگاه طبقات در واقع هیچ انتخابی به جز گوش سپردن به ارتجاع خرده بورژوایی ندارند، حتی اگر این ارتجاع همچون ارتجاع اسلامی مشکوک باشد، و درنتیجه به فراخوان آن پاسخ خواهند داد.

یازده تز درباره تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز ششم- پایه اجتماعی توصیف شده در بالا در مورد تغیر سیاسی آن قابل توجه است. نقل قول فوق از مانیفست کمونیست نگرش ثابتی را به طبقات متوسط نسبت نمی دهد بلکه صرفا نشانگر محتوای واقعی پیکار آنها علیه بورژوازی است، هنگامی که چنین پیکاری وجود دارد و آنها علیه بورژوازی بسیج می شوند. طبقات متوسط پیش از پیکار علیه بورژوازی، متحدان بورژوازی در مبارزه علیه فئودالیسم بودند، پیش از آنکه تلاش کنند مسیر تاریخ را که در پیشرفت آن سهم داشتند به عقب بازگردانند.

طبقات متوسط در وهله ی نخست و پیش از هر چیز پایه ی اجتماعی انقلاب دموکراتیک و مبارزات ملی هستند. در جوامع عقب افتاده و وابسته، همچون جوامع اسلامی، طبقات متوسط هنوز نیز این نقش را ایفا می کنند چرا که وظایف انقلاب دموکراتیک و ملی هنوز کمابیش ناتمام و در دستور کار است. آنها هواداران پرشور هر رهبری بورژوایی ( حتی بیش از هر رهبری خرده بورژوایی ) هستند که برای این وظایف پیکار می کند. طبقات متوسط پایه ی اجتماعی بناپارتیسم بورژوازی در حال اوجگیری اند، آنها در واقع پایه اجتماعی تمام انواع بناپارتیسم بورژوایی اند. درنتیجه تنها زمانی که بخش های بزرگی از طبقات متوسط روی پای خود می ایستند و مسیری دیگر را در پیش می گیرند زمانی است که رهبری بورژوایی یا خرده بورژوایی که با وظایف ملی و دموکراتی روبه رویند با محدودیت خود مواجه می شوند و اعتبار خود را از دست می دهند.

البته تا زمانی که به نظر می رسد سرمایه داری به طور فزاینده ای دورنمای صعود اجتماعی را برای طبقات متوسط تأمین می کند، تا زمانیکه شرایط هستی آنها در حال بهبود است، آنها نظم موجود را به پرسش نمی گیرند. آنها حتی زمانیکه غیر سیاسی و یا غیر مشتاق اند نقش اکثریت خاموش را در نظم بورژوایی ایفا می کنند. اما اگر تکامل سرمایه داری جاممعه با تمام نیروی خود – بار رقابت ملی و بین المللی، تورم و دیون- بر آنها فشار بیاورد، آنگاه طبقات متوسط از کنترل بورژوازی خارج می شوند و حتی بیشتر خطرناک می شوند چرا که خشونت و ویرانی خرده بورژوازی در وضعیت اضطرار بی مانند است.

یازده تز درباره تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز پنجم- در کشورهایی که ارتجاع بنیادگرایی اسلامی قادر بوده به جنبشی توده ای بدل شود و اکنون بادها بر وفق مراد آنها می وزد، نیروی کار شامل بخش نسبتا بزرگی از طبقات متوسط، بر طبق تعریف مانیفست کمونیست، است: یعنی تولید کنندگان، مغازه دارن، صنعتگران و دهقانان. با این وجود هرگونه طغیان بنیادگرایی اسلامی نه تنها قشرهای کمتر یا بیشتری از این طبقات متوسط را بسیج می کند بلکه همچنین قشرهایی از دیگر طبقات را جدیدا توسط این طبقات متوسط و تحت تأثیر انباشت اولیه سرمایه داری و فقیر سازی تولید شده اند را نیز به حرکت در می آورد. درنتیجه بخش هایی از پرولتاریا که پرولتریزه شدن آنها بسیار متأخر است، و بیش از همه تمام بخش های فرعی پرولتاریا را که سرمایه داری آنها را از سطح قبلی خرده بورژوایی به زیر کشیده است، به طور خاص پذیرای تبلیغات بنیادگرایی و مستعد فرو افتادن در دام آن اند. این پایه اجتماعی بنیادگرایی اسلامی است، پایه ی توده ای آن. اما این پایه حافظ طبیعی ارتجاع مذهبی نیست، به آن شیوه ای که بورژوازی با برنامه ی خود مرتبط است. هرچقدر هم احساسات مذهبی در میان توده ها نیرومند باشد، حتی اگز مذهب مورد نظر اسلام باشد، باز هم جهشی کیفی از به اشتراک گذاردن این احساسات تا نگریستن به مذهب به مثابه یک اتوپیای این جهانی وجود دارد. به منظور تبدیل دوباره افیون توده ها به محرکی مؤثر در این عصر اتوماسیون، مردم بایست حقیقتا هیچ گزینه ی دیگری به جز پناه بردن به مرحمت الهی نداشته باشند. حداقل در مورد اسلام می توان گفت که ربط بلاواسطه ی آن چندان مشهود نیست.

در حقیقت بنیادگرایی اسلامی بیش تر از آنکه راه حل نشان دهد، مسأله ایجاد می کند. اگر چه قوانین اسلامی چندین قرن جوان تر از قوانین رومی هستند اما توسط جامعه ای به مراتب عقب افتاده تر از روم باستان ایجاد شده اند. ( قرآن به شدت متأثر از تورات است، درست همانطور که شیوه ی زندگی اعراب نسبتا مشابه شیوه زندگی عبری ها بوده است ) . و علاوه بر مشکل روزآمد کردن قوانین مدنی متعلق به سیزده قرن قبل، مشکل تکمیل کردن آنها نیز وجود دارد. به بیان دیگر، راست کیش ترین بنیادگرایان مسلمان صرفا از طریق چرخش های تفسیرهای قادر به پاسخگویی به مسائل منتج از جامعه مدرن نیستند مگر اینکه این چرخش ها کاملا دلبخواهی صورت گیرد و درنتیجه به منبعی برای عدم توافقات بی پایان میان مفسران تبدیل شود. هسته مذهب اسلام، که تمام مسلمانان بر آن توافق دارند، به هیچ وجه جوابگوی نیازهای مادی فشار آور خرده بورژوازی نیست، کاملا مستقل از اینکه آیا جوابگوی نیازهای معنوی آنها است یا خیر. بنیادگرایی اسلامی فی نفسه به هیچ وجه مناسب ترین برنامه برای جوابگویی به خواست های آن لایه های اجتماعی که به آن پناه می برند نیست.

یازده تز درباره تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز چهارم- هرچقدر هم که معنای عینی مبارزات معینی که توسط جریانات متعدد بنیادگرای اسلامی صورت می پذیرد مترقی، ملی و یا دموکراتیک باشد، این واقعیت را نمی توان سرپوش نهاد که ایدئولوژی آنها و برنامه ی آنها اساسا، بنا به تعریف، ارتجاعی است. چه نوع برنامه ای ممکن است قصد ساخت دولتی اسلامی را داشته باشد که الگوی آن در قرن هفتم مسیحی بنا شده است، اگر یک اتوپیای ارتجاعی نباشد. چه نوع ایدئولوژی ای قصد بازیابی نظمی به کهنگی سیزده قرن را دارد، اگر یک ایدئولوژی آشکارا ارتجاعی نباشد؟ درنتیجه تعریف جنبش های بنیادگرایی اسلامی به عنوان جنبش هایی بورژوایی نادرست و حتی بی معناست، هرچقدر هم برخی مبارزات آنها، آنها را در کنار کل و یا بخشی از بورژوازی کشور خود قرار دهد. همان طور که تعریف آنها به عنوان انقلاب هنگامی که آنها در تقابل با بورژوازی قرار می گیرند اشتباه است.

جنبش های بنیادگرای اسلامی برحسب ماهیت برنامه و ایدئولوژی خود، ترکیب اجتماعی و حتی منشأ اجتماعی بنیانگذاران خود خرده بورژوایی هستند. آنها کینه خود نسبت به نمایندگان سرمایه بزرگ را بیشتر از کینه خود نسبت به نمایندگان طبقه کارگر، و یا کینه خود نسبت به کشورهای امپریالیستی را بیشتر از کینه نسبت به کشورهای کمونیستی پنهان نمی کنند. آنها با هر دو قطب جامعه ی صنعتی که آنها را تهدید می کند دشمنی نشان می دهند. هم بورژوازی و هم پرولتاریا. آنها متناظرند با آن لایه هایی از خرده بورژوازی که در مانیفست کمونیست توصیف شده اند:

طبقه متوسط پایین، تولید کنندگان، مغازه داران، صنعتگران، دهقانان، تمام آنها برای جلوگیری از انقراض هستی خود به عنوان پاره هایی از طبقه متوسط مبارزه می کنند. درنتیجه آنها نه انقلابی بلکه محافظه کارند. حتی فراتر از آن، آنها ارتجاعی اند به این دلیل که تلاش دارند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. ارتجاع اسلامی خرده بورژوازی ایدئولوگ ها و عناصر پیشتاز خود را در میان « روشنفکران سنتی » جوامع سنتی می یابند. علما ها و افراد مشابه و نیز در میان لایه های پایینی « روشنفکران ارگانیک » بورژوازی، آنها که از خرده بورژوازی می آیند و محکومند همانجا بمانند. به خصوص معلمان و کارمندان دفتری. در دوره اوجگیری، بنیادگرایی اسلامی در دانشگاه ها و دیگر نهادهایی که « روشنفکر » تولید می کند ، روشنفکرانی که هنوز بیشتر مشروط به منشأ اجتماعی خود هستند تا آینده ای فرضی و مورد تردید، به شدت نیرو جذب می کند.   

یازده تز درباره ی تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز سوم- تزهایی که در پی می آید اسلام را همچون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملی گرا در نظر نمی گیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی می شدند سپری شده است. در سطحی کلی تر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکل دهنده و بیان کننده ی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقه ای به کار می رود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامه ی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار  اخوان المسلمین در 1928 می گوید « قرآن قانون اساسی ما است». اسلامی که در اینجا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونه ای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام « جماعت اسلامی »، اسلام گروه های مختلف علماء و اسلام جنبش آیت الله های ایرانی که بیان سازمان یافته ی آن حزب جمهوری اسلامی است.

مخرج مشترک تمام این جنبش های اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا نمی تواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنی صدر به روزنامه ی النهار در بیروت در سال 1979 می گوید که « آیت الله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیست های اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند» این انترناسیونالیسم در اینکه تمام این جنبش ها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر می شود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار می کنند نیز قابل مشاهده است. تمام آنها ملی گرایی را رد می کنند و جریانات ملی گرا را – حتی آنهایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود می نگرند. آنها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت می کنند، و نه در دفاع از کشور. درنتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر «امپریالیسم» نیست که « شیطان بزرگ » است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر « غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی » است.

یازده تز درباره ی تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

تز دوم- چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بوده اند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشه شناسی این واژه است. درنتیجه مطالبه ی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبه ای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبه ای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح می دهد که چرا هیچ یک از جریان های عمده ی ملی گرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبوده اند. آنچه که در هر جای دیگری یک وظیفه ی اولیه ی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و بویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقه ای، یا تقریبا هیچ علاقه ای، به چالش کشیدن دین خود نشان نداده اند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمی شود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته می شود که توسط ستمگر مسیحی ( یا حتی خداناباور ) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزه ای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت ) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملی گرای بورژوای رادیکال بود اما در هم هویتی  با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوه ای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.

یازده تز درباره ی تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

یازده تز درباره تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، متنی نوشته ی یک مارکسیست لبنانی با نام ژیلبرت آچکار است که در سال 1981 نوشته شده است و نخستین بار ترجمه ی انگلیسی آن در سال 1987 در اینترنشنال مارکسیست ریویو منتشر شده است. سعی می کنم در هر روز یک تز آن را ترجمه کنم.

 

 

تز نخست- گستره و تنوع اشکال تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، که مهر خود را بر آغاز آخرین ربع قرن بیستم کوبیده است، مانع هرگونه فرضیات تعمیم یافته ی سریعی می شود. همسان گرفتن کاتولیسیسم کارگران لهستانی با کاتولیسیسیم ارتجاع فرانکو کاملا اشتباه خواهد بود، اگر چه این  مسأله نبایست باعث شود ویژگی های مشترک تاریخ دهقانی اسپانیا و لهستان و یا آن محتوای سیاسی و ایدئولوژیکی که اشکال مربوطه ی کاتولیسیسم در آن مشترک است را نادیده بگیریم.

به طور مشابه، ابتدایی ترین احتیاط تحلیلی، کنار هم قرار دادن پدیده هایی چنین متنوع، تجدید حیات جنبش های سیاسی و مذهبی مسلمانان در مصر، سوریه، تونس، ترکیه، پاکشتان، اندونزی، یا سنگال، دیکتاتوری نظامی ضیاءالحق در پاکستان  قذافی در لیبی، تصرف قدرت توسط روحانیان شیعی ایرانی یا چریک های افغان، و غیره را در یک مقوله یکسان مانع می شود. حتی پدیده هایی که در سطح کاملا یکسان به نظر می رسند، مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه، کارکرد و محتوای سیاسی کاملا متفاوتی دارند که توسط اهداف بلاواسطه متفاوت آنها تعین یافته است.

در زیر توافق آنها درباره مسائل اخروی، ورای توافق آنها درباره مسائل زندگی روزمره، وقتی درباره چنین مسائلی به توافق می رسند، و علی رغم مشابهت و حتی یکسانی نام ها و اشکال سازمانی آنها، جنبش های اسلامی اساسا جنبش هایی سیاسی باقی می مانند. درنتیجه آنها بیان منافع سیاسی و اجتماعی معینی هستند که به شدت این جهانی اند.

از مقالات خاک

خشم به مثابه استراتژی

 

صورتک های خندان ترک خورده اند. فلز سخت زنگ خورده از لابه لای ترک ها دندان نشان می دهد. دندان های این ماشین قراضه اگرچه فلزی اند اما چیزی سخت تر گویی آنها را جویده اند. رنگ و روی دروغین دیروزین پریده است و سیاهی دوزخین دهان باز کرده است.

اندیشه دهه ی گذشته را مرور کنیم. سروش در میانه ی دهه ی 70 ایستاده است. او از انگلستان پوپر را وارد کرد. کمی پیش از آنکه ایران خودرو از فرانسه پژو را وارد کند. شریعتیست ها او را به اردوهای خود دعوت می کردند چرا که او مدعی نقد نظام موجود بود. جوانان پر شوری که در سر هوای آزادی و عدالت را داشتند در برابر خشونت مرتجعین سپر می شدند تا او کلام حقیقت را در کشور بگستراند. اما کلام او از جنسی دیگر بود. کلام او از جنس کلام آن کابینت ساز انگلیسی بود و کابینه اش را نیز نیز در 76 ساخت. از نظر او بیان حقیقت امری ایدئولوژیک بود و ایدئولوژی تنگ تر از آن بود که جهان واقع را در خود جای دهد. وضع واقع پیچیده تر از آن بود که از عینک تقلیل گرای ایدئولوژی نگریسته شود. سروش هر دستگاه نظری را که مدعی ارائه ی تصویری کلی از جهان موجود بود رد می کرد. برق در چشمان روشنفکران جرقه می زد. زیرا در پس پشت این کلمات انتقاد از ایدئولوژی حاکم در ایران را می دیدند. آنها در نزدیک بینی خود فلج بودند. آنان زیر لب زمزمه می کردند: « پس او ریشه های وضعیت موجود را می زند » و نمی دیدند او چه ریشه هایی را می زند.

از دید سروش و پوپر، هر دیدگاهی که جهان موجود را به صورت یک کلیت متصور می شود و آن را در مدلی توضیح می دهد ایدئولوژی است و لاجرم تقلیل گرا و ساده نگر. جهان موجود بسی پیچیده تر از آن است که بتوان آن را در یک تصویر کلی فروکاست. « اصلاحات، هم استراتژی و هم تاکتیک » که قوچانی آن را مطرح کرد ریشه در چنین نظرگاهی دارد. مقوله ی آلترناتیو در دیدگاه سروش و پوپر فاقد معنا می شود چرا که وضع موجود فاقد کلیتی است تا بتوان در برابر آن کلیتی دیگر را متصور شد. تاچر ادعا کرد : « آلترناتیوی وجود ندارد » تنها راهی که می ماند اصلاحات جزئی در وضع موجود است. پوپر می گوید باید اصلاحی جزئی کرد. اگر نتیجه رضایت بخش نبود، بازگشت پذیر است و اگر موفق بود ادامه می دهیم. هر گونه دگرگونی بنیادین خطاست چرا که منجر به نتایج بازگشت ناپذیر و غیر قابل محاسبه می شود. ممکن است به اردوگاه های سیبری منجر شود. اصولا آلترناتیو زمانی به تصور می آید که وضع موجود به صورت یک کلیت درک شود و ناخوشایندی از کلیت وضع موجود، ما را به سوی یک مدل سراپا متفاوت و یکسر نو رهنمون شود. سروش اما اندرز می دهد که اسیر ایدئولوژی نشوید. حقیقت امری درونی است و نه برونی. در عالم واقع تنها واقعیت وجود دارد. اصلاحات تنها استراتژی و تنها تاکتیک موجود در جهان واقع است که می تواند ما را از شر ایدئولوگ ها نجات دهد و به سوی دموکراسی پیش برد. دموکراسی چیست؟ فضایی که مردمان دینداری که البته قرائت های مختلفی از دین دارند بتوانند با یکدیگر به بحث بنشینند و امکان طرح قرائت های خود را داشته باشند. دموکراسی چنین مردمان متدینی « دموکراسی دینی » نام دارد. و راه رسیدن به آن را سیاست پردازان حلقه ی کیان تدوین کرده اند. پس پیش به سوی اصلاحات.

روشنفکرانی که مسحور اندیشه های سروش از دانشگاه به جامعه پرتاب شدند نشان دادند که شاگردان خوبی برای استاد هستند. وضع واقع را نمی توان انکار کرد و هیچ بدیلی برای آن وجود ندارد. پس تنها راه ممکن اصلاحات گام به گام است. از پیکان به پراید و از پراید به پژو 206. از آپارتمان 42 متری در حاشیه کرج تا آپارتمان 90 متری در سعادت آباد و ...

ادبیات نیز در دهه ی گذشته شاهد جریانی پر سر و صدا بود. سارتر، صمد و ساعدی به همراه کلمه ی ادبیات متعهد دفن شد. اکنون دوره دوره ی چند صدایی بود و بازی های زبانی. کلمه نباید به هیچ چیز ارجاعی می داشت مگر به خود. متن نبایست اقتدار خود را بر کسی تحمیل می کرد. شعر شاملو متنی اقتدار گرا بود. شعر براهنی اما دموکرات بود. روشنفکران روی کاغذ، نگران کرسی های پارلمان در جمهوری واژگان بودند. نگران بودند در اجتماع چند صد نفره ی روشنفکران کسی بالا نرود، کسی برجسته نشود. صدای همه باشد. متن جهان مستقلی است از جهان اجتماعی. پس پشت رادیکالیسم ادعایی مانیفیست ها، حیات طلبی و محافظه کاری نویسندگان بر جا مانده پنهان بود. مکررا ادعا شد گلسرخی شاعر نبود، سلطان پور شعار می داد، آن یکی مقاله می نوشت نه ادبیات، ....

دیدیم که شعر و داستان چند صد نسخه ای شدند و جا باز کردند برای روزنامه های چند صد هزار تیراژی که کلمه ی نویسنده که زمانی برای هدایت و ساعدی و فروغ و ... به کار می رفت، دالی شد برای بی مایگانی چون ابراهیم نبوی و ...

موج پست مدرنیسمی که دهه ی گذشته را درنوردید و حقیقت، مسئولیت، عدالت، آزادی، من، شما، مردم، طبقه، کارگر، انقلاب، حزب، سیاست، چاله ی خیابان، قیمت شیر و یا بنزین، و هر چیز دیگری را به طرز غمناک و خنده داری تنها با چند ترجمه ی مغلوط و سرسری از منتخبی از اندیشمندان و مکاتب دهه های دور خط زد و کلمات نسبیت، منفیت، شالوده شکنی، درجه ی صفر نوشتار، و ... را جایگزین کرد، به رغم اختلافات گسترده اش با پوزیتیویسم پوپر، به خوبی  به جبهه اصلاحات پیوست. از مترجمین مکتب انتقادی که به نامزد اصلاحات رأی دادند تا اولترا پسا مدرن هایی که دیگر قائل به وجود هر گونه مرکز اقتداری، از دولت گرفته تا امپریالیسم و ...، نبودند.

گرسنگی، فقر، کار شبانه روزی، تبعیض گسترده، تحقیر هر روزه و نبرد بی امان برای تنها زنده ماندن، اما نسل نوینی را آبدیده کرده است که واکنش غریزی اش به دهه ی گذشته، خشم است. این نسل می داند که خنده بر لبان کسانی می روید که در آپارتمان های وسیع شمال شهر، خون و رنج زحمتکشان را تبدیل به سهام تازه می کنند. عجیب نیست که لبخند بر یقه ی استراتژی اصلاحات سنجاق شده است. خنده، پلشتیِ بزک شده ی جهانی است که از آنِ ما نیست. خشم، انسانی ترین کنش نسبت به جهانی است که در برابر ما ایستاده است. کارگرانی که برای گرسنه نماندن و با شرافت زندگی کردن در ملالت و مشقتِ کار توانفرسا به جستجوی رهایی اند، خشم در چشمانشان شعله می کشد. هر چه فلسفه ببافید که آلترناتیوی وجود ندارد، آنان در قلب خود آرزوی جهانی دیگرگونه را حفاظت کرده اند و اکنون زمان جوانه زدن آن فرا رسیده است.

(این مقاله نخستین بار در نشریه خاک، شماره 17 منتشر شد)