یازده تز درباره ی تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی
تز سوم- تزهایی که در پی می آید اسلام را همچون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملی گرا در نظر نمی گیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی می شدند سپری شده است. در سطحی کلی تر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکل دهنده و بیان کننده ی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقه ای به کار می رود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامه ی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار اخوان المسلمین در 1928 می گوید « قرآن قانون اساسی ما است». اسلامی که در اینجا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونه ای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام « جماعت اسلامی »، اسلام گروه های مختلف علماء و اسلام جنبش آیت الله های ایرانی که بیان سازمان یافته ی آن حزب جمهوری اسلامی است.
مخرج مشترک تمام این جنبش های اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا نمی تواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنی صدر به روزنامه ی النهار در بیروت در سال 1979 می گوید که « آیت الله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیست های اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند» این انترناسیونالیسم در اینکه تمام این جنبش ها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر می شود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار می کنند نیز قابل مشاهده است. تمام آنها ملی گرایی را رد می کنند و جریانات ملی گرا را – حتی آنهایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود می نگرند. آنها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت می کنند، و نه در دفاع از کشور. درنتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر «امپریالیسم» نیست که « شیطان بزرگ » است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر « غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی » است.