تز دوم- چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بوده اند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشه شناسی این واژه است. درنتیجه مطالبه ی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبه ای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبه ای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح می دهد که چرا هیچ یک از جریان های عمده ی ملی گرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبوده اند. آنچه که در هر جای دیگری یک وظیفه ی اولیه ی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و بویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقه ای، یا تقریبا هیچ علاقه ای، به چالش کشیدن دین خود نشان نداده اند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمی شود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته می شود که توسط ستمگر مسیحی ( یا حتی خداناباور ) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزه ای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت ) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملی گرای بورژوای رادیکال بود اما در هم هویتی  با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوه ای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.