فیمینسم چیست؟
فمينيسم چيست ( و چرا بايست ما درباره آن سخن بگوييم )
Mary Klages
وحید ولی زاده
(بخش اول)
چرا اينقدر زياد درباره فمينيسم سخن گفته مي شود. چرا فمينيسم مسأله اي مهم، گاهي مهمترين مسأله، به نظر مي رسد؟ چرا ..
پاسخ من به واژه فمينيسم و حتي بيشتر از آن به تاريخ انديشه هاي مرتبط با جنسيت بر مي گردد. من با دومي آغاز مي كنم. از لحاظ تاريخي، انديشيدن درباره جنسيت در فرهنگ هايي رخ مي دهد كه در آنها پيكربندي جنسيتي ( يعني آن نظام هاي معاني اجتماعي كه تفاوت هاي جنسي را رمزگذاري مي كنند) دستخوش تغيير و تحول مي شوند. همين امر در مورد انديشيدن به نژاد يا اقتصاد يا سياست و غيره نيز صادق است. تمام اين مفاهيم هنگامي كه كردارهاي اجتماعي ( يعني آنچه انسان ها انجام مي دهند ) تغيير مي كنند مورد ارزيابي مجدد قرار مي گيرند. در نتيجه جنسيت،يا كيفيت هاي مردانه و زنانه، يا نقش هاي اجتماعي مردان/زنان، هنگامي كه نقش هاي جنسيتي تغيير مي يابند به موضوعي براي بررسي بدل مي شوند. مي توان اين مسأله را تا قرون وسطي پي گرفت. و به اين علت كه نقش هاي جنسيتي حدودا در هر دوره زماني اي و در رابطه با انواع عوامل تغيير مي كنند ( براي مثال جنگ، يا اقتصاد، يا مفهوم اخلاق ) ، در نتيجه جنسيت اغلب يكي از كانون هاي توجه در انديشه و نوشتار، در فرهنگ عامه پسند و در نظريه، بوده است.
مشخصا در قرن نوزدهم در بريتانيا و ايالات متحده جنسيت يكي از مضامين عمده بحث ها و منازعات عمومي بود. « مسأله زن»، آنگونه كه آن را مي ناميدند، متمركز بر آن بود كه آيا جنسيت بايست عاملي در اعطا يا تحديد كردن حقوق،براي مثال حق رأي، باشد يا نه. اين مباحث بر مردان و نقش هاي اجتماعي مردان نيز متمركز بود و سئوالاتي پيرامون ماهيت و كاركرد جنسيت مطرح مي كرد. آيا جنسيت غريزي و بيولوژيك است؟ آيا محصول محيط و فرآيند اجتماعي شدن است؟ آيا ساختار خانواده ي موجود ( يك پدر، يك مادر و بچه ها ) ابدي، جهانشمول، الهي است يا سازه اي اجتماعي و درنتيجه متغير است؟ اينها سئوالاتي محوري نه تنها براي علم سياست و اقتصاد،بلكه براي انسان شناسي،روان شناسي و تمام آنچه ما اكنون با عنوان علوم اجتماعي مي ناميم بودند – و هستند.
در نتيجه در پاسخ به اين سئوال كه چرا جنسيت اهميت دارد ساده ترين پاسخ آن است كه تا حدي به اين دليل كه در برابر ما است. جنسيت كه به معناي تمايز گذاري،معمولا بر اساس جنس،ميان نقش ها و كاركردهاي اجتماعي است كه با عناوين زنانه و مردانه برچسب خورده اند،جهانشمول است: تمام جوامع شناخته شده در تمام دوره هاي تاريخي نوعي تمايزات جنسيتي ايجاد كرده اند. جنسيت به عنوان يك مشخصه محوري تمام فرهنگ ها، شايان حدي از توجه است.
اما شايد اين پرسش نه در مورد عاميت، بلكه در مورد سلطه ي مطالعات جنسيتي در دانشگاه ها در لحظه ي حاضر باشد،جايي كه شما با با جنسيت به عنوان يك موضوع ( اگر نگوييم يك دغدغه ) در تمام دوره هاي درسي و به ويژه در تمام دوره هاي ادبيات انگليسي روبرو مي شويد.
جنسيت تا حدي به دليل ظرفيت ما،در قرن بيستم، در واسازي مقوله هاي جنسيتي و به منظور آشنايي زدايي از آنچه قبلا طبيعي انگاشته مي شده ( مردها طبيعتا مردانه عمل مي كنند و زنان طبيعتا زنانه ) به عنوان يك موضوع مطالعه حضوري اين چنين فراگير كسب كرده است. آنچه كه دريدا آن را گسست مي خواند رخ داده است. لحظه اي (يا لحظاتي )كه انديشيدن به جنسيت به مثابه يك برساخته ( و نه مقوله اي طبيعي يا ابدي )ممكن گشته است. در نتيجه نظام هاي تفكر ما،فلسفه ها و جهان بيني هاي ما بايست به جنسيت به مثابه نظامي متغير، به مثابه چيزي كه ساخته شده است و قابل تغيير است،و نه به مثابه امري داده شده بيانديشند.
اما شايد اين پرسش كه چرا ما بايست تا اين اندازه زياد درباره جنسيت صحبت كنيم از جايي ديگر ناشي شود. شايد پرسش حقيقي اين است كه: من از اين نگرانم كه همگامي كه ما درباره جنسيت صحبت مي كنيم درواقع قصد خاتمه دادن به صحبت درباره فيمينسم را داريم و اينكه قصد داريم به گفتن اينكه زنان خوبند و مردان بد، خاتمه دهيم. و اينكه قصد عذرخواهي از مردان كثيف و سخنان گفته شده در مورد ستم وحشتناك مردان سفيد پوست در ميان است. و درنتيجه مسأله حقيقي اين است كه اصلا چرا ما بايست درباره تمام اين چرنديات سياسي صحبت كنيم، تمام اين چرنديات درباره اين كه چه كسي بر چه كساني ستم مي كند. اين مسأله باعث مي شود من احساس گناه كنم. من نمي خواهم جهان را تغيير دهم و يا در خيابان ها رژه بروم. تمام آنچه من مي خواهم خواندن رمان و شعر و آموختن چيزهايي در مورد آن است كه چطور مي شود آن را به نحوي بهتر و ارضاء كننده تر خواند. پس به من چه كه درباره فمينيسم صحبت كنم.
اجازه دهيد من به اين پرسش از طريق سخن گفتن درباره واژه ي فيمينيسم و فمينيست ( براي مثال در نظريه ي فمينيستي ) پاسخ دهم. اين واژه در ذهن شما چه چيزي را تداعي مي كند؟ زنان عصباني اي در حال آتش زدن سينه بندهايشان؟ معترضين سياسي اي كه تنها مشكل مي تراشند؟ تصاويري درهم از عصبانيت، ناخرسندي، ميل به تغيير و به ويژه ميل به تغيير دادن من ( به خصوص اگر من مرد باشم )، تصاويري از انسان هايي كه اهل مدارا،منطق و خرد نيستند و يا نمي پذيرند كه شايد من انساني ام ( مرد يا زن ) كه به بهترين شيوه رفتار مي كنم اما نمي توانم از اين مسأله كه در فرهنگي رشد كرده ام كه در آن چيزهايي را به عنوان زنانه و مردانه آموخته ام كه فمينيست ها مضر، بد و اهريمني مي دانند، فرار كنم.
حدي از اعتبار در اين ديدگاه وجود دارد. اگر چه من استدلال خواهم كرد كه رويه منفي آن اغلب آفريده ي ديدگاه رسانه ها به فمينيسم است.
تعريف من از فيمينيسم سه بخش دارد:
1- فيمينيست كسي است كه به مطالعه و فهم جنسيت به مثابه نشانه ها يا معاني فرهنگي نسبت داده شده ( از سوي سازوكارهاي مختلف اجتماعي ) به دو جنس علاقه مند است و اين نشانه هاي فرهنگي كه جنسيت را شكل مي دهند را داراي تأثيري مستقيم بر چگونگي زندگي فردي و عملكرد نهادهاي اجتماعي ما مي داند.
2- در درجه دوم، فيمينيست كسي است كه اين نظام هاي جنسيتي را (در فرهنگ خودمان و فرهنگ هاي ديگر ) در حال عملكرد از طريق ساختار يافتن توسط يك تقابل دوتايي بنيادين ( مردانه/زنانه ) مي بيند كه يكي از آنها يعني مردانگي هميشه بر ديگري مرجح دانسته شده است و اين برتري اثري مستقيم بر توانمند كردن مردان جهت تصرف جايگاه هاي قدرت اجتماعي نسبت به زنان داشته است. (توجه كنيد كه همه مردان واجد شرايط تصرف اين جايگاه هاي قدرت نيستند. همواره تقابل هاي دوتايي ديگري (همچون پير/جوان، ثروتمند/فقير) نيز فعال است كه اثر جنسيت را تخفيف مي دهد. درنتيجه يك زن ثروتمند پير داراي اشكال قدرت اجتماعي بيشتري از يك مرد فقير جوان است. اين نكته نيز بديهي است كه اين صورت بندي به انواع قدرت اجتماعي مورد بحث نيز وابستگي دارد. برخي از زنان بسته به ديگر اشكال و موقعيت هاي توامندي همچون نژاد، ميزان تحصيلات، طبقه، سن، قابليت هاي فيزيكي و غيره اين جايگاه ها را اشغال مي كنند. ) اما ايده ي اصلي آ ن است كه اگر تمركز تنها بر تمايز مرد/زن باشد، تعداد بيشتري از مردان نسبت به زنان قدرت اجتماعي را (هم به لحاظ تاريخي و هم بين فرهنگي ) دارايند.
3- يك فيمينيمست چنين مي پندارد كه اين مسائل ( نكات 1و 2 ) اشتباه هستند و بايست دگرگون شوند.
اين تعريف فمينيسم را تبديل به نوعي حرفه ي آكادميك مي كند كه طبق آن فمينيست ها تنها مشغول مطالعه ي روابط جنسيتي اند. و اين ايده كه افراد مي توانند روابط جنسيتي را مورد مطالعه قرار دهند و اينكه جنسيت همچون نظامي دلالتي موجوديت دارد، يعني مجموعه اي از نشانه ها كه مي توانند دستكاري و كنترل شوند ( همانطور كه هر مجموعه اي از نشانه ها چنين است ) بخشي مهم از فمينيسم است .