از هفته گذشته ارائه دوره نظریه های نقد فرهنگی را آغاز کرده ام. به زودی مفصل تر درباره این دوره خواهم نوشت. اما فعلا بخشی از یادداشت هایی که برای جلسه اول و بحث نظریه باختین درباره کارناوال آماده کرده بودم را پست می کنم. سعی می کنم که خلاصه یادداشت های هر جلسه را بر روی وبلاگم منتشر کنم.

 

باختین و نظریه کارناوال

 

آثار رابله سرشار از فرهنگ مردمی قرون وسطی است که در عرصه های غیر رسمی بیان می شده و کارناوال فرم فرهنگی آن بوده است.

 

ایدئولوژی مسلط قرون وسطی:

  • ترویج ریاضت پیشگی
  • باور به تقدیر شوم
  • چیرگی مقولاتی چون گناه، رستگاری، رنج

 

مکان آن: کلیسا، مراسم دولتی و آیینی، ادبیات والا

 

 

ایدئولوژی مقاومت مردمی:

  • خنده
  • ارج نهادن جسم و بدن
  • لذت های زمینی

 

مکان آن: جشن/کارناوال، ادبیات پست

 

 

باختین معتقد است که جشن آفریده شرایط و هدف های عملی کار جمعی نیست بلکه تصدیق و تثبیت جشن ها از دنیای هدف های برتر زندگی انسانی یعنی از دنیای اندیشه ها و آرمان ها ناشی می شود.

 

حقیقت رسمی لحنی جدی، آمرانه و سرکوبگر داشت و رنگ از خشونت، ممنوعیت، و محدودیت گرفته بود. اما خنده در جشن ها مردم را به صورت موقت از ترس هایشان رها می کرد و ذهن آنها را روشن کرده و جهان های ممکن و دیگرگونه را بر آنها آشکار می کرده است. البته باختین تصدیق می کند که این لحظات گذرا بوده و بلافاصله پس از جشن، ستم و ارعاب ادامه پیدا می کرده، اما او همین لحظات را زاییده نوعی حقیقت غیر رسمی و متفاوت در باب جهان و انسان می داند که به تدریج در آگاهی مردم شکل گرفت و منجر به رنسانس شد.

 

گستاخی ابداع، تجمیع عناصر ناهمگون و نزدیکی به چیزهای دور، به رهایی از دیدگاه حاکم درباره جهان و هر چیز قراردادی، مبتذل، مرسوم و پذیرفته همگان یاری می رساند و این امکان را فراهم می آورد که نگاهی تازه به جهان بیافکنیم و دریابیم چیزهای مرسوم تا چه حد نسبی هستند و در نتیجه نظم جهانی سراپا متفاوت امکان پذیر است.

 

دیگر ویژگی های کارناوال:

دوگونگی: اشاره به جمع ارزش های دوگانه و متضاد و حضور همزمان این تضادها دارد. مانند ستایش و دشنام، مرگ و زندگی و ...

دوگونگی کارناوال در تقابل با هرگونه ارزش مطلق است. فرهنگ رسمی برای توجیه سلطه طبقاتی خود پدیده ها را از هم جدا می کند، اما دوگونگی کارناوال این پدیده ها را به هم پیوند می دهد و در نتیجه تمام ارزش ها را نسبی می سازد.

 

چند آوایی: پایان ناپذیری و گشودگی ضرورت چند آوایی است. چرا که هیچ سخنی حرف آخر را نمی گوید و نمی تواند بر سخن های دیگر غلبه کند. بلکه سخن های چندگانه با یکدیگر در مکالمه ای پایان ناپذیر سهیم اند. هر سخنی برای به بیان درآمدن و شنیده شدن محتاج سخن های دیگر است. در اینجا با از هم پاشیدن هرگونه اقتدار مرکزی روبه روییم.

 

چگونه فرهنگ مردمی به آثار ادبی والا راه یافتند؟

 

  • فروپاشی نظام فئودالی و دینی قرون وسطی به درهم شکسته شدن مرزهای میان ادبیات رسمی و غیر رسمی کمک کرد.
  • فروپاشی اقتدار زبان لاتین به عنوان زبان مسلط رسمی و پذیرفته شدن زبان های عامیانه در ادبیات در مخدوش شدن مرز میان ادبیات رسمی و غیر رسمی سهیم بود.

 

نتیجه: برای مدت کوتاهی شکل های فرهنگی عامیانه به ادبیات بزرگ و والا راه یافتند و در آثار نویسندگان بزرگ نمایان شدند. اما با تثبیت نظام های سلطنتی مطلقه، سلطه فلسفه عقل باور دکارت، و روشنگری، ایدئولوژی جدید حاکم ادبیات رسمی را در تسلط خود می گیرد.