سالها می شد که دیگر رمان تکان دهنده نخوانده بودم. و طعم ادبیات داشت از خاطرم می رفت. بعضی وقت ها فکر می کنم بدون برخی شعرها و رمان ها دنیای ما چگونه بود. چه چیز باقی می ماند در تجربه فردی از زندگی که سیلابی از احساسات و تاثرات و هیجانات برانگیزاند؟ به جز این ساعت های محدود منزوی که از کلیت ملال آور و  بی نور زندگی به کل جدا هستند کمتر ساعاتی وجود دارند که در آن از شدت تلاطم و برانگیختگی فرد خود را به یادآورد. خودی که در سالهاست در ریتم ملالت و تکرار زندگی از خود بیگانه ی روزمره به شی ای تهی مبدل شده که با نمایش های آبکی پر و خالی می شود و در مبادلات اقتصادی بازاری دست به دست می شود. بگذریم. که برای ناامیدی بس جوانیم و شور دوباره از آن خود کردن زندگی را در سر داریم. رمان نخل های وحشی ویلیام فاکنر را خواندم با ترجمه ای که فراتر از وسع زهنی من بود. فقط می توان آن را جرعه جرعه خواند و من چند شب را چنین گذراندم.