تزهای هشتم تا یازدهم
تز هشتم- در تمام کشورهایی که در آنها بنیادگرایی اسلامی تا حد قابل ملاحظه ای ریشه دوانده است، به ویژه در مصر، سوریه، ایران و پاکستان، تمام شرایط توصیف شده در بالا وجود دارند. در تمام این کشورها استانداردهای طبقه متوسط در چند سال اخیر نزول کرده است. اگر چه برخی از این کشورها حتی از صادر کنندگان نفت به شمار می آیند اما تنها اثری که افزایش شدید قیمت نفت بر بیشتر طبقات متوسط داشته تورم لجام گسیخته بوده است. بعلاوه، رهبران ملی گرا و دموکراتیک بورژوازی و خرده بورژوازی عموما در این کشورها ناموفق بوده اند. در تمام هر چهار کشور فوق رهبران ملی گرا و دموکراتیک آزمون قدرت دولتی را تجربه کرده اند.
تمام این رهبران در لحظه معینی در تاریخ خود که در تلاش برای برنامه ملی و دموکراتیک خود بوده اند از حمایت یکپارچه ی طبقه متوسط برخوردار بوده اند. برخی از آنها راهی طولانی را در این مسیر پیموده اند، به طور خاص در مصر و کشورهای تحت نفوذ مصر، که در آنجا ناصر بر صحنه سیاسی قامت برافراشته بود. ملی گرایان قادر بودند برای مدتی طولانی در قدرت بمانند، و یا برخی از آنها هنوز به دلیل تکیه داشتن قدرت خود به ارتش بر مسند قدرتند. در ایران و پاکستان که ملی گرایان دولت های غیر نظامی تشکیل دادند، ارتش به سرعت آنها را کنار زد و مصدق و بوتو با پایانی غم انگیز روبه رو شدند. اما در هر چهار کشور پیشرفتی که توسط برنامه ی دموکراتیک ملی به دست آمد، حتی در درون چهارچوب و محدودیت های یک دولت بورژوایی، ناچیز و تقریبا هیچ بود. حتی در ایران که تجربه مصدق بسیار کوتاه بود، شاه قدرت را ( با مشاوره ی آمریکایی ها ) دوباره به دست گرفت تا با روش های شبه بیسمارکی خود ترکیبی از تلاشهای روبسپیر ها و بناپارت ها در دیگر کشورها را اجرا کند. از طرف دیگر تنها سازمان های سیاسی قابل توجه طبقه کارگر در سراسر منطقه احزابی استالینیستی هستند.
اینها، وقتی با دیگر مسائل افزوده می شوند، به دلیل تاریخی طولانی از چوب حراج زدن به مبارزات مردمی و معامله با قدرت های موجود، خود را از چشم ها انداختند. درنتیجه وقتی نارضایی طبقه متوسط در هر چهار کشور فوق الذکر در سالهای اخیر به سطح آمد، هیچ سازمان ملی گرای بورژوایی یا خرده بورژوایی یا سازمان طبقه کارگری توان بهره گرفتن از آن را نداشت. مسیر برای ارتجاع بنیادگرایی اسلامی خرده بورژوایی کاملا گشوده بود.
در مقابل، در الجزایر، لیبی و عراق که در آنها استبداد فرهیخته تر بوروکزاسی ملی گرای بورژوایی یا خرده بورژوایی به سطوح گسترده تر طبقه متوسط اجازه بهره بردن از مائده ی آسمانی نفت را می داد، بنیادگرایی اسلامی محدود باقی ماند.
تز نهم- درحالیکه بنیادگرایی اسلامی دستاوردهای قابل توجهی را در مصر، سوریه، ایران و پاکستان به دست آورده اما شکل ها و میزان دستاوردهای آنها و نیز کارکرد و محتوای سیاسی آنها از کشوری به کشور دیگر به شدت تفاوت می کند. در سوریه جنبش بنیادگرا عمده ترین اپوزیسیون در مقابل بناپارتیسم در حال زوال بوروکراسی بورژوازی بعثی است و در مبارزه ای بر سر مرگ و زندگی با آن است. بنیادگرایان سوری از این عامل که نخبگان حاکم بعثی به اقلیتی مذهبی ( علوی ) تعلق دارند بهره می برد.
خصلت افراطی و کاملا ارتجاعی برنامه ی جنبش بنیادگرای سوری احتمال کسب انحصاری قدرت توسط آنها را در حد صفر کرده است. بر اساس چنین برنامه ای آنها به تنهایی قادر به بسیج نیروهایی نیستند که برای سرنگون کردن دیکتاتوری بعثی لازم است. و همچنین آنها قادر به اداره کشوری که مسائل سیاسی و اقتصادی آن تا این حد دشوار است نیستند. درنتیجه جنبش بنیادگرای سوریه محکوم به همکاری با طبقات دارای سوری ( بورژوازی و ملاکین ) است. آنها درنتیجه پیشگام نیستند و هیچگاه قادر به این امر نخواهند بود. در مصر نیز به دلایلی مشابه امکان کسب قدرت به صورت مستقل توسط جنبش بنیادگرا بسیار محدود است، و بیشتر به این دلیل که این جنبش در آنجا از سوریه نفوذ کمتری دارد. در هر دوی این کشورها مبارزه ی طولانی بر علیه رژیم های مترقی جنبش بنیادگرا را سخت کرده و درنتیجه خصلت ارتجاعی آن را پر رنگ کرده است. بعلاوه چشم انداز مسائل اقتصادی مصر اعتبار دعوی بنیادگرایان برای قدرت را حتی کمتر کرده است.
بورژوازی مصری به خوبی از این واقعیت آگاه است و درنتیجه نسبت به جنبش بنیادگرا مهربان است. از نظر آنها بنیادگرایان ستون پنجم ایده آلی را درون جنبش توده ای تشکیل می دهند – به مثابه پادتن به ویژه مؤثری در برابر چپ. به همین دلیل نگران تلاش جنبش بنیادگرا در چپ روی درباره ی دو مسأله ی محبوب چپ نیست: یعنی مسأله ملی و مسأله اجتماعی. هر دستاوردی که در این دو مسأله توسط ارتجاع اسلامی کسب شود به معنای باخت معادلی برای چپ است. برخورد بورژوازی مصر با جنبش بنیادگرایی مشابه با برخورد تمام بورژوا ها با راست افراطی و فاشیسم در هنگام مواجهه با یک بحران اجتماعی عمیق است. تفاوت پاکستان با مصر در این است که جنبش بنیادگرای پاکستانی خود را عمدتا در برابر رژیم های ارتجاعی مستحکم کرده است. در نتیجه برای دوره های طولانی قادر شده است مدعی عناصری از برنامه دموکراتیک ملی باشد و درنتیجه اپوزیسیون قابل اعتباری در برابر نظام موجود را شکل دهد. اما در طول همین دوره های طولانی، گرایش های ملی گرا و دموکراتیک بورژوازی نیز در اپوزیسیون بوده است و درنتیجه دارای اعتبار و نفوذ بیشتری از بنیادگرایان بوده است.
تنها زمانی که بوتو، با جهش از مراحل تحولی از نوع ناصر در یک میان بر تاریخی برانگیزاننده، به دلیل گرفتار شدن در تناقض های خود به سرعت از توده ها بیگانه شد، مسیر برای راست افراطی که تحت تسلط جنبش بنیادگرا بود گشوده شد ( با توجه به اینکه چپ افراطی پاکستان از اهمیت چندانی برخوردار نبود ). ورشکستگی بوتو چنان مشهود بود که بنیادگرایان یک جنبش توده ای وسیع علیه وی به راه انداختند.
کودتای ارتش به معنای ممانعت از هرج و مرجی بود که ممکن بود درنتیجه ی سرنگونی بوتو توسط این بسیج توده ای رخ دهد ( آنگونه که در ایران رخ داد ). دیکتاتوری نظامی بورژوایی و ارتجاعی ضیاءالحق برای به دست آوردن همدلی بنیادگرایان پروژه های انها برای رفرم های اسلامی را برعهده گرفت و از آنها به نفع خود استفاده کرد. امروزه جنبش بنیادگرایی هر نوع مخالفت ترقی خواهانه ای را در برابر رژیم خود- که حزب بوتوی متأخر را نیز در بر می گیرد وانهاده است. در هر سه کشوری که در بالا تحلیل شد، جنبش بنیادگرایی ثابت کرد که چیزی بیش از یک نیروی کمکی برای بورژوازی ارتجاعی نیست. اما مورد ایران متفاوت است.
تز دهم- در ایران جنبش بنیادگرا که عموتا توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی می شود در مبارزه ای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملی گرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناخته شده تر از آن است که در اینجا وصف شود. به دلیل این آمیزه ی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفه ی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.
این موقعیت به این دلیل بیشتر امکان پذیر شد که این دو وظیفه ی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامه ی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. درنتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطه ی ایجاد پیش شرطهای سرنگونی انقلابی شاه، همزمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی می شد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آماده ی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.
می توان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریبا شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که می توانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خرده بورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه 1979 به طرز حیرت آوری مشابه فوریه 1917 بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملا مخالفی گشوده شدند. درحالیکه اکتبر 1917 انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجه ی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.
بلشویک های روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملا دموکراتیک سوویت ها جایگزین کردند. اما آیت الله ها مجلس مؤسسان را که آنها نیز در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیت های متضاد رهبری در این دو انقلاب و درنتیجه جهت های مخالفی که در پیش گرفتند را نشان می دهد.
همچنانکه شکل های دموکراتیکی که در دوره ی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آنها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویت ها بودند. در باب مسأله ملی، درحالیکه انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیت های تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیت الله ها به بهانه ی پارسایانه ای برای سرکوب خونین ملیت های تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامه ی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوه ی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه انپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی بچه را نیز با آب حمام بیرون رریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی را، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی ) محصول تمدن صنعتی ( غربی ) می نگریست به غرب منفور نسبت داد.
او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماری ها فراخواند درحالیکه پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده می گرفت. یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسأله ی سفارت آمریکا، شیوه ای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. درتحلیل نهایی برای بانک های آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهمترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.
بعلاوه، تکامل ان بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربه ی با یک رژیم بنیادگرا، خرده بورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین می کند. اما با چه هزینه ای و تا چه زمانی؟ کارنامه ی موازنه ی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سالهای قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر ناهوخوانی برنامه ی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با ان مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر می کنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آنها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.
تز یازدهم- بنیادگرایی اسلامی یکی از خطرناک ترین دشمنان پرولتاریای انقلابی است. همانگونه که تزهایی درباره ی مسأله ملی و استعار در کنگره دوم بین الملل کمونیستی سالها پیش بیان داشته است مطلقا و تحت هر شرایطی ضروری است علیه تأثیر ارتجاعی و قرون وسطایی آن مبارزه شود. حتی در مواردی همچون ایران که در آنجا جنبش بنیادگرایی وظایف دموکراتیک ملی را برای برهه ای بر عهده می گیرد، وظیفه ی سوسیالیست های انقلابی مبارزه ی انعطاف ناپذیر علیه افسونی است که توده های مبارز را اسیر خود می کند.
در غیر اینصورت، اگر آنها خود را به موقع رها نکنند، توده ها مطمئنا بهای آن را پرداخت خواهند کرد. سوسیالیست های انقلابی بایست به طبقه کارگر علیه هرگونه تلاش برای منحرف کردن آنها در راستایی ارتجاعی هشدار دهند. هر نوع قصور در این وظایف اولیه نه تنها یک ضعف اساسی است بلکه می تواند به چرخش های اشتباه فرصت طلبانه ختم شود. از طرف دیگر، حتی در مواردی که بنیادگرایی اسلامی در اشکال کاملا ارتجاعی ظاهر می شود سوسیالیست های انقلابی بایست در مبارزه علیه آنها احتیاط های تاکتیکی را رعایت کنند. به خصوص آنها بایست از افتادن در دام بنیادگرایان مبنی بر جدال بر سر مسائل مذهبی اجتناب کنند. آنها نبایست این واقعیت را نادیده بگیرند که بخشی، و غالبا بخش بزرگی از توده های تحت نفوذ بنیادگرایان اسلامی را می توان و بایست از مدار آنها خارج کرد و به جنبش کارگران پیوند داد.
در عین حال سوسیالیست های انقلابی بایست آشکارا خواست خود مبنی بر یک جامعه ی سکولار که عنصریر بنیادین از برنامه ی دموکراتیک است را بیان کنند. آنها ممکن است بر خداناباوری خود تأکید نکنند اما هرگز نمی توانند بر سکولاریسم خود تأکید نکنند، مگر اینکه بخواهند محمد را جایگزین مارکس کنند.