صداهای مختلف در تاریخ فکری مرکز مطالعات فرهنگی

 

نویسنده: اچ جوزف کارنیه

برگردان: وحید ولی زاده

 

استوارت هال، مدیر مرکز مطالعات فرهنگی معاصر در فاصله سالهای 1969 تا 1979 در مقاله‌ای مشهور می‌نویسد: «در مطالعات فرهنگی چیزی محل بحث وجود دارد که من فکر می-کنم در مورد بسیاری از کردارهای انتقادی و روشنفکری مهم دیگر مصداق ندارد. در اینجا می‌توان تنشی میان امتناع از محصورکردن این رشته از یک طرف، و در همان حال، مشخص-کردن برخی مواضع درون آن و استدلال در جهت آنها را مشاهده کرد. این تنشی است که ... »1 منظور هال از این جمله‌ی مرموز و پربار چیست؟ آیا کشف منظور هال به شناخت "مطالعات فرهنگی بریتانیا" به عنوان گفتمانی فکری کمک می‌کند؟ به منظور پاسخ به این پرسش‌ها ما در وهله‌ی اول بایست به مربوط‌ترین و مبرم‌ترین پرسش بپردازیم. مطالعات فرهنگی چیست؟ مشخصا متفکرانی همچون هال وادار شده‌اند از نظرگاهی تئوریک  و در تلاش برای تعریف این حوزه‌ی گفتمانی که در آن مشغول فعالیت‌اند به کرات و به شیوه‌های مختلف این پرسش را طرح و به آن پاسخ گویند. با اینحال تنها در سالهای اخیر است که از منظری تاریخی می‌توان به طرح این پرسش و پاسخ به آن پرداخت.

ريشه‌هاي مطالعات فرهنگي بريتانيا به تأسيس مرکز مطالعات فرهنگي معاصر (CCCS) در سال 1964 به عنوان يک مؤسسه‌ی تحقيقاتي تحصيلات تکميلي در دانشگاه بيرمنگام بازمي‌گردد. در حقيقت تکوين فکري مطالعات فرهنگي بريتانيا با تاريخ فکري اين مرکز درآميخته است. اين مسأله‌اي تصديق شده است که آنچه عموما به عنوان متون اصلي مطالعات فرهنگي مدرن بريتانيا ملاحظه مي‌شود توسط اين مرکز توليد شده است. آنها رويکردي ميان رشته‌اي داشتند که به جامعه‌شناسي، نقد ادبي و تاريخ نزديک بود. رويکرد و روش‌شناسي مرکز بر پايه‌ی تاريخ طولاني انديشمندان فرهنگي بريتانيا بنا شده بود و بعدتر از غناي فکري تفکر نظري معاصر اروپا بهره گرفت. اين رويکردهاي چندگانه و صداهاي چندگانه به نوبه‌ی خود پرسش-هاي جديدي درباره‌ي معناي فرهنگ و بازانديشي متعاقب آن را برانگيخت. گروه بيرمنگام فرهنگ عامه را به مثابه موقعيت يا مکاني براي مقاومت و مذاکره‌ی گروه‌هاي حاشيه‌اي و ناتوان در جامعه مدرن مورد مفهوم‌پردازي مجدد قرار داد و درنتيجه به فرهنگ عامه اهميت کاملا جديدي اعطا کرد. شايد مهم‌ترين کار آنها تفسير مجدد فرهنگ در ارتباط با سلسله مراتب اجتماعي و ساختارهاي سياسي مسلط بود. قصد پنهان و آشکار اين پروژه صدا‌بخشيدن به حاشيه‌نشينان بود. در ابتدا اين پروژه از ديدگاه طبقه پيش مي‌رفت اما بعدتر همانطور که خواهيم ديد از منظر جنسيت و نژاد پيش رفت.

درحاليکه محققان بررسي‌هايي درباره گاه‌شمار مطالعات فرهنگي بريتانيايي انجام داده‌اند،2 اما هيچ يک از آنها به صورت مفصل اهميت مداخله جنسيت و نژاد را در گفتمان فرهنگي مرکز مورد تحليل قرار نداده‌اند. يکي از علائق ويژه‌ی من آن تأثيرات گفتماني‌اي است که ديدگاه‌ها و صداهاي چندگانه بر مرکز و از آن طريق بر مطالعات فرهنگي بريتانيا را به صورت کلي در بر داشته است. به بيان ديگر من به آن فضايي علاقه‌مندم که در آن صداي محوري مکتب بيرمنگام توسط ورود ديگر صداهاي حاشيه‌اي و غالبا ناسازگار گسسته شد. اگر چه هدف نهايي من تعيين اين مسأله است که حضور اين صداها در مرکز مشاجره-انگيز و مخل بوده است و يا تکميل‌کننده و سازنده. نخستين گام جهت برآوردن اين هدف ترسيم خط سير فکري مطالعات فرهنگي بريتانيا است آنگونه که در بيرمنگام رخ داده است.3 شايد مفهوم «گفتگويي» (يا «چند صدايي») باختين چارچوب فکري سودمندي در بررسي اين نکته باشد که چگونه صداهاي مرکز همزمان متضاد و نيز مکمل در گفتمان کلي مطالعات فرهنگي بريتانيا (در لفظي‌ترين مفهوم واژه) آنگونه که از مرکز مطالعات فرهنگي معاصر ظهور کرد بودند.

باختين در کتاب خود با عنوان «مسائل بوطيقاي داستايووسکي» (1929) نشان داد که شخصيت‌هاي رمان‌هاي داستايووسکي آزاد گذارده شده‌اند تا «تکثري از آگاهي‌ها و صداهاي مستقل، چندصدايي اصيلي از صداهاي کاملا معتبر» را بر زبان جاري کنند به نحوي که توسط کنترل مقتدرانه نويسنده محدود نشده است.4 به عبارت ديگر، شکل گفتگويي متن به شخصيت‌ها اين اجازه را مي‌دهد که «به زبان خود » سخن بگويند. رويکرد گفتگويي براي فهم وضعيتي که در آن صداهاي مختلف درون مطالعات فرهنگي بريتانيايي و در مرکز بيرمنگام با يکديگر تعامل و گفتگو کرده و به يکديگر پاسخ داده‌اند و توافق و يا مخالفت با يکديگر کرده‌اند سودمند است5. در وضعيتي گفتگويي هيچ صداي منفردي نمي‌تواند بر ديگر صداها مسلط شود و درنتيجه همواره ديدگاه‌ها و ايده‌ها به شدت مورد بحث قرار مي‌گيرند. باختين مي‌گويد که اين صداهاي مختلف و شيوه-هاي گفتماني پيامد آن صرفا پديده‌اي کلامي يا ادبي نيست بلکه پديده‌اي اجتماعي نيز است. اين صداهاي ناسازگار (آنچه او ناهمگونگي چند صدايي مي‌نامد) اقتدار يا محوريت صدايي منفرد را منقطع مي‌کند. با اينحال در مورد مرکز ما بايست خصلت‌شکننده و متغير اين موقعيت را بازشناسيم. وضعيتي گفتگويي در مرکز بيرمنگام قطعي و تثبيت‌شده نبود بلکه همواره بر سر آن نزاع بود. به عنوان يک ايده‌آل گاهي بدان دست‌يافته مي‌شد و گاهي نه. با آگاهانه‌تر و ملموس‌ترشدن اين هدف در ذهن افرادي در مرکز، پيکار براي دستيابي به آن نيز اصيل‌تر و هدف‌مندتر شد.

وقتي من اصطلاح مطالعات فرهنگي بريتانيا را به کار مي‌برم، به صورت مشخص به ميدان گفتمانی معيني در پژوهش‌هاي دانشگاهي اشاره دارم که حول مرکز بيرمنگام متمرکز بوده است. من تاريخ اين ميدان گفتماني (هم در بستر فکري و هم  سياسي) را ترسيم خواهم کرد. تاريخي که شکل‌گيري مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام را در برمي‌گيرد. اما مهم‌تر از آن، آنسوي اين مؤسسه و کل ميدان پژوهش دانشگاهي را نيز در بر مي گيرد. اين مرکز در اصل به عنوان بخشي از دانشکده‌ی ادبيات انگليسي در دانشگاه بيرمنگام تأسيس شد. دستور کار آن از آغاز به کارگيري روش‌ها و تکنيک‌هاي نقد ادبي در تحليل فرهنگ توده‌اي و تکوين معياري انتقادي براي متون بود. اما مرکز در زمان کوتاهي به عنوان يک مرکز پژوهشي مستقل تحصيلات تکميلي استقلال يافت. در ابتدا در مرکز به مطالعات فرهنگي به عنوان قلمروي مستقل پژوهش نگريسته نمي‌شد بلکه آن را افزوده‌اي بر تحليل علوم اجتماعي مي‌نگريستند. استوارت هال، چهره‌اي کليدي در سالهاي شکل‌گيري مرکز، اشاره مي‌کند:

«مطالعات فرهنگي گفتمان‌هاي متعددي دارد و تاريخ‌هاي متفاوتي دارد که مجموعه‌ی کاملي از شکل‌بندي‌ها است. اتصال-ها و شرح‌هاي متفاوت خود را در گذشته دارد. دربرگيرنده انواع متفاوتي از کارهاست. من مي‌خواهم بر اين مسأله پافشاري کنم. مطالعات فرهنگي همواره مجموعه‌اي از شکل‌بندي‌هاي ناپايدار بوده است. تنها در گيومه «متمرکز» بوده است، به شيوه‌اي خاص... خط سيرهاي متعددي دارد. افراد زيادي خط سيرهاي متفاوتي در آن داشته و دارند. توسط مواضع نظري و روش-شناسي‌هاي متعدد متفاوتي و همه در مباحثه با يکديگر ساخته شده است. کار نظري در مرکز مطالعات فرهنگي معاصر به بهترين وجه اختلال نظري نام گرفته و همواره با انبوهي از احساسات بد، بحث، تشويش‌هاي ناپايدار و سکوت‌هاي خشمگينانه همراه بوده است»6.

نقل قول هال به خوبي روح مرکز را توصيف مي‌کند- چندرگه‌اي بودن و فضای گفتگويي آن را. من معتقدم اشاره او بر اين مسأله که مرکز بيرمنگام يک مرکز اصلي فکري نداشته است به گونه‌اي موجز نه تنها خصلت بي‌شکل مرکز بيرمنگام را بيان مي‌کند بلکه نشان‌دهنده‌ی کنفدراسيون سستي از صداهاي همزمان متضاد و مکمل نيز است. اين گفتگو آنطور که هال توصيف مي-کند با چندگونگي گفتمان‌ها و صداهاي خود هرگز به بن‌بستي ناهماهنگ يا عدم تحرک فکري منتهي نشده است. نمي‌توان انکار کرد که اين گفتگو، به شدت برانگيزاننده، اغلب خشمانه، و همواره سیال بوده است با اين وجود به نظر مي‌رسد به رغم اين مسئله همواره محيطي براي انگيزش و نوآوري ايجاد کرده است.

تاريخ تکوين مطالعات فرهنگي بريتانيايي به عنوان شيوه‌اي از پژوهش دانشگاهي را مي‌توان تا مفسران و نويسندگان فرهنگي اوليه‌اي همچون ماتيو آرنولد، لويس و تي اس اليوت تعقيب کرد. اين نشانه‌هاي اوليه‌ی‌ اين رشته، ريشه در نقد ادبي داشت (برخلاف مطالعات فرهنگي آلماني و فرانسوي که در جامعه-شناسي ريشه داشت). اما از منظر نخبه‌گرايي فرهنگي عمل مي-کرد. اين مفسران فرهنگي تعريف خود از فرهنگ را به فرهنگ -والا – سنت کبير ادبيات انگليسي محدود کرده بودند که شامل تعداد محدودي شاهکارهاي ادبي مي‌شد (براي مثال شوسر، ميلتون، شکسپير و ...).7 بااينحال اگر چه اين پيشگامان نخستين کساني بودند که محدوده فرهنگ را از چشم‌اندازي بريتانيايي به چون و چرا گرفتند اما فرهنگ توده‌اي يا عامه موضوعي نه چندان جدي مي‌دانستند که ارزش مطالعه و بررسي ندارد. مطالعات فرهنگي بريتانيايي آنگونه که در بيرمنگام پديدار شد کمابيش بر پايه فکري و روش‌شناختي‌اي بنيان نهاده شد که توسط دو چهره‌ی کليدي يعني ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز پي‌ريزي شده بود. هر دوي آنها به شدت در نقد ادبي، حوزه‌اي که در آن دانش آموخته بودند، مشارکت داشتند.8 بااينحال هر دو تلاش داشتند تا با فرهنگ نه از ديد تنگ‌نظرانه-ی آرنولد، لويس و يا اليوت بلکه از منظر فرهنگ توده يا طبقه‌ی کارگر روياروي شوند.

اما اگر براي لحظه‌اي تبار فکري مطالعات فرهنگي، آنگونه که با تأسيس مرکز بيرمنگام ظاهر شد، تکوين يافت و شکل گرفت را کنار بگذاريم اجازه دهيد به طور خلاصه به محيط اجتماعي و سياسي که مطالعات فرهنگي بريتانيايي در آن جوانه زد بپردازيم. پروژه مطالعات فرهنگي آنگونه که در بيرمنگام ريشه گرفت و شکوفا شد توسط جنبشي اجتماعي و سياسي در بريتانياي پس از جنگ جهاني دوم شکل گرفت که با نام چپ نو شناخته مي‌شود. دنيس دورکين معتقد است که پروژه مطالعات فرهنگي را نمي‌توان به صورت جداگانه نگريست. بايست مطالعات فرهنگي را در بستر بحران چپ بريتانيا نگريست، بحراني که عملا با دوران پس از جنگ همراه بود.9 ويژگي جنبش چپ نو بی‌نظمی و آشوب بود و فاقد هرگونه سازمان پايدار يا رهبري متمرکز بود10. در کل جنبش چپ نو توده‌ی ناهمگن ناپايداري از کمونيست‌هاي سابق، هواداران ناراضي حزب کارگر، و دانش‌جويان سوسياليستي بود که به نوسازي نظريه و کنش سوسياليستي اميد بسته بودند.11 اين افراد در واکنش به تجديد فعاليت هواداران حزب محافظه‌کاران بریتانیا در دهه 1950 دور يکديگر جمع شدند. همانطور که دنيس دورکين مي‌نويسد: «فرهنگ روشنفکري چپ‌گرايانه که در دهه‌ی سي و چهل مسلط بود جاي خود را به محافظه‌کاري خفقان‌آوري داده بود که بر پايه‌ی احياء ارزش‌هاي سنتي  و تعريف فرهنگ غرب به عنوان بهتريني که تاکنون انديشيده شده و نوشته شده بنا شده بود.12

چپ نو همچنين در اعتراض شديد به رويدادهاي معين سياسي بويژه بحران سوئز و مجارستان در سال 1956 و پشتيباني از کارزار خلع سلاح اتمي از اواخر دهه 40 تا اوايل دهه 60 تحرک يافته بود. چپ نو همچنين به جان‌بخشيدن به خط مشي‌هاي سوسيال دموکراتيکي متعهد بود که از سنتي از راديکاليسم خلقي انگليسي تغذيه مي‌شد و از راست‌آييني چپ‌گرايانه که با توجه به واقعيات اجتماعي و اقتصادي بريتانيايي پس از جنگ دست نايافتني مي‌نمود نيز فاصله داشت. درنتيجه چپ نو از نااميدي نسبت به چپ مرسوم يا راست‌آيين نشأت گرفته بود. از طرف ديگر ظهور آن با رفع توهم بسياري از کمونيست‌هاي بريتانيايي از شوروي استالينيستي نيز تقويت شده بود. درحاليکه جنبش با اين تعهدات و درگيري‌هاي سياسي پيش مي‌رفت، حاوي يک بخش اساسي نظري و فکري نيز بود که با آن مترادف بود و از بُعد سياسي جدانشدني بود. دورکين مي‌نویسد: «آنها هرگز موفق نشدند سازماني پايدار بيافرينند اما فضاي سياسي نويني را در چپ خلق کردند و پروژه‌ی آنها در تکوين تاريخ-نگاري راديکال و مطالعات فرهنگي در بريتانيا بسيار اهميت داشت.» 13 در نتيجه هنگام بحث از چپ نو به عنوان يک پروژه فکري و سياسي بريتانيايي در پس از جنگ، تصديق اين نکته حياتي است که اين پروژه به شدت مبتني بود بر ايدئولوژي مارکسيستي.

در عين حال که ريشه‌هاي مارکسيستي مرکز عميق هستند اما اين ريشه‌ها تنها فکري نيستند بلکه عميقا سياسي‌اند. 14 اعضاي مرکز نه تنها به سنت فکري مارکسيسم جذب شدند بلکه به میراث مارکسیستی و چپ‌گرایانه‌ی عمل سیاسی و اجتماعی نیز متعهد بودند.  اي پي تامپسون، ريموند ويليامز، و ريچارد هوگارت، سه چهره‌ی بنيان‌گذار مرکز، به عنوان اعضاي پر نفوذ چپ نو نيز شناخته مي‌شدند. اين سه نويسنده (تامپسون، ويليامز و هوگارت) که درون محيط سياسي چپ نو فعاليت مي-کردند، شالوده‌ی نظريه فرهنگي مرکز را از منظر تحليلي از فرهنگ طبقه کارگر و نقد سرمايه‌داري قرار دادند. ريموند ويليامز اين نکته را براي پروژه مطالعات فرهنگي به صورت يک کل بسيار مهم مي‌داند: «نسخه سرمايه‌دارانه جامعه تنها مي‌تواند يک بازار باشد، که هدف آن کسب سود از فعاليت‌هاي خاص است و نه هيچ مفهومي از کاربرد اجتماعي »15.

در حقيقت چپ نو با تحولي در انديشه مارکسيستي و تأکيد بر چرخش فرهنگي در انديشه‌ی مارکسيستي مترادف است. چرخش فرهنگي مارکسيسم تا حدي حول آثار «تاريخ از پايين» توسعه يافت. تاريخ‌نويسان چپ نو همچون اي پي تامپسون، کاترين هال و شيلا روبوتام و ديگر اعضاي گروه تاريخ‌نويسان حزب کمونيست در طرح تاريخ فرهنگي و اجتماعي طبقه کارگر بريتانيا تأثيرگذار بودند. گروه در سال 1946 تأسيس شد و اعضاي اصلي آن را نسل راديکال دانشجويان دهه 30 و اوايل دهه 40 تشکيل مي‌دادند. اين روشنفکران که به شدت از ايدئولوژي مارکسيسم متأثر بودند در وهله‌ی نخست خود را جبهه متحدي از تاريخ‌نويسان مترقي مي‌نگريستند که آشکارا با آنچه نگرش‌ها و کردارهاي ارتجاعي حاضر در تاريخ‌نگاري بريتانيا در آن زمان مي‌دانستند به مقابله برخاسته بودند. کاترين هال اشاره مي‌کند که گروه تاريخ‌نويسان حزب کمونيست مجموعه‌اي بود که:

«تصميم گرفته بود تاريخ‌نگاري بريتانيايي را به چالش بگيرد و متون جديد تاريخ مارکسيستي توليد کند که هم با سياست‌هاي مردمي در پيوند باشد و هم با نهاد دانشگاه مشارکت داشته باشد. آنها خواستار ارزيابي مجددي از تاريخ سياسي و فرهنگي انگلستان و نيز کمونيسمي بودند که بتواند عناصر مارکسيسم را با سنت‌هاي راديکال مردمي انگلستان ترکيب کند.»16 .

اما اين گروه در زمينه وسيع‌تر زميني حاصلخيز را آماده کرد تا چرخش فرهنگي فوق‌الذکر در مارکسيسم ريشه بگيرد17 .

درنتيجه مارکسيسم فرهنگي بريتانيا از دل تلاش براي ايجاد شناختي سوسياليستي از بريتانيا رشد کرد که دگرگوني‌هاي پس از جنگ را که به نظر مي‌رسيد پيش‌فرض‌هاي مارکسيسم سنتي را درباره‌ی طبقه کارگر تضعيف کرده است در نظر مي‌گرفت و اتکاي انحصاري چپ سنتي را بر مقوله‌هاي اقتصادي و سياسي به پرسش مي‌کشيد. بيش از هر چيز مارکسيسم فرهنگي دغدغه تعريف مجدد رابطه ميان ساختار و عامليت را داشت، چرا که از نظر آن عامليت سوسياليسم سنتي (يعني طبقه کارگر صنعتي) زير سئوال رفته بود. آنها تلاش داشتند محيط قلمروي پس از جنگ را مشخص کنند، مبارزه اجتماعي را دوباره تعريف کنند، و شکل‌هاي جديد مقاومت را که براي يک سياست دموکراتيک و سوسياليستي در جوامع پيشرفته سرمايه‌داري مناسب است را مفصل‌بندي کنند. فرهنگ در قلب اين پروژه بود. 18 اين تأکيد بر قلمروي فرهنگ در تضاد با مارکسيسم ارتدکس بود که در آن اهميت فرهنگ تابع شرايط واقعي اجتماعي بود که توسط زيربناي اقتصادي توليد مي‌شد.

مارکسيسم عميقا در مطالعات فرهنگي بريتانيايي جا دارد چرا که بحث مارکس درباره روابط طبقاتي، چارچوب فکري و نظري سازگاري را شکل مي‌دهد که مي‌توان بر آن بررسي فرهنگ عامه به عنوان مجرايي براي تلاش طبقه کارگر جهت بيان و عامليت را ايجاد کرد.19 مارکسيسم فرهنگي در وهله‌ی نخست به متون فرهنگي امکان مي‌دهد تا از منظر شرايط تاريخي-اجتماعي «توليد و توزيع » درک شوند. 20 بعلاوه فرهنگ و تاريخ همچون کليت‌هاي جداگانه‌اي شيء‌واره نمي‌شوند بلکه بر همديگر تأثير مي‌گذارند. 21 فرهنگ و تاريخ اجزاي جدانشدني يک فرآيند هستند.

مارکسيسم فرهنگي مدعي است که فرهنگ ساحتي است که نابرابري‌ها و قشربندي‌ها در جوامع سرمايه‌داري مدرن پژواک مي‌يابند و مورد منازعه قرار مي‌گيرند. تقسيم ها در اين جوامعه در مرز طبقه، جنسيت، و خطوط نسلي رخ مي‌هد و فرهنگ به مثابه قلمرويي نگريسته مي‌شود که در آن طبقات فرودست مي-توانند از طريق فرم های چالش‌برانگيز و مخالف خوانِ معاني فرهنگي که گروه‌هاي مسلط آنها را ممنوع کرده است، شيوه‌اي از مقاومت را اعمال کنند. اين معاني فرهنگي مسلط منافع گروه-هاي هژمونيک را باز مي‌تاباند و درنتيجه اهدافي جهت پيکار بر سر بازتعريف آنها و به دست آوردن کنترل و برتري بر آنها از چنگ سلطه.22 درنتيجه مارکسيسم ماهيت ايدئولوژيک فرهنگ را برجسته مي‌کند، اتصالي که در آن گروه‌هاي مسلط و تحت سلطه بر سر نمادها و معاني مورد منازعه پيکار مي‌کنند. 23

اين ماهيت به شدت ايدئولوژيک فرهنگ از آغاز توسط بنيان-گذاران مطالعات فرهنگي بريتانيا همچون هوگارت، ويليامز، و اي پي تامپسون تصديق شده بود خواه آنها از چارچوبي آشکارا مارکسيستي به کار گرفته بودند و يا نه. با اين‌حال آن مرکز به سمت استفاده آشکار از تحليل مارکسيستي به عنوان یک تکنولوژی بررسي فرهنگي حرکت کرد. حرکت خود مارکسيسم به سوي فرهنگ مباحث شديد نظري را درون چپ نو برانگيخت. همين بحث‌ها بود که مطالعات فرهنگي بريتانيا را شفاف کرد. به بيان ديگر ظهور مطالعات فرهنگي در بريتانيا اساسا به عنوان «تقابل با مارکسيسم راست‌آيين» تعريف شد و پژواک يافت. 24 درحاليکه مارکسيست‌هاي ارتدکس فرهنگ را تابعي از روابط واقعي اجتماعي مي‌دانستند که توسط زيربناي اقتصادي به وجود آمده، تجديدنظرطلبان تأکيد داشتند که فرهنگ اهميت دارد. استوارت هال مي‌نويسد:

«هرگز یک لحظه‌ی پیشینی که در آن مطالعات فرهنگی و مارکسیسم یک جفت عالی نظری را بازنمایی می‌کردند وجود نداشته است. از همان آغاز همواره مسأله‌ی- نابسندگی نظری و سیاسی، سکوت و طفره‌ی مارکسیسم- چیزهایی که مارکس درباره آنها سخن نگفته یا ادراکی نپرورانده وجود داشت که موضوع اصلی مطالعات ما بود یعنی فرهنگ، ایدئولوژی، زبان، و امر نمادین .... بایست گفت که مواجهه میان مطالعات فرهنگی بریتانیا و مارکسیسم را در وهله‌ نخست بایست به صورت مشغولیت به یک مسأله، و نه یک نظریه و حتی یک پرسش-افکنی نگریست. این مسأله با نقد تقلیل‌گرایی و اقتصادگرایی آغاز شد و تکوین یافت که من آن را نه بیرونی بلکه ذاتیِ مارکسیسم می‌بینم. منازعه‌ای با الگوی زیربنا و روبنا که هم مارکسیسم عامیانه و هم پیچیده از طریق آن روابط میان جامعه، اقتصاد و فرهنگ را تحلیل می‌کنند. این مسأله در منازعه‌ای ضروری، طولانی و با این‌حال بی‌پایان با مسأله آگاهی کاذب قرار داشت.»25

واژه‌هاي هال نقطه گسستي را در چارچوب نظري مطالعات فرهنگي بريتانيا نشان مي‌دهد که در آن مرکز از مارکسيسم ساختارگرا گسست که به عنوان يک چارچوب نظري و زبان مفصل‌بندي‌شده به آن بهره رسانده بود اما همچنين درون اين رشته (در معناي مضاعف فوکويي اين واژه) تفسير و شناخت را محدود کرده بود. 26 هال دراينجا زوال فکري مارکسيسم ساختاري و چيره‌شدن تکنيک‌هاي پساساختارگرايانه را بهترين مثال آن رويکرد واسازگراي دريدا است را بيان مي‌کند. چنين راهبردي که پيشگام آن پساساختارگراهاي فرانسوي بودند خواهان قطعه‌ قطعه‌سازي و بررسي نحوه بيان، پيش فرض‌ها و غياب‌هاي درون متن بودند. در واقع بر اساس زبان‌شناسي سوسوري زبان خود يک ساختار صلب و خودآيين نيست که در طي زمان تغيير نمي‌کند بلکه به جاي آن همواره از طريق کنش‌هاي دلالتي و تأثير متقابل دال‌ها بر يکديگر تغيير مي‌کند. 27 اما اجازه دهيد به بحث خود درباره مارکسيسم بازگرديم.

تحليل طبقاتي مارکسيسم از آغاز با تأکيد مرکز بر فرهنگ عامه-پسند به عنوان «بازتابي از مبارزه پنهان طبقه کارگر جهت خودابرازي» در رقابت بود. 28 با اين وجود مطالعات فرهنگي بريتانيا مرزهاي مارکسيسم متعارف را که اهميت فرهنگ را ناديده مي‌گرفت و مدعي بود فرهنگ صرفا محصول زيربناي اقتصادي است را از هم گسيخت. بسياري از تاريخ‌نگاران «گروه تاريخ حزب کمونيست» قبلا پيش‌الگوي مارکس را به عنوان الگويي بسيار ساده‌شده براي تحليل عملکرد تاريخ مورد انتقاد قرار داده بودند. تامپسون برجسته‌ترين تاريخ‌نگار گروه در فراروي از قلمروي مارکسيسم متعارف بود. در اواسط دهه 1960 تأثير نظريه‌پردازان اروپايي همچون لوکاچ، بنيامين، گلدمن، و سارتر مفاهيم مرسوم بريتانيايي از مارکسيسم را پيچيده‌تر ساخت. اين مفهوم‌پردازي مجدد از مارکسيسم به انديشمندان فرهنگي در مرکز بهره زيادي رساند چرا که بازانديشي در کارکرد و موقعيت فرهنگ درون مارکسيسم به آنها اجازه داد تا مارکسيسم را به عنوان يک زبان تحليلي (زباني که في‌نفسه از مسائل قدرت ومقاومت سرشار بود) دوباره به کار برند.

 

مرکز از همان ابتدا با خصلت بين رشته‌اي مفهوم‌پردازي شده بود. 30 هنگامي که مطالعات فرهنگي در مرکز شکل گرفت سه رشته بنيان‌گذار وجود داشت. نقد ادبي انگليسي، تاريخ و جامعه-شناسي. ريچارد هوگارت، نخستين مدير مرکز، پروژه مطالعات فرهنگي را به گونه‌اي مرکب از اين سه رشته در ذهن مي‌پروراند. هوگارت مي‌نويسد: «ميدان فعاليت ممکن در مطالعات فرهنگي بريتانيا را مي‌توان به سه بخش تقسيم کرد: بخشي تقريبا تاريخي و فلسفي است، ديگري، باز هم تقريبا، جامعه‌شناختي است، و سومين بخش که بيشترين اهميت را خواهد داشت نقد ادبي است. 31 مطالعات فرهنگي به اين رشته‌ها شبيه خواهد بود نه صرفا به خاطر روش‌شناختي، بلکه به خاطر موضوع نقد و تحليل درون و درباره آنها.32 هم ريچارد هوگارت و هم ريموند ويليامز به مطالعات فرهنگي از زاويه نقد ادبي نزديک شدند و سهم آنها در ميراث مطالعات فرهنگي بريتانيا اهميت معيني را داراست.

ريچارد هوگارت و ريموند ويليامز اشتراکات بسياري با يکديگر داشتند. هر دوي آنها از پيش‌زمينه‌ی طبقه کارگر برخاسته بودند و هر دو در آموزش بزرگسالان شرکت داشتند. هر دو منتقد ادبي بودند و نيز به موضوع فرهنگ در جامعه طبقاتي بريتانيا علاقه-مند بودند. درحاليکه شرايط بريتانياي پس از جنگ به گسترش فرصت‌هاي آموزشي (به ويژه آموزش بزرگسالان) ياري رساند، به عنوان بخشي از تلاش جهت نوسازي و بازسازي، خط‌مشي‌هاي طبقاتي هنوز در ميانه دگرگوني‌هاي فرهنگي و اوج‌گيري آگاهي عمومي مسلط بود. بريتانيا همچنين در حال متأثرشدن از ايده‌آل‌هاي فرهنگي عامه‌پسند آمريکايي بود. در پرتو اين شرايط، روشنفکراني همچون هوگارت و ويليامز فرهنگ توده را موضوعي ارزشمند براي مطالعه دانستند؛ در تقابل با فرهنگ والا و نخبه‌اي که به صورت مرسوم به عنوان تنها فرهنگي که ارزش بررسي داشت. 33 ويليامز و هوگارت به شدت براي فرهنگ عامه به عنوان بيان اصيل طبقه کارگر ارزش قائل شدند. آنها برخلاف ماتيو آرنولد، تي. اس. اليوت و لويس فرهنگ عامه يا توده را براي تحليل و مطالعه جدي پست و بي‌ارزش نمي‌دانستند. آنها همچنين فرهنگ عامه را کالايي مبتذل و تهي از فکر نمي-دانستند که توسط صنعت فرهنگ‌سازی توليد مي‌شود. و برخلاف متفکريني همچون آدورنو، هوگارت، ويليامز و ديگراني که حول مرکز جمع شده بودند کمتر دل‌مشغول اين نکته بودند که چگونه مردم منفعلانه خود را با فرهنگ موروثي تطبيق مي‌دهند و بيشتر علاقه‌مند به اين مسأله بودند که مردم چگونه در زندگي روزمره‌ی خود کالاهاي فرهنگي را دريافت و با آنها تعامل مي‌کنند.. آنها به چگونگي آفرينش فرهنگ عامه علاقه‌مند بودند. اما همچنين به اين مسأله که اين فرهنگ چگونه توسط گروه‌هاي مختلف دريافت مي‌شود و مورد چون و چرا قرار مي-گيرد نيز علاقه‌مند بودند. يعني اين مسأله که چگونه به عنوان ساحتی براي مبارزه بر سر هژموني فرهنگي عمل مي‌کند. 34 هوگارت شالوده بسياري از آثارش را بر روش‌شناسي لويس مبني بر استفاده از نقد ادبي براي کليت فرهنگ بنيان گذارد. اين رويکرد مدعي بود که از طريق تحليل فرهنگ و هنر، مي‌توان درباره پیچيدگي‌هاي واقعي جامعه يا آنچه هوگارت به آن «کيفيت حسي زندگي» مي‌گفت بينشي به دست آورد. اما شايد توضيح بيشتر تفسير هوگارت از فرهنگ مورد نياز باشد.

از ديدگاه هوگارت نخبگان درون جامعه تلاش مي‌کنند قدرت و امتيازات خود را از طريق تحمیل ميادين ارزش‌ها، رسوم و انديشه‌هاي خود، و تبديل آن به فرهنگ چيره مشروعيت ببخشند. با اينحال طبقات پاييني مقاومت مي‌کنند و درنتيجه بر سر مشروعيت فرهنگي و سلطه‌ی فرهنگي مبارزه‌اي درمي-گيرد. هوگارت فرهنگ عامه، يا فرهنگ اصيل طبقه کارگر پيش از جنگ را به مثابه ابزار مبارزه طبقاتي مي‌بيند، ابزاري که از طريق آن طبقه کارگر ارزش‌ها و ذهنيت خود را در مقابل فرهنگ نخبگان مي‌تواند بيان کند. او فرهنگ عامه يا طبقه کارگر را همچون هستي به‌هم متصل يا گشتالتي از ساختار خانوادگي طبقه کارگري معين، زبان، ارتباطات و الگوهاي سرگرمي آنها مي‌بيند که با مفهومي انداموار از اجتماع ترکيب شده است.

اين فرهنگ کارگري که به طرزي باورنکردني غني و معنادار است مستقيما بازتاب يا بيان‌کننده‌ی تجربه‌‌ی زيسته‌ی طبقه کارگر است. يک فرهنگ اصيل طبقه کارگر، هوگارت مي‌گويد، در تقابل مستقيم با فرهنگ کالايي شده‌اي است که وسيعا از ايالات متحده وارد مي‌شود (و شامل موسيقي پاپ، برنامه‌هاي تلويزيوني، رمان‌هاي مبتذل و فيلم‌هاي سينمايي هاليوودي مي-شود). از نظر هوگارت اين فرهنگِ کالايي‌شده به منظور مصرف انبوه توليد شده است و بي‌ارزش و پوشالي است. او اظهار داشت که فرهنگ توده‌اي پس از جنگ بريتانيا فرآيندي از حذف فرهنگ عامه سنتي است (که همچنان که مشاهده کرديم همچون فرهنگ انداموار و تجربي زندگي‌زيسته‌ی طبقه کارگر توليد مي‌شد ). هوگارت می‌نویسد:

«بحث من اين نيست که در انگلستان در يک نسل پيش، فرهنگي شهري وجود داشت که از آن مردم بود و اکنون تنها فرهنگ شهري توده‌اي وجود دارد. بلکه مسأله اين است که جذابيت‌هايي که توسط مبلغان توده‌اي ساخته مي‌شود به دلايل زيادي به صورت سازگارتر، مؤثرتر و به شکل متمرکزتر و جامع-تري امروزه نسبت به قبل توليد مي‌شود. و اينکه ما در حال حرکت به سمت خلق يک فرهنگ توده‌اي هستيم، و اينکه بقاياي آنچه حداقل تا اندازه‌اي فرهنگ شهري مردم بود در حال انهدام است. و اينکه اين فرهنگ نوين توده‌اي از جنبه‌هاي مهمي ناسالم‌تر از فرهنگ غالبا خامي است که در حال جايگزيني با آن است.» 35

از نظر هوگارت مطالعات فرهنگي ابزاري براي تحليل اين مسأله نيز هست که چگونه فرهنگ وارداتي توده‌اي آمريکايي فرهنگ سنتي طبقه کارگر و از آن طريق خود طبقه کارگر را بر مي‌اندازد يا آن را استعمار مي‌کند.

ريموند ويليامز از زاويه ارجح‌شمردن فرهنگ مردمي طبقه‌ی کارگر رويکردي مشابه با هوگارت اخذ مي‌کند اما با اينحال او رويکرد مارکسيستي آشکارتري را در پيش مي‌گيرد. ويليامز پرنفوذترين متفکر سوسياليست در بريتانياي پس از جنگ بود. او در «فرهنگ و جامعه» (1958) مفهوم فرهنگ را از سرمنشأ آن در طي انقلاب صنعتي تا زمان حاضر رد مي‌گيرد. او فرهنگ را همچون بيان انسجام اجتماعات انداموار نيز همچون قلمرويي براي مقاومت در برابر سلطه و سلطه‌گري مي‌بيند. اين تعريف با تعريف هوگارت مشابهت بسياري دارد. بااينحال ويليامز تحليل خود را با اصطلاحات و تعريف غيرمبهم مارکسيستي بيان مي-کند. ويليامز در کتاب فرهنگ و جامعه به تحليل زبان نيز مي-پردازد، يعني شيوه‌اي که به منظور بيان‌کردن و معنادادن به تجربه‌ی زيسته به کار گرفته مي‌شود. ويليامز اشاره مي‌کند که کليدواژه‌هايي وجود دارند که شکل فهم و معناي فرهنگي را در طول تاريخ ترسيم مي‌کنند. او مي‌نويسد:

«پنج کلمه نقاطي کليدي‌اند که از آنها اين نقشه را مي‌توان ترسيم کرد. آنها صنعت، دموکراسي، طبقه، هنر و فرهنگ هستند. اهميت اين کلمات در ساختار مدرن معاني ما آشکار است. تغيير در کاربرد آنها، در اين دوره‌ی بحراني، شاهدي بر يک تغيير کلي در شيوه‌هاي مشخصه‌ی تفکر ما درباره حيات جمعي خود است. درباره‌ی نهادهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي، درباره‌ی هدفي که اين نهادها براي تحقق آن طراحي شده‌اند، و درباره‌ی روابط با اين نهادها و اهداف کنش‌هاي ما در آموزش، يادگيري و هنرها.»36

ويليامز در کتاب «انقلاب طولاني» (1961) نگاه همزمان به فرهنگ به عنوان «يک فعاليت آفرينش‌گر» و نيز «شيوه کلي زندگي» را مطرح مي‌کند. 37 هدف او در اين کتاب تعقيب تحول فرهنگ از طريق بروزات متنوع تاريخي آن تا شرايط حاضر آن است. او اين تحول را همچون فرآيندي از انقلاب مداوم توصيف مي‌کند. او مي‌نويسد:

«به نظر من چنين مي‌رسد که ما در ميانه يک انقلاب طولاني زندگي مي‌کنيم که بهترين توصيفات ما صرفا تفسیری از آن است. اين انقلابي اصيل است که انسان‌ها و نهادها را دگرگون مي‌کند ومداوما گسترش مي‌يابد و عمق مي‌يابد از طريق کنش-های میلیون‌ها انسان که مداوما و به صور متنوع با واکنش صریح و فشار عادات و اندیشه‌ها مواجه می‌شود. با این حال دشوار می-توان این انقلاب را تعریف کرد و کنش نابهنگام آن در دورانی چنان درازمدت رخ می‌دهد که تقریبا گم‌شدن در فرآیند به شدت پیچیده‌ی آن ناممکن است.»38

از طريق کشف اين تغييرات انقلابي در ايده‌ها و شيوه‌هاي شناخت، قصد ويليامز گسترش بازانديشي و تغييرات اجتماعي بيشتر است. او اميد دارد که بررسي ميراث فرهنگي جامعه دگرگوني و گفتگوي ترقي‌خواهانه و آگاهانه در حال پيشرفت را تقويت خواهد کرد. 39

مقاومت ويليامز در برابر هرگونه مفهومي از جبرگرايي اين مسأله را تصديق مي‌کند که جوامع معين به واسطه نيروهاي محتمل-الوقوع زماني و فضايي و به عبارت ديگر به واسطه شرايط موقتي و محلي خود در طول تاريخ شکل گرفته‌اند. بنابراين  از نظر او مقوله «توده‌ها» نامي غلط‌‌انداز است، توده‌ها ساختار ثابتي نيستند که بتوان آنها را از بستر تاريخي و اجتماعي معين آنها جدا کرد و مورد بررسي قرار داد. همانطور که ويليامز مي‌نويسد «در واقع توده‌ها وجود ندارند. تنها چيزي که وجود دارد شيوه-هاي نگريستن به مردم به مثابه توده‌ها است.» 40 متعاقبا او وجود فرهنگ توده‌اي بد و خوب را تأييد مي‌کند. اما مسأله مهم آن است که چگونه ما به صورت غيردلبخواه تصميم مي‌گيريم که کدام خوب است و کدام بد. ارزش‌گذاري چيزها در عمل (يعني چه چيزي ذاتا خوب است و چه چيزی ذاتا بد) مهم‌ترين دل‌مشغولي ويليامز است چرا که چنين عملي هرگز خنثي، عيني و يا غيرسياسي نيست. ويليامز اين صورت‌بندي را به عنوان تقويت‌کننده روابط قدرت و ساختارهاي ايدئولوژيک موجود مي-بيند که در برابر صداهاي جمعي و تلاش‌هاي افراد معمولي مانع ايجاد مي‌کنند. ويليامز ضرورت بررسي انتقادي اين مسأله را که معاني و نمادهاي فرهنگي چگونه و چرا توليد مي‌شوند و اينکه آنها چرا و چگونه در جامعه به شکلی چنين وسيع پذيرفته مي-شوند را برجسته مي‌کند (ما در اينجا تشابهات زيادي را با بارت مي‌توانيم ببينيم). در اينجا به نظر مي‌رسد او بستر را براي دعوت از نظريه‌ی آنتونيو گرامشي در مورد هژموني به گفتمان مطالعات بعدي، آنگونه که با فاصله کوتاهي شاهدش بوديم، آماده مي‌سازد. مورد ديگر مرتبط با بحث ويليامز آن است که او زمينه را براي نوشتن «تاريخ از پايين» مهيا کرد.

همان‌طور که قبلا اشاره کردم تاريخ يکي از رشته‌هاي بنيان‌گذار مطالعات فرهنگي در مرکز بيرمنگام و در فعاليت‌هاي آن بعد از 1964 بود. اي. پ. تامپسون از طريق کتاب مهم‌اش با نام ساخته‌شدن طبقه کارگر بريتانيا (1963) نحوه تفکر و نوشتن تاريخ بريتانيا را دگرگون کرد. او اين کار را از طريق مستندکردن پيدايش طبقه کارگر بريتانيا در طي يک دوره‌ی معين تاريخي از طريق روايتي انجام داد که بر طبقه کارگر به عنوان عامل محوري تاريخي آن متمرکز بود. تامپسون در اين کتاب معتقد است که طبقه را نمي‌توان ساختاري ثابت و صلب در نظر گرفت، بلکه در واقع چيزي است که در طول زمان روي مي‌دهد – پديده يا فرآيندي تاريخي است که آن را نمي‌توان در يک مثال منجمد نمود و مورد تحليل قرار داد. تامپسون مدعي است که طبقه را بايست همچون يک شکل‌بندي تاريخي و فرهنگي فهميد يا به آن نگريست که خود را تنها د ر طول يک دوره‌ی تاريخي معين آشکار مي‌کند.41

به عبارت ديگر تامپسون اين مسأله را مطرح مي‌کند که طبقه يک شيء نيست، بلکه «چيزي است که در واقع در روابط انساني رخ مي‌دهد».42 طبقه رخدادي تاريخي است که نمي‌توان آن را همچون «مقوله» يا «ساختار»ي ساکن فهميد. تامپسون مي-گويد براي درک طبقه بايست به آن همچون پديده‌اي تاريخي نگريست که شماري از رخدادهاي پراکنده و به ظاهر غيرمرتبط را در مواد خام تجربه و آگاه به يکديگر يک‌پارچه مي‌کند.43 بازتعريف طبقه توسط تامپسون به عنوان يک ساختار-‌رخداد سيال تاريخي به صورت ناسازواري مفهوم فرهنگ را هم ساده و هم پيچيده مي‌کند. در حقيقت او مي‌نويسد که طبقه «توسط انسان‌ها آنگونه تعريف مي‌شود که آنها تاريخ خودزيسته‌اند و در نهايت اين تنها تعريف آن است».44 طبقه کارگر تنها در کنش تعريف خود در تجارب زيسته‌شان وجود دارد که ضرورتا در فرهنگ طبقه کارگر منعکس مي‌شود. و «در سنت‌ها، نظام‌هاي ارزشي و شکل‌هاي نهادي ماديت مي‌يابد.»45

تامپسون پيش‌تر مي‌رود و تأکيد مي‌کند که در نگاه به فرهنگ، بایست صداهاي تاريخي برندگان و بازندگان را تؤامان در نظر گرفت. او معتقد است که قضاوتي که در آن تنها پيروزمندان به ياد مانده‌اند و کوچه‌های بن‌بست، دلایل شکست و خود شکست-خوردگان فراموش شده باشند غيرتاريخي و بی‌معناست است.46 در طول تاريخ اهميت سهم قرباني‌ها يا سرکوب‌شدگان در شکل-گيري فرهنگ به همان اندازه‌ی برندگان است. بنابراين تامپسون تأکيد مي‌کند که تجربه‌ی زيسته و درنتيجه معناي فرهنگ در میان علت‌ها اهمیت دارد و شکست‌خوردگان تاریخ همان اهمیت را دارند که فاتحان. درواقع او صداهاي تاريخي کساني را که مبارزه کرده و شکست خورده‌اند را حاوي درس‌هاي مهمي مي-داند که کساني که در جستجوي پيشرفت اجتماعي در زمان حاضر هستند مي‌توانند از آن بهره‌مند شوند.  او مي‌گويد: «در برخي... مي‌توانيم بينش‌هايي را درباره زيان‌هاي اجتماعي که بايست هنوز آنها را چاره کنيم کسب کنيم.»47 در واقع تامپسون اشاره مي‌کند که اين امر الزامي تاريخي است که «تنها معيارِ داوري نبايست داوري اعمال انسان در پرتو تحول متعاقب باشد. به هر حال ما خود در پايان تحول اجتماعي قرار نداريم.»48 تامپسون در هشدارش نسبت به مفاهيم از پيش‌ مفروض پيشرفت يا پسرفت تاريخي در حقيقت پايه‌ی فکري تاريخ-نويسان زن و غيرغربي را بنيان نهاد که اين هشدار را به کار گرفتند- نه تنها از منظري طبقاتي، بلکه از منظرهاي جنسيتي و نژادي نيز. در واقع تامپسون به‌رغم همکاري گسترده‌اش با روشنفکراني که علاوه بر طبقه، مسائل ديگري را مورد توجه قرار دادند، از طريق تمرکزش بر تجربه و عامليت سوژه(هاي) تاريخي، دستورالعملي براي چندگونگي صداهاي تاريخي پيش نهاد. اين گشودگي در برابر ديگر امکانات و ديگر صداهاي تاريخي، به ويژه در بستر غير غربي، زماني مطرح شد که او مي-نويسد: «بعلاوه، بخش بزرگي از جهان امروز (1963) هنوز دستخوش مسائل صنعتي‌شدن، شکل‌گيري نهادهاي دموکراتيک است که در بسياري از جوانب با تجربه ما در طول انقلاب صنعتي مشابه است. نهضت‌هايي که در انگلستان بازنده شدند ممکن است در آسيا يا آفريقا يروز شوند.»49

تامپسون تکوين و توسعه‌ی فرهنگ مردمي انگلستان را از طريق آشکارکردن اين مسأله که اين فرهنگ داراي تاريخي است، درون بستري تاريخي قرار مي‌دهد. تامپسون اظهار مي‌کند که فرهنگ مردمي توسط صنعت فرهنگ‌سازی و به صورت حاضر آماده‌اي براي مصرف انبوه توليد و ساخته و پرداخته نشده است. برعکس، اين فرهنگ حاوي تاريخي است که به وضوح پيوند انداموار آن با تجربه ی زيسته طبقه کارگر را نشان مي‌دهد. درنتيجه تامپسون فرهنگي را نشان مي‌دهد که توسط طبقه کارگر توليد شده است و در تضاد با فرهنگي قرار دارد که براي طبقه کارگر توليد مي شود. با اين کار تامپسون عامليت فرهنگي و صداي طبقه کارگر را رسميت مي‌بخشد- بازتاب يا بياني حياتي از تجربه‌ی تاريخي طبقه کارگر و weltanschauung طبقه کارگر.

در کل، کتاب ساخته‌شدن طبقه کارگر انگلستان سهم عظيمي در مفهوم‌پردازي مطالعات فرهنگي داشت، در معنايي که به بررسي مبارزه طبقه کارگر از منظر فرهنگ طبقه کارگر مي-پرداخت. تامپسون درنتيجه پلي فکري ميان سنت تاريخ‌نگاري گروه تاريخ‌نگاران حزب کمونيست با جوانه‌هاي مطالعات فرهنگي زد. با اين وجود تامپسون به شدت منتقد چرخش نظري مارکسيسم فرهنگي بود که با جذب جنبه‌هاي کليدي و معيني از ساختارگرايي که با انديشه‌ی لويي آلتوسر تداعي مي-شد بود. تامپسون در حقيقت عليه آنچه او گرايش به شدت نابارور فکري مي‌دانست حمله برد. ديدگاه‌هاي او در مقاله «فقر نظريه» که در سال 1978 به يک  کتاب تبديل شد، منتشر گردید.50 در اين اثر تامپسون مي‌گويد:

«آلتوسر و دستيارانش خودِ ماترياليسم تاريخي را به چالش گرفته‌اند. آنها آن را اصلاح نمي‌کنند بلکه از جا برمي‌کنند. در عوض آنها نظريه‌گرايي‌اي غيرتاريخي را پيشنهاد مي‌دهند که در بررسي نخست، خود را به مثابه ايده‌آليسم آشکار مي‌کند. درنتيجه چگونه ممکن است اين دو درون يک سنت واحد هم-زيستي داشته باشند؟ يا يک جهش تکاملي فوق‌العاده در سالهاي اخير در مارکسيسم رخ داده است و يا اين سنت به دو يا چند بخش شکسته شده است. آنچه که تهديد مي‌شود- آنچه که اکنون رد مي‌شود، کل سنت تحليل سياسي و تاريخي حقيقي مارکسيستي و شناخت انباشت‌شونده‌ی آن است.51»

واکنش پرسروصدا و خصمانه‌ی تامپسون نسبت به جريانات نظري آن دوره در مطالعات فرهنگي بيرمنگام تا حدي او را از روشنفکران اين حوزه بيگانه کرد و درنتيجه تامپسون اغلب همچون يک چهره‌ی مبهم يا مسأله‌انگيز در مطالعات فرهنگي نگريسته مي‌شود. 52 شايد بحثي درباره ساختارگرايي که تامپسون چنين با آن دشمني داشت بتواند به فهم بيشتري از اين مسأله یاري کند.

 

ادامه دارد...

 

يادداشت‌ها

1. Stuart Hall, “Cultural Studies and its Theoretical Legacies,” in Cultural Studies, ed. Lawrence Grossberg, Cary Nelson, and Paula Treichler (New York: Routledge, 1992), 278.

2. Such as Norma Schulman, Dennis Dworkin and Graeme

Turner

3. I have made the conscious decision in this paper to avoid a major problematic in regards to British cultural studies – that is its positionality as a “discipline.” How do “voices” (even contestatory ones) become institutionalized and “disarmed” within the discourse?

How do the “voices” within this discursive field “police” themselves.

These are highly relevant subjects that must wait for a future paper for I recognize they are crucial to a greater understanding of British cultural studies at the CCCS.

4. [Italics in original] Mikhail Bakhtin, Problems of Dostoevsky's Poetics, Minneapolis: University of Minnesota Press, 1984, 6.

5. Bakhtin, 62.

6. Stuart Hall, 278.

7. Dennis Dworkin, Cultural Marxism in Postwar Britain: History, the New Left, and Origins of Cultural Studies (Durham and London:

Duke University, 1997), 80.

8. Will Brooker, Cultural Studies (Chicago: NTC/Contemporary Publishing, 1998), 23-40.

9. Dworkin, 3.

10. Dworkin, 78.

11. Dworkin, 45.

12. Dworkin, 79.

13. Dworkin, 45.

14. In his book British Cultural Studies: An Introduction, Turner acknowledges the importance of the political project but consciously

relegates it to the last chapter in the Section Edition.

15. Raymond Williams, The Long Revolution (London: Chatto & Windus, 1961), 300.

16. Catherine Hall, “Introduction,” in White, Male and

Middle-Class: Explorations in Feminism and History, ed. Catherine Hall (New York: Routledge, 1988), 3.

17. Dworkin, 10-11.

18. Dworkin, 3.

19. Schulman, 51-73.

20. John Storey, Cultural Studies and The Study of Popular

Culture: Theories and Methods (Athens: University of Georgia Press, 1996), 3.

21. Storey, 3.

22. Bourdieu and Barthes’ influence can clearly be seen here.

23. Storey, 3-4.

24. Dworkin, 141.

25. Stuart Hall, 279 [My emphasis].

26. A subject I shall return to later in this paper.

27. Barker, 74-5.

28. Schulman, 51-73.

29. Graeme Turner, British Cultural Studies: An Introduction, Second Edition (London and New York: Routledge, 1990), 23.

30. Schulman, 51-73.

31. Richard Hoggart, Speaking to Each Other: Essays by

Richard Hoggart, Volume II About Literature (New York: Oxford University Press, 1970), 255.

32. Turner, 70.

33. Bakhtin, 62.

34. I shall return to the concept of “hegemony” in my

discussion of Gramsci.

35. Richard Hoggart, Uses of Literacy (London: Chatto & Windus, 1967), 23-4.

36. Williams, Culture and Society, xi [My italics].

37. Williams, The Long Revolution, 40.

38. Williams, The Long Revolution, x.

39. Williams, Culture and Society, 338.

40. Williams, Culture and Society, 300.

41. E. P. Thompson, the Making of the English Working Class (New York: Vintage Books, 1966), 8.

42. Thompson, the Making of the English Working Class, 9.

43. Thompson, the Making of the English Working Class, 9.

44. Thompson, the Making of the English Working Class, 11.

45. Thompson, the Making of the English Working Class, 9.

46. Thompson, the Making of the English Working Class, 12.

47. Thompson, the Making of the English Working Class, 12.

48. Thompson, the Making of the English Working Class, 12.

49. Thompson, the Making of the English Working Class, 12.

50. E. P. Thompson, “The Poverty of Theory: or an Orrery of  Errors,” in the Poverty of Theory and Other Essays (London: Merlin Press, 1978), 193-401.

51. Thompson, “The Poverty of Theory: or an Orrery of

Errors,” 196.

52. Turner, 63.