نقد مارکسیستی پسامارکسیسم
قدرت دولتی فساد میآورد:
پیش به سوی سیاستهای محلی
یکی از اصلیترین نقدهای وارد بر مارکسیست در میان پسامارکسیستها این دیدگاه است که قدرت دولتی فسادآور است و اینکه مبارزه جهت کسب آن گناه اولیه است. آنها استدلال میآورند که دلیل این امر آن است که فاصله دولت از شهروندان بسیار زیاد است، نهادهای قدرت خودمختار میشوند و دلبخواه عمل میکنند و اهداف اولیه را فراموش کرده و منافع شخصی خود را تعقیب میکنند. بدون شک در سرتاسر تاریخ کسانی وجود داشتهاند که پس از کسب قدرت به حاکمانی مستبد بدل گشتهاند. اما مواردی نیز وجود دارد که کسب قدرت توسط کسانی که در رأس جنبشهای اجتماعی بودهاند تأثیرات رهاییبخشی در پی داشته است. لغو بردگی و سرنگونی رژیمهای سلطنتی مطلقه دو مثالاند. در نتیجه قدرت در دولت حاوی معانی دوگانه است که وابسته به زمینه تاریخی آن است. بعلاوه جنبشهای محلی در بسیج مردم و بهبود شرایط بلافصل موفق بودهاند. اما مواردی نیز وجود دارد که تصمیمگیریهای کلان اقتصادی-سیاسی تلاشهای محلی را از بین میبرد. در حال حاضر سیاستهای تنظیم ساختاری در سطوح ملی و بینالمللی منجر به تولید فقر و بیکاری شدهاند. منابع محلی را به تاراج بردهاند، مردم را به مهاجرت از مناطق خود و یا دخالت در فعالیتهای مجرمانه وادار نمودهاند. دیالکتیک میان قدرت دولتی و قدرت محلی به تقویت و یا تضعیف ابتکارات و تغییرات محلی منجر میشود که وابسته است به قدرت طبقاتی نمودیافته در هر دو سطح. موارد متعددی از حکومتهای شهری مترقی وجود دارد که به دلیل قطع منابع مالی توسط رژیمهای ارتجاعی ملی از بین رفتهاند. از طرف دیگر، حکومتهای شهری مترقی نیروی بسیار مثبتیاند که به سازمانهای محلی، منطقهای یاری میرسانند. آنچنانکه نمونههای شهردار سوسیالیست مونته ویدئو در اروگوئه یا شهردار چپگرای پورتو آلگره در برزیل بودهاند.
پسامارکسیستهایی که قدرت محلی را در مقابل قدرت دولتی مطرح میکنند بحث خود را متکی بر تجربه تاریخی ارائه نمیدهند. حداقل نه متکی بر تاریخ آمریکای لاتین. این تناقض نتیجه تلاش در جهت توجیه نقش NGO ها به عنوان واسطههایی میان سازمانهای محلی و حامیان خارجی نئولیبرال (بانک جهانی، اروپا یا ایالات متحده) و یا رژیمهای بازار آزاد محلی است. متخصصین پسامارکسیست NGO ها به منظور مشروعیت بخشیدن به نقش خود به عنوان نمایندگان تودههای دموکراتیک بایست نگاه چپ به قدرت دولتی را تحقیر کنند. در این فرآیند آنها از طریق قطع پیوند میان سازمانها و مبارزات محلی با جنبشهای سیاسی ملی و بین المللی، فعالیت نئولیبرالها را تکمیل میکنند. تأکید بر فعالیت محلی به رژیمهای نئولیبرال خدمت میکند چرا که به حامیان داخلی و خارجی آنها این اجازه را میدهند که بر خط مشی کلان اقتصادی-سیاسی حاکم باشند و بیشتر منابع دولتی را به سمت سرمایهداران صادراتی و منافع مالی کانالیزه کنند.
پسامارکسیستها به عنوان مدیران NGO ها در طراحی پروژهها و انتقال هویت جدید و زبان جهانگرا به درون جنبشهای مردمی مهارت کسب کردهاند. گفتهها و نوشتههای آنان درباره همکاری بینالمللی و بنگاههای کوچک خودیار پیوندهای ایدئولوژیکی با نئولیبرالها ایجاد میکند در همان حال که به وابستگی به حامیان خارجی و دستورکار اجتماعی-اقتصادیِ نئولیبرال آنها میانجامد.
جای شگفتی نیست که پس از یک دهه فعالیت NGO ها متخصصین پسامارکسیست تمام قلمروهای زندگی اجتماعی را سیاستزدایی و رادیکالیسمزدایی کردهاند: سازمانهای زنان، محلات و جوانان مورد پرو و شیلی کلاسیک است . در آنجا NGO ها نسبتاً نهادینه شدهاند و جنبشهای رادیکال اجتماعی عقب نشینی کردهاند.
مبارزات محلی بر سر مسائل بدون واسطه، همچون خاکی غنی است که جنبشهای در حال ظهور را رشد میدهد. مسئلهی اساسی بر سر جهتگیری و حرکت آنها است: این که به مسائل وسیعتر نظام اجتماعی بپردازند و با دیگر نیروهای محلی در جهت رویاروی با دولت و پشتیبانان امپریالیستی آنها پیوند بخورند و یا اینکه به درون مشغول شوند، در جستجوی حامیان خارجی باشند و به تعدادی متقاضی رقیب برای سرمایهگذاریهای خارجی تبدیل شوند. ایدئولوژی پسامارکسیستهای دومین رویکرد را ترویج کمی دهد و مارکسیست ها اولی را.
انقلاب ها هموار پایان ناخوشایندی دارند:
مقدورگرایی پسامارکسیستها
نسخه بدبینی از پسامارکسیست وجود دارد که بیشتر از شکستهای انقلاب، از عدم امکان سوسیالیسم سخن میگوید. آنها به زوال چپ انقلابی، پیروزی سرمایهداری بر شرق، بحران مارکسیسم، فقدان آلترناتیوها، قدرت ایالات متحده، کودتاها و سرکوب ارتش اشاره میکنند. تمام این استدلالات به چپ فشار میآورد تا از مقدورگرایی حمایت کند یعنی ضرورت فعالیت در درون فضاهای بازار آزاد که توسط بانک جهانی و سیاست تنظیم ساختاری آن تحمیل شده است و نیز سازگارکردن سیاست با فاکتورهای انتخاباتی تحمیل شده توسط ارتش را بپذیرد. آنها نام آن را پراگماتیسم یا توسعهگرایی میگذارند. پسامارکسیستها نقش عمدهای در ترویج و دفاع از آنچه گذار انتخاباتی از حکومت نظامی که در آن دگرگونیها اجتماعی تابع بود به بازنمایش یک نظام انتخاباتی، ایفا میکنند.
بیشتر استدلالات پسامارکسیستها بر مشاهدات ایستا و گزینشی از واقعیت معاصر تکیه دارند و با نتیجهگیری از پیش تعیین شده گره خوردهاند. آنها که پیشاپیش انقلاب را غیرامروزی میدانند، به پیروزیهای انتخاباتی نئولیبرال متمرکزند و نه بر اعتراضات تودهای پسا-انتخاباتی و اعتصابات عمومی که شمار زیادی از مردم را در فعالیتهای فراپارلمانی بسیج میکند.
آنها به مرگ کمونیسم در اواخر دهه 1980 چشم دوختهاند و نه به تجدید حیات آن در اواسط دهه 1990. آنها محدودیتهایی را که ارتش بر سیاستمداران انتخاباتی تحمیل میکند را مینگرند، بدون اینکه به چالشکشیدن ارتش توسط چریکهای زاپاتیستا، شورشیان شهری در کاراکاس و اعتصاب عمومی در بولیوی را مشاهده کنند. در یک کلام، مقدورگرایان پویاییهای مبارزاتی را که در سطوح محلی یا بخشی در درون پارامترهای انتخاباتی ارتش آغاز شده است و سپس به ورای محدودیتهای ناشی از ناتوانی مقدوریتهای انتخاباتی در جهت برآوردن نیازها و تقاضاهای اولیه مردم سوق یافته است، را نادیده میگیرند. آنها در پایان دادن به مصونیت ارتش در بازگرداندن حقوق کارمندان بخش عمومی (ایالتهای آرژانتین) یا پایان دادن به نابودی محصولات کشاورزان کاکائو(در بولیوی) شکست خوردهاند.
مقدورگرایان پسامارکسیست به جای آنکه بخشی از راه حل باشند بخشی از مشکل شدهاند. یک دهه و نیم از آغاز این گذار مورد مذاکره گذشته است و در تمام این مدت پسامارکسیستها خود را با نئولیبرالیسم تطبیق دادهاند و به سیاستهای بازار آزاد آن وابسته بودهاند. آنها قادر به مخالفت موثر با تأثیرات اجتماعی منفی بازار آزاد بر مردم نیستند اما توسط نئولیبرالها تحت فشاراند تا فشارهای جدید و بیشتری را تحمیل کنند تا مقامهای خود را حفظ کنند. پسامارکسیستها به تدریج از منتقدین پراگماتیک نئولیبرالها به افرادی تبدیل شدهاند که خود را به عنوان مدیران صادق و کارآی نئولیبرالیسم معرفی میکنند که قادر به جلب اعتماد سرمایهگذاران و آرام کردن تلاطمات اجتماعیاند.
در این معنی پراگماتیسم پسامارکسیستها با افراطگرایی نئولیبرالها منطبق میشود. دهه 1990 شاهد رادیکال شدن سیاستهای نئولیبرال بوده است که هدف از آن جلوگیری از بحران به کمک سرمایهگذاریهای پرسودتر و فرصتهای فرضی برای بانکهای خارجی و شرکتهای بینالمللی بوده است.
نئولیبرالها در حال ایجاد ساختار طبقاتی قطبیشدهتری هستند که به الگوی مارکسیستی از جامعه بسیار نزدیکتر است تا به دیدگاه پسامارکسیستها. ساختار طبقاتی آمریکای لاتین در حال حاضر غیر منعطفتر، جبرگراتر، و با پیوندهای بیشتر به سیاستهای طبقاتی و دولت نسبت به گذشته است. در این شرایط سیاستهای انقلابی در مقایسه با پیشنهادهای پراگماتیک پسامارکسیستها بسیار مربوط تراند.
همبستگی طبقاتی و همبستگی حامیان خارجی
واژه همبستگی آنقدر در بسیاری از زمینهها نادرست به کار رفته است که معنای خود را از دست داده است. اصطلاح همبستگی از نظر پسامارکسیستها شامل کمکهای خارجی میشود که به هر گروه محروم تعیین شدهای اعطا میشود. پژوهش صرف و یا آموزش مردمی به فقرا و توسط متخصصین به عنوان همبستگی در نظر گرفته میشود. در بسیاری از شیوهها این اشکالها و ساختارهای سلسله مراتبی انتقال کمک و آموزش به خیریههای قرن نوزدهم شباهت دارد و این مروجان چندان تفاوتی با مسیونرهای مسیحی ندارند.
پسامارکسیستها با حمله به پدرسالاری و وابستگی به دولت بر خودیاری تأکید میکنند. در این رقابت میان NGO ها بر سر قربانیان نئولیبرالیسم، پسامارکسیستها کمکهای مالی مهمی از همتاهای خود در ایالات متحده و اروپا دریافت میکنند. ایدئولوژی خودیاری بر جایگزینی کارمندان بخش دولتی با داوطلبین و متخصصین قرارداد موقت تأکید میکند. فلسفه اصلی دیدگاه پسامارکسیستی تغییر همبستگی به همکاری و فرمانبری از اقتصاد کلان نئولیبرالیسم از طریق برگرفتن نگاه از منابع دولتی طبقات ثروتمند و معطوف کردن آن به خود استثماری فقرا است. نیازی نیست فقرا به وسیله پسامارکسیستها پاکدامن شوند برای آنچه دولت آنها را ملزم به انجام قرار میدهند.
مفهوم مارکسیستی همبستگی در مقابل، بر همبستگی طبقاتی و در درون طبقه تأکید میکند. همبستگی گروههای تحت ستم (زنان و رنگین پوستان) بر علیه استثمارکنندگان داخلی و خارجی آنها. تمرکز عمده بر کمکهای بلاعوضی است که طبقات را منقسم میکند و گروههای کوچک را برای یک مدت زمان محدود آرام میکند. توجه مفهوم مارکسیستی همبستگی بر عمل مشترک اعضای طبقهای است که در وضعیت بد اقتصادی مشترک خود سهیماند و برای کسب بهبود جمعی مبارزه میکنند.
این طبقه شامل روشنفکرانی نیز میشود که برای این جنبش اجتماعی در مبارزه مینویسد و سخن میگویند و متعهدانه در افق سیاسی آنها سهیماند. مفهوم همبستگی در پیوند است با روشنفکرانی انداموار که اساسا بخشی از آن جملهاند. منبعی مردمی که تحلیل و آموزش برای مبارزه طبقاتی را فراهم میآورند. در مقابل پسامارکسیستها در دنیای نهادها، سمینارهای دانشگاهی، بنیادهای خارجی، کنفرانسهای بینالمللی و گزارشهای بوروکراتیک فعالند. آنها به زبان رمزی پسُتمدرنی مینویسند که تنها توسط کسانی فهمیده میشود که به کیش ذهنیتگرای هویتهای ذاتگرا گرویدهاند.
مارکسیستها همبستگی را سهیم شدن در مخاطرات جنبش مینگرند. نه اینکه همچون مفسرانی بیرونی همه چیز را به پرسش بگیرند بدون اینکه از چیزی دفاع کنند. برای پسامارکسیستها هدف عمده دریافت حمایتهای مالی خارجی برای پروژههاست. اما مسأله اصلی برای مارکسیستها فرآیند آموزش مبارزه سیاسی در جهت حفاظت از جنبش اجتماعی است. این مسائل عینی آگاهی لازم برای تغییرات اجتماعی را برمیانگیزاند و به قدرت سیاسی برای تغییر شرایط عمومی اکثریت عظیم مردم شکل میدهد. همبستگی در نزد پسامارکسیستها از هدف عینی رهایی منفک شده است و تنها شیوهای است برای گردهمآوردن مردم برای حضور در یک سمینار بازآموزی شغلی، برای ساخت یک توالت صحرایی است. برای مارکسیستها همبستگی در یک پیکار جمعی حاوی بذرهای جامعهی جمعگرای آتی است. این بینش وسیعتر یا غیاب آن، به این مفاهیم متفاوت همبستگی معنایی متمایز میدهد.
مبارزه طبقاتی و همکاری
پسامارکسیستها مکررا دربارهی همکاری با هرکسی ،دور و نزدیک، مینویسند. بدون اینکه عمیقا هزینهها و شرایط حفظ همکاری با رژیمهای نئولیبرال و بنگاههای حمایتکنندهی خارجی را در نظر بگیرند. به مبارزهی طبقاتی به عنوان رجعتی به گذشتهای که دیگر وجود ندارد نگریسته میشود. در نتیجه به ما گفته میشود که فقرا تمایل به ساخت یک زندگی نوین دارند. آنها توسط سیاستمداران، ایدئولوژیها و خط مشیهای سنتی تقویت میشوند.
مسئله این است که پسامارکسیستها حاضر نیستند که نقش خود را به عنوان واسطهها و دلالانی که حمایتهای مالی خارجی را جذب کرده و با پروژههای قابل قبول از دید حامیان و منتفعان محلی آنها تطبیق دهند، تصدیق کنند. این کارآفرینان در نوع جدید از سیاست درگیرند که مشابه است با مقاطعه کاران نیروی کار در گذشتهای نه چندان دور: که زنان را برای آموزش گردهم میآورند، بنگاههای کوچکی بنیاد میکنند که طرف قرارداد با تولیدکنندگان بزرگتر محصولات صادراتی است .
این سیاست جدید پسامارکسیستها در اصل همان سیاست کمپرادورهاست: آنها هیچگونه محصول ملی را تولید نمیکنند بلکه سرمایهگذاران خارجی را با نیروی کار محلی (بنگاههای کوچک خودیاریگر) مرتبط میکنند تا تداوم رژیمهای نئولیبرال تسهیل شود. در این معنا پسامارکسیستها در جایگاه مدیران NGO ها اساسا بازیگرانی سیاسیاند که پروژهها، آموزشها و کارگاههای آنان هیچ تاثیر قابل ملاحظهای بر تولید ناخالص ملی و یا کاهش فقر ندارد. اما اثر فعالیتهای آنان منحرف کردن مردم از مبارزه طبقاتی به سوی اشکال بیخطرو بیتاثیر همکاری با سرکوبگران آنها است.
مبارزه و رویارویی طبقاتی در مارکسیسم مبتنی بر تقسیم واقعی اجتماعی است: میان کسانی که سودها، منافع، اجاره بها و مالیاتهای ظالمانه را به چنگ میآورند و کسانی که برای بالا بردن دستمزدها ،هزینههای اجتماعی و سرمایهگذاریهای تولیدی مبارزه میکنند. نتایج دیدگاههای پسامارکسیستی همه جا به وضوح عیان است: تمرکز درآمدها و گسترش نابرابریها امروزه و پس از یک دهه موعظههای همکاری، بنگاههای کوچک و خودیاری بیش از هر زمان است.
امروزه بانکهایی همچون بانک توسعه اینتر آمریکا (IDB) از بنگاههای زراعی صادرتی که میلیونها کارگرِ کشاورز را مورد ستم و بهره کشی قرار میدهد پشتیبانی مالی میکند در همان حال که از پروژههای کوچک حمایت میکند. نقش پسامارکسیستها در این پروژههای کوچک خنثی کردن مخالفت سیاسی در پائین است در همان حال که نئولیبرالیسم در بالا ترویج میشود.
ایدئولوژیِ همیاری، فقرا را به واسطه پسامارکسیستها به نئولیبرالها در بالا مرتبط میکند. به لحاظ فکری، پسامارکسیستها پلیسهایی ذهنی هستند که پژوهشهای قابل قبول را تعریف میکنند و منابع مالی تحقیقات را توزیع میکنند و موضوعات و دیدگاههایی را که تحلیل و مبارزات طبقاتی را طرح میکنند، فیلتر میکنند. مارکسیستها از کنفرانسها کنار گذاشته میشوند و به آنها برچسب ایدئولوگیستها زده میشود در حالی که پسامارکسیستها خود را به عنوان دانشمندان اجتماعی معرفی میکنند. کنترل مدُ فکری، انتشارات، و بودجهی تحقیقات برای پسامارکسیستها مبنای قدرتمندی میسازد. اما این قدرت به شدت وابسته است به جلوگیری از تضاد با حامیان خارجی آنها.
قدرت روشنفکران مارکسیست در این واقعیت است که ایدههای آنان با واقعیات در حال تحول اجتماعی تقویت میشود. قطبیشدن طبقات و رویارویهای خشونتآمیز در حال گسترش است، همانگونه که نظریههای آنان پیشگویی میکند. در این معنا است که مارکسیستها برخلاف پسامارکسیستها از نظر تاکتیکی ضعیف ولی از نظر استراتژیک قدرتمنداند.
آیا امپریالیسمستیزی مرده است؟
در سالهای اخیر امپریالیسمستیزی از فرهنگ لغات سیاسی پسامارکسیستها ناپدید شده است. چریکهای سابق آمریکای لاتین بدل به سیاستمداران انتخاباتی شدهاند و متخصصینی که NGO ها را اداره میکنند از همکاری بینالمللی و وابستگی متقابل سخن میگویند. با این حال همچنان بازپرداخت دیون، مقدارمتنابهی از درآمدهای فقرا را در آمریکای لاتین به بانکهای اروپا، ایالات متحده و ژاپن منتقل میکند. داراییهای همگانی، بانکها و بالاتر از همه منابع طبیعی به قیمت بسیار نازلی به شرکتهای چند ملتی تقدیم شده است. در حال حاضر بیش از هرزمانی میلیونرهایی در آمریکای لاتین وجود دارند که پولهایشان در بانکهای اروپا و آمریکا است. در همین حال، تمام شهرها به گورستانهای صنعتی بدل شده و روستاها غیر مسکون شدهاند. با اینحال اکنون برخی ساندنیستها و فارابوندینیستهای سابق میگویند که امپریالیسم و امپریالیسمستیزی با پایان جنگ سرد از بین رفته است. به ما گفته میشود که مشکل نه در سرمایهگذاری و یا کمکهای خارجی، بلکه در فقدان آن است و در نتیجه آنها خواهان کمکهای بیشتر استعماری هستند. این دیدگاه سیاسی و اقتصادی قادر به فهم این مسأله نیست که از جمله شرایط سیاسی لازم جهت اخذ وامها و سرمایهگذاری ها، ارزان کردن نیروی کار، حذف مقررات اجتماعی و تبدیل کل آمریکای لاتین به یک مزرعه بزرگ، به یک معدن بزرگ، و یک ناحیه آزاد تجاری است که از حقوق، حاکمیت و ثروت تهی شده باشد.
تأکید مارکسیستی بر ژرفتر شدن استثمار امپریالیستی ریشه در روابط اجتماعی تولید و روابط دولتی میان سرمایهداری امپریالیستی و وابسته دارد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی استثمار امپریالیستی را شدت بخشیده است. پسامارکسیستهایی (مارکسیستهای سابق) که بر این باورند که جهان تک قطبی منجر به همکاری گستردهتر خواهد شد قرائت درستی از مداخله ایالات متحده در پاناما، عراق، سومالی و هر جای دیگر ندارند. به صورت بنیادیتر پویایی امپریالیسم در پویایی درونی سرمایه نهفته بود و نه در رقابت بیرونی با اتحاد جماهیر شوروی. از دست رفتن بازار داخلی و بخش بیرونی آمریکای لاتین بازگشتی به مرحله پیشاملی است. اقتصاد آمریکای لاتین میرود که مشابه گذشتهی تحت استعمارش شود. مبارزه علیه امپریالیسم امروزه شامل بازسازی ملت، بازار داخلی، اقتصاد تولیدی، و طبقه کارگر میشود. که با تولید و مصرف اجتماعی در پیوند است.
دو دیدگاه نسبت به تحول اجتماعی:
سازمانهای طبقاتی و سازمانهای غیردولتی NGO
پیشبرد مبارزه علیه امپریالیسم و وابستگان نئوکمپرادور آنها وابسته به منازعه ایدئولوژیک و فرهنگی با پسامارکسیستهایی است که یا درون و یا نزدیک به جنبشهای مردمی مشغول فعالیتند. نئولیبرالیسم امروزه در دو جبهه فعال است. جبهه اقتصادی و جبهه فرهنگی – سیاسی، و نیز در دو سطح، حکومت و مردم: در بالا، سیاستهای نئولیبرال به شیوهای متعارف صورتبندی شده و از طریق چهره های متعارف خود اعمال می شود: بانک جهانی، IMF که با واشنگتن، برلین و توکیو در هماهنگی است و نیز با همکاری رژیمهای نئولیبرال محلی و مالکین بنگاههای اقتصادی بزرگ و بانکداران داخلی.
در اوایل دهه 1980 بخشهای هر چه بیشتری از طبقات نئولیبرال حاکم متوجه شدند که سیاستهای آنها به قطبیترشدن جامعه میانجامد و نارضایی گسترده اجتماعی را به بار میآورد. سیاستمداران نئولیبرال شروع به حمایت مالی و ترویج راهبرد مشابهی از پایین کردند. این راهبرد تبلیغ سازمانهای تودهای با ایدئولوژی ضد دولتی بود تا میان طبقات بالقوه متخاصم، حائلی اجتماعی ایجاد شود. این سازمانها به لحاظ مالی به منابع نئولیبرال وابستهاند و مستقیما رقیب جنبشهای اجتماعی برای جذب رهبران محلی و فعالین اجتماعی اند. در دهه 1990 تعداد این سازمانها که با عنوان غیردولتی توصیف میشد به هزاران بالغ شد و نزدیک به چهار میلیارد دلار جذب کردند.
سردرگمی موجود در خصوص ماهیت سیاسی NGO سازمانهای غیردولتی ریشه در تاریخ ابتدایی آنها در دهه 1970 و در طی حکومتهای دیکتاتوری دارد. در آن زمان آنها در تهیه حمایتهای انسان دوستانه برای قربانیان دیکتاتورهای نظامی و نیز گزارش موارد نقض حقوق بشر فعال بودند. این NGO ها از خانوادههای قربانی حمایت میکردند تا در برابر نخستین موج رفتارهای خشن دیکتاتوریهای نئولیبرال از پای در نیایند. این دوره تصویری محبوب از NGO سازمانهای غیردولتی حتی در میان چپها ایجاد کرد. آنها بخشی از اردوگاه مترقی دانسته میشدند. با این حال حتی آنزمان نیز محدودیتهای NGO سازمانهای غیردولتی آشکار بود. درحالی که آنها به نقض حقوق بشر توسط دیکتاتورهای محلی اعتراض میکردند، به ندرت شرکای اروپایی آنها را که از آنها حمایت و پشتیبانی میکردند محکوم میکردند. همچنین هیچگونه تلاشی جزئی برای پیوند دادن سیاست های اقتصادی نئولیبرال با نقض حقوق بشر در این چرخش در نظام امپریالیستی انجام ندادند. آشکارا منابع مالی خارجی فضای نقد و کنش را محدود کرده بود.
همزمان با گسترش مخالفت با نئولیبرالیسم در اوایل دهه 1980، ایالات متحده حکومتهای اروپایی و بانک جهانی حمایت مالی از NGO سازمانهای غیردولتی را افزایش دادند. رابطهی مستقیمی میان رشد جنبشهایی که الگوی نئولیبرال را مورد چالش قرار میدهند و تلاش جهت نابودی آنها از طریق خلق اشکال بدیل کنش اجتماعی از طریق NGO سازمانهای غیردولتی وجود دارد. نقطهی همگرایی اصلی میان NGO سازمانهای غیردولتی و بانک جهانی مخالفت آنها با دولتگرایی بود. در ظاهر NGO سازمانهای غیردولتی دولت را از یک زاویهی چپ مورد انتقاد قرار میدادند و از جامعهی مدنی دفاع میکردند در حالیکه راست هم همان کار را به نام بازار انجام داد. در واقعیت بانک جهانی رژیمهای نئولیبرال و بنیادهای غربی به صورت مشترک NGO سازمانهای غیردولتی را به منظور نابود کردن دولتهای رفاه ملی برگزیدند و تقویت کردند، و این کار را از طریق ارائهی خدمات اجتماعی و حمایت قربانیان کمپانیهای فراملیتی MNC انجام دادند. به بیان دیگر در حالیکه رژیمهای نئولیبرال در بالا از طریق اشباع کشور توسط واردات ارزان قیمت، پرداخت دیون خارجی و لغو قوانین کار، گروههای اجتماعی را ویران کردند و تودهی فزایندهای از کارگران بیکار و با دستمزد پایین ایجاد کردند، NGO سازمانهای غیردولتی مورد حمایت مالی قرار میگرفتند تا پروژههای خودیاری، آموزش عمومی، و آموزش را ارائه دهند تا به صورت موقت گروههای کوچکی از فقرا را جذب کنند، رهبران محلی را منحرف کنند و مبارزان ضد نظام را تحلیل برند.
درحالیکه نئولیبرالها در حال تبدیل داراییهای سودآور دولتی به ثروت خصوصیاند، NGO سازمانهای غیردولتی بخشی از مقاومت اتحادیههای کارگری نیستند. برعکس، آنها در پروژههای خصوصی محلی فعالند و گفتمان کسب و کار خصوصی (خود یاری) از طریق تمرکز بر بنگاههای کوچک را در اجتماعات محلی ترویج میکنند. NGO سازمانهای غیردولتی پلی ایدئولوژیک میان سرمایهداران خرد و انحصارهایی بنا میکنند که از خصوصیسازی همه چیز به نام ”ضد دولتی گرایی“ سود میبرند و در حال ساخت جامعهی مدنیاند. در حالی که در جریان خصوصیسازی، ثروتمندان امپراتوریهای مالی عظیمی را بر پا میکنند، متخصصین طبقه متوسط در NGO سازمانهای غیردولتی بودجههای اندکی را برای سرمایه گذاری در دفاتر، حمل و نقل، و فعالیتهای اقتصادی مقیاس کوچک به دست میآورند. مسأله مهم سیاسی این است که NGO سازمانهای غیردولتی بخشهای مختلف جمعیت را سیاستزدایی کردهاند، تمایل آنها را به مشاغل عمومی از بین بردهاند و رهبران بالقوه را در پروژههای کوچک به دام انداختهاند. آنها از مبارزات معلمان مدارس همگانی دوری میکنند، همانگونه که رژیمهای نئولیبرال آموزش همگانی و آموزشگران همگانی را مورد حمله قرار میدهند. به ندرت NGO سازمانهای غیردولتی از اعتصابات و اعتراضات علیه دستمزدهای پایین و قطع بودجه حمایت میکنند. از آنجا که بودجههای آموزشی آنها توسط دولتهای نئولیبرال تأمین میشود، آنها از همبستگی با مبارزات معلمان دولتی اجتناب میکنند. در عمل، اصطلاح غیر دولتی به فعالیتهای مخالف با هرگونه هزینه برای همگان ترجمه میشود و باعث میشود که بودجههای کلانی برای نئولیبرالها آزاد شود تا صرف کمک مالی به سرمایهداران صادراتی شود. در حالیکه بودجههای کوچک را دولت قطره قطره در گلوی NGO سازمانهای غیردولتی میچکاند.
در واقعیت، سازمانهای غیردولتی، غیردولتی نیستند. آنها حمایتهای مالی از دولتهای خارجی دریافت میکنند و یا همچون پیمانکاران خصوصی برای دولتهای محلی کار میکنند. آنها مکررا و آشکارا با آژانسهای دولتی در کشور خود و یا دیگر کشورها همکاری میکنند. این پیمانکاران فرعی مشاغل با قرارداد موقت را از بین میبرند و آنها را با مشاغل موقت جایگزین میکنند. NGO سازمانهای غیردولتی نمیتوانند برنامههای دراز مدت جامعی که در توان دولتهای رفاه بود را تدارک ببینند. به جای آن، آنها خدمات محدودی را به گروههای محدودی از مردم ارائه میدهند. مهمتر از آن، برنامههای آنها در برابر مردم محلی پاسخگو نیست بلکه در برابر حامیان خارجی پاسخگویند. در این معنا NGO ها به تضعیف دموکراسی منجر میشوند. از طریق بیرون کشیدن برنامههای اجتماعی از دست مردم محلی و مقامات منتخب آنها و ایجاد وابستگی به مقامات غیرانتخابی و بیگانه و نیز مقامات وابستهی محلی آنها.
NGO سازمانهای غیردولتی توجه و مبارزه ی مردم بر سر بودجه ملی را به سمت خوداستثماری جهت تأمین خدمات محلی اجتماعی منحرف میکنند. این مسأله به نئولیبرال ها اجازه میدهد که بودجههای اجتماعی را قطع کنند و حمایتهای مالی دولتی را به پرداخت بدهیهای بانکهای خصوصی و یا وام به صادرکنندگان اختصاص دهند. خوداستثماری (خودیاری) به این معنا است، بعلاوهی پرداخت مالیات به دولت و دریافت هیچ چیز در مقابل آن، اینکه کارگران بایست با منابع حاشیهای اضافه کار انجام دهند و انرژیهای کمیاب را به منظور دریافت خدماتی هزینه کنند که بورژواها به رایگان از دولت دریافت میکنند. مهمتر از آن، ایدئولوژی NGO سازمانهای غیردولتی در خصوص فعالیت داوطلبانه خصوصی این ایده را تضعیف میکند که دولت ملزم به تأمین شهروندان خود و فراهم آوردن زندگی، آزادی و شادمانی برای آنها است: اینکه مسئولیت سیاسی دولت برای رفاه شهروندان اساسی است. NGO سازمانهای غیردولتی بر علیه این مفهوم از مسئولیت همگانی، ایدهی نئولیبرالِ مسئولیت خصوصی در برابر مشکلات اجتماعی و اهمیت منابع خصوصی برای حل این مشکلات را ترویج میدهند. درنتیجه، آنها باری مضاعف بر فقرا تحمیل میکنند، یعنی پرداخت مالیات به منظور تأمین اعتبار خدمات دولت نئولیبرال به ثروتمندان و خوداستثماری به منظور برآوردن نیازهای فردی خود.
NGO سازمانهای غیردولتی و جنبشهای اقتصادی- اجتماعی
NGO ها بر پروژهها و نه جنبشها تأکید دارند. آنها مردم را بسیج میکنند تا در حاشیهها تولید کنند و نه اینکه برای کنترل ابزار اساسی تولید و ثروت مبارزه کنند. آنها بر کمکهای فنی و مالی پروژهها متمرکزند و نه بر شرایط ساختاری شکل دهنده به زندگیی روزمره مردم. NGO سازمانهای غیردولتی زبان چپ را برمیگزینند. قدرت مردمی، توانمندسازی، برابری جنسیتی، توسعه پایدار، و رهبر از پایین به بالا. مشکل اینجاست که این زبان به چارچوب همکاری با حامیان و آژانسهای دولتی که فعالیتهای عملی را به زیر سلطهی خط مشیهای غیرستیزهجویانه در آوردهاند، پیوند خورده است. این ماهیت محلی فعالیت NGO سازمانهای غیردولتی به معنای نوعی توانمندسازی است که هرگز از حوزههای کوچک زندگی اجتماعی با منابع محدود و درون شرایطی که در اختیار و سلطهی دولت نئولیبرال و اقتصاد کلان است، فراتر نمیرود.
NGO سازمانهای غیردولتی و متخصصین پسامارکسیست آنها در رقابت مستقیم با جنبشهای اجتماعی بر سر تأثیر بر فقرا، زنان، اقلیتهای نژادی و گروههای مشابهاند. کُنش و ایدئولوژی آنها توجهات را از سرچشمهها و راه حلهای محرومیت (با نگریستن به پایین و درون به جای بالا و بیرون) منحرف میکنند. سخن گفتن از بنگاههای کوچک به عنوان یک راه حل، به جای استثمار توسط بانکهای خارجی، مبتنی بر این پندار است که این مسائل نتیجهی فقدان ابتکارات فردی است و نه انتقال ثروت به کشورهای خارجی. کمکهای NGO سازمانهای غیردولتی بخشهای کوچکی از جمعیت را متأثر میکند و به رقابت میان گروهها در جهت دستیابی به منابع کمیاب منجر میشود و تمایزات و رقابتهای درون گروهی و بین ِ گروهی ایجاد میکند که به تضعیف همبستگی طبقاتی منجر میشود. همین مسأله را میتوان در میان متخصصان دید. هر یک NGO سازمان غیردولتیی خود را با حمایتهای مالی خارجی راهاندازی میکند. آنها با ارائهی پیشنهادهایی نزدیکتر به خواستهها، به منظور جذب پشتیبانان مالی خارجی و مبلغ پایینتر با یکدیگر رقابت میکنند در حالیکه ادعا دارند از جانب پیروان بیشتری سخن میگویند. تأثیر این موضوع تکثیر NGO سازمانهای غیردولتی است که گروههای محروم را به گروههای فرعی و متعددی تقسیم میکند که قادر به دیدن تصویر بزرگتر اجتماعی که آنها را متأثر کرده است نیستند. و حتی قادر به متحد شدن در مبارزه علیه سیستم نیستند. تجربیات اخیر نیز نشانگر این مسأله است که حامیان خارجی پروژهها را در خلال بحرانها – چالشهای اقتصادی و سیاسی در برابر وضع موجود – تأمین اعتبار میکنند. به محض فروکش شدن این جنبشها، آنها حمایتهای مالی خود را به سمت همکاری NGO سازمانهای غیردولتی با رژیمها معطوف میکنند به طوری که پروژههای NGO سازمانهای غیردولتی با دستور کار نئولیبرال سازگار باشد. توسعه اقتصادی رقابتپذیر به همراه بازار آزاد، بیش از سازمانیابی اجتماعی به منظور دگرگونی اجتماعی، به اقلام مسلط در سیاست حمایتهای مالی مبدل میشود. ساختار و ماهیت NGO سازمانهای غیردولتی با ژست غیرسیاسیشان و توجهشان بر خودیاری، فقرا را غیرسیاسی و راکد میکند. آنها فرآیندهای انتخاباتی را که توسط احزاب نئولیبرال و رسانههای جمعی پشتیبانی میشود تقویت میکنند. از آموزش سیاسی در مورد ماهیت امپریالیسم، شالودهی طبقاتی نئولیبرالیسم، برای مثال مبارزه طبقاتی میان صادرکنندگان و کارگران موقت اجتناب میشود. به جای آن NGO سازمان غیردولتی، مطرودان بیقدرتان، محرومیت شدید، تبعیض نژادی یا جنسیتی را مورد بحث قرار میدهند بدون این که از این علائم سطحی فراتر روند و به آن نظام اجتماعی که این شرایط را تولید میکند بپردازد. با ادغام فقرا به درون اقتصاد نئولیبرال از طریق کنش داوطلبانه شخصی محض، NGO سازمانهای غیردولتی جهانی سیاسی را خلق میکنند که در آن نمود همبستگی و اقدام اجتماعی پوششی است بر یک انطباق محافظهکارانه با ساختارهای ملی و بینالمللی قدرت.
تصادفی نیست که در هر منطقهای که NGO سازمانهای غیردولتی مسلط شدهاند کنشهای سیاسی مستقل طبقاتی افول پیدا کرده است و نئولیبرالیسم یکه تاز شده است. رشد NGO ها مصادف است با حمایتهای مالی فزاینده از سوی نئولیبرالیسم و عمیقترشدن محرومیت در همه جا. علیرغم ادعاهای آنها در مورد موفقیتهای بسیار محلی، قدرت کلی نئولیبرالیسم چالشناپذیر باقی مانده است و NGO سازمانهای غیردولتی به طور فزایندهای در جست و جوی جاپاهایی در قدرتاند. مسئلهی صورتبندی بدیلها به نحوی دیگر پنهان شده است . بسیاری از رهبران سابق جنبشهای اجتماعی و چریکی، اتحادیههای کارگری و سازمانهای زنان توسط NGO سازمانهای غیردولتی جذب شدهاند. پیشنهادها وسوسه انگیزاند: پرداخت بالا، پرستیژ و مورد شناسایی قرار گرفتهشدن از سوی حامیان خارجی، کنفرانسها و شبکههای بینالمللی، کارمندان دفتری و مصونیت نسبی در برابر سرکوب. در مقابل جنبشهای اجتماعی سیاسی فواید مادی کمی را در بر دارند، اما احترام و استقلال بیشتر و مهمتر از آن آزادی ِبه چالش کشیدن نظام اقتصادی و سیاسی. NGO سازمانهای غیردولتی و پشتیبانان بانکی خارجی آنها (بانک اینترامریکن، بانک جهانی) نشریاتی را منتشر میکنند که حاوی داستانهای موفقی دربارهی بنگاههای کوچک و دیگر پروژههای خودیاریاند بدون این که به نرخ بالای شکست، کاهش مصرف مردم، غرق شدن بازار توسط واردات ارزان قیمت و یا در مورد نرخ بهره دائماً در حال افزایش - برای مثال در مکزیکوی کنونی - اشاره کنند.
حتی این موفقیتها تنها بخش کوچکی از تمام فقرا را متاثرمیکند و تنها تا درجهای پیش میرود که دیگران قادر به ورود به این بازار مشابه نیستند. بنابراین ارزش تبلیغی موفقیتهای بنگاههای کوچک شخصی در ترویج این توهم که نئولیبرالیسم یک پدیدهی مردمی است اهمیت دارد. انفجارهای تودهای خشونت آمیزِ مکرر که در مناطق ترویج بنگاههای کوچک رخ میدهند، بیان کنندهی این مسئله است که این ایدئولوژی فاقد هژمونی است و NGOسازمانهای غیردولتی هنوز جایگزین جنبشهای مستقل طبقاتی نشدهاند.
در نهایت، NGO سازمانهای غیردولتی گونهی جدید از استعمار و وابستگی فرهنگی و اقتصادی را ترویج میکنند. پروژههای آنها مطابق با راهنماییها و اولویتهای مراکز امپریالیستی و یا نهادهای آنان طراحی میشوند و یا حداقل تائید میشوند.
این پروژهها برای اجتماعات مردمی مدیریت شده و به آنها فروخته میشوند. ارزیابیها توسط و برای نهادهای امپریالیستی انجام میشود. تغییر اولویتها در بودجهبندی و یا ارزیابی منفی به رهاکردن گروهها، اجتماعات، مزارع و همکاریها منجر میشود. همه کس و همه چیز به طور فزایندهای با تقاضاهای حامیان و ارزیابهای آنها تطبیق مییابد. در جایی که موفقیتی به دست میآید، به شدت وابسته به تداوم حمایتهای بیرونی است، در غیر اینصورت همهی آن موفقیتها فرو میپاشد.
در حالی که حجم عظیم NGO سازمانهای غیردولتی به صورت فزاینده ابزاری در دست نئولیبرالیسم است هنوز اقلیت کوچکی وجود دارد که برای گسترش یک راهبرد بدیل تلاش میکند که پشتیبان سیاستهای طبقاتی و ضد امپریالیستی است . هیچ یک از آنها از بانک جهانی و یا آژانسهای دولتی اروپائی و آمریکایی حمایت مالی دریافت نمیکنند .آنها از تلاش در جهت پیوند قدرتهای محلی به مبارزه برای قدرت دولتی پشتیبانی میکنند . آنها پروژههای محلی را به جنبشهای ملی، سیاسی، اجتماعی که در ایالتهای وسیع فعالند پیوند میدهند و از ثروت همگانی و مالکیت ملی در مقابل شرکتهای چند ملیتی دفاع میکنند. آنها همبستگی سیاسی برای جنبشهای اجتماعی درگیر در مبارزه بر سر مالکیت زمینها را تامین میکنند. آنها اهمیت رهبری سیاست را در تعریف مبارزات محلی و بلاواسطه تصدیق میکنند. آنها معتقدند که سازمانهای محلی بایست در سطح ملی مبارزه کنند و این که رهبران ملی بایست پاسخگوی فعالیتهای محلی باشند. در یک کلام آنها پسامارکسیست نیستند.
* * *
”جیمز پتراس پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه بینگهامتون آثار متعددی در باره جنبش و نویسنده های انقلابی آمریکای لاتین دارد“
فصلنامه پژوهش های سوسیالیستی سامان نو. شماره دوم. جیمز پتراس. بهرام کشاورز (وحید ولی زاده). صفحات 62 تا 77