حدود ده سال است محسن محمدي را مي شناسم. يك دوست و يك رفيق. شاعر و داستان نويس سالهاي دور كه اكنون يك روزنامه نگار راديكال و معترض و نيز فعالي پيگير در حوزه حقوق بشر است. او در كنار برخي ديگر از دانشجويان ديگر چپگرا در اصفهان زنداني شده است. زمانه اي كه در آن مي زييم زمانه ي خونريز و كثيفي است كه در آن انديشيدن خطر محسوب مي شود. روزنامه نگاري كه امپرياليسم رسانه اي را نه در كيهان و رسالت بلكه در نشريات دانشجويان چپگرا و آزاديخواه و برابري طلب ايران افشا مي كند پاداشي جز زندان و شكنجه را نصيب نيست. بگذار سفله هاي روزي خوار سفره ي حقوق بشر آمريكايي پسند و ضدامپرياليست هاي جمهوري اسلامي پسند با پيشبندهاي سفيد مسالمت به بلعيدن كتاب ها و نشخوار مفاهيم مشغول باشند. كلمات محسن اما چون كاردهايي بر پيكر روح فاسد عصر مي نشيند و در «فرداي سرخ زود» زمين خوردن اين هيولاي دو سر را كارگران هلهله مي كشند. به محسن كه در بند است شعر روزهاي سلامت شاعري كه با كمك به ستم امروزي به شاعر بودن خود خاتمه داد را مي نويسم:
جلوي مرا مگير آقا
جلوي مرا مگير خانم
بگذاريد بگذرم حرامزاده ها
و گر نه فرياد خواهم كرد