طغیان از طریق فرهنگ و مذهب

انقلاب اسلامی ایران

 

م.م. صالحی

ترجمه و تخلیص: وحید ولی زاده

 

سقوط رضا شاه دوره ای را در پی داشت که در آن ایرانیان عمل از طریق احزاب سیاسی، و اداره ی کشور از طریق پارلمان را آموختند و توده های مردم از طریق ایدئولوژی های مدرن و انگیزه های غیر سنتی سیاسی شدند. آنها دو رخداد مهم را تجربه کردند که هر دو به احساسات ضد اجنبی منجر شدند. نخستین تجربه یک تلاش جدایی طلبانه بود که توسط گروهی از افراطیون صورت پذیرفت که تلاش در جهت استقرار یک دولت مستقل در آذربایجان در شمال غربی ایران داشتند. آنها توسط نیروی نظامی و نیز کمک مردم محلی سرکوب شدند. اعتقاد بر این بود که اتحاد جماهیر شوروی در پس تلاش های این گروه قرار دارد. حادثه ی دوم جنبشی تحت رهبری دکتر مصدق و متحدان لیبرال و ملی گرای او در جهت ملی کردن صنعت نفت بود که در آن زمان در مالکیت مشترک ایران و انگلستان بود.

خلاء قدرتی که بدلیل سقوط رضا شاه ایجاد شده بود را پسر وی نمی توانست بلادرنگ پر کند چرا که به دلیل اشغال ایران نیروهای نظامی ایران نابسامان بود و بسیاری از اعضاء آن گریخته بودند. در نتیجه شاه جدید حتی در صورت تمایل نمی توانست سیاست های نظامی پیشین را ادامه دهد. بعلاوه، کسب تجربه ی کافی برای اداره ی کشوری که با حضور قوای بیگانه در شمال ( اتحاد جماهیر شوروی ) و نیز جنوب ( نیروهای انگلیسی ) پاره پاره شده بود، زمان می برد. در نتیجه خلاء قدرت توسط طیف مختلفی از جمعیت های سیاسی و گروه های دارای نفوذ پر شد. این گروه هاا اهداف خود را از طریق سازمان های حزبی سیاسی که در ایران پدیده ای نوین بود و به شدت برای نظام پارلمانی مناسب بود،پیش می بردند. احزاب خود را در موقعیت مناسبی برای تأثیر گذاری بر اداره ی کشور یافتند. این فضایی بود که در آن کم و بیش مردم قادر بودند هر آنچه را می خواهند انجام دهند.

علی رغم اینکه دیگر یک پادشاه مستبد قدرتمند فرمان نمی راند، احزاب با دشواری هایی در جایگزینی بلافاصله ی اراده ی شاه و نخبگان قدرتمند با اراده ی مردم روبه رو بودند، چرا که حمایت مردم از این احزاب محدود بود. در نتیجه هنوز احزاب سیاسی از رهبری ملت دور بودند. اغلب مردم، به خصوص در مناطق روستایی، هنوز بی سواد بودند. آنها با مفاهیم مدرنی که اکثر احزاب سیاسی بر اساس آنها عمل می کنند نا آشنا بودند. مفهوم برابری سیاسی انسانها، که از طریق حق رأی آنها منعکس می شد، در توده ی مردم درونی نشده بود چرا که صورت های مختلف خود برتر پنداری در زندگی آنها وجود داشت و آنها در ارتباط با این شرایط قشر بندی شده ی خود می اندیشیدند و عمل می کردند.

بزرگترین بخش حمعیت هنوز روستایی بود، با اربابانی که آنها را از حکومت مرکزی، سیاست های ملی و اندیشه های جدید دور نگاه می داشتند. دومین بخش بزرگ جمعیت عشایر و یا کسانی که پیشینه ی عشایری داشتند بودند. این دسته هنوز مقید به نگرش های سنتی بودند. آنها به صورت فردی عمل نمی کردند بلکه در جمع مستحیل بودند. در نتیجه آگاهی سیاسی آنها هنوز تحت تسلط یک هویت جمعی و همبستگی قبیله ای بود. چشم آنها به طرف رؤسای خود بود و این رؤسا غالبا تمایلی به حمایت از یک شاه دیکتاتور نداشتند. به دلیل تلاش رضا شاه در جهت انهدام قدرت آنها، بسیاری از آنها دشمن شاه و نیروهای نظامی بودند. البته دوری آنها از شاه به معنای مشروطه خواه بودن آنها نبود.

قشر بعدی به لحاظ جمعیت فرودستان شهری بود. این گروه که اغلب آنها اصالتا روستایی، آموزش ندیده و دارای اندیشه ی سنتی بودند، گزینه ی مناسبی برای ایجاد یک حزب مدرن سیاسی نبودند. آنها برای مشروعیت مسائل اجتماعی و سیاسی به رهبران مذهبی رجوع می کردند. اما به هر حال آنها در صورت برانگیخته شدن از طریق احساسات در تظاهرات های مردمی و اجتماعات توده ای شرکت می کردند.

نزدیک به نیمی از جمعیت نیز به دلیل زن بودن از صحنه ی سیاسی ایران خارج بودند. در فرهنگ ایرانی آنها دور از عرصه ی عمومی و فعالیت های اجتماعی نگاه داشته می شدند. تلاش رضا شاه برای دگرگون کردن این وضعیت به اهداف خود نرسیده بود. پس از سقوط او، آنچه او با اجبار انجام داده بود خنثی شد. شمار اندکی از زنان کارمند و معلم بعلاوه ی برخی از فرزندان طبقات بالا و متوسط مدرن شده را می شد برای مشارکت به حساب آورد. گرچه همین بخش کوچک نیز مشارکت در فعالیت های سیاسی را دشوار می یافتند چرا که مردان عادت به نگریستن به زنان به عنوان افرادی برابر با خود را نداشتند.

تنها گروهی که برای مشارکت در احزاب سیاسی مدرن به عنوان اعضای مؤثر در سازمان های حزبی باقی می ماند گروهی بود که می توان آنها را طبقه ی متوسط جدید نامید و نیز کسانی که در صنایع مدرن مشغول بودند. در ایرانِ دهه چهل، این گروه حداکثر جمعیتی چند صد هزار نفره از جمعیت حدودا 20 میلیونی ایران را شکل می دادند. همچنین همه ی اعضاء این جمعیت خواهان عضویت در احزاب نبودند. برخی از بازاری ها را نیز می شد به عنوان فعالین بالقوه حزبی به حساب آورد، اما آنها غالبا همبستگی های محکم گروهی داشتند و کمتر به مثابه افرادی مستقل عمل می کردند.

تحت چنین شرایطی احزاب سیاسی ایران وارد مرحله ای شدند که در آن قدرت مهمی داشتند بدون اینکه شمار گسترده ای عضو داشته باشند. این احزاب گروه های کوچکی از افراد با دغدغه های سیاسی بودند که حول اندک اشخاص شناخته شده ای گرد آمده بودند. آنها سعی داشتند نقش پیشگامان را ایفا کنند در حالی که از عقبه ی خود جدا بودند. این احزاب اعضای زیاد و یا شاخه های گسترده ی سازمان حزبی نداشتند. آنها گهگاه در اجتماعات توده ای و از طریق سخنرانی های احساسی خود را نشان می دادند. نقش اصلی توسط رهبر حزب و نه ایدئولوژی و یا اهداف حزب ایفا می شد.

تنها حزب ایرانی که از این الگو به صورت کامل پیروی نمی کرد حزب توده بود. این حزب تلاش داشت تا از مدل جهانی سازمان های مارکسیستی پیروی کند. حتی این حزب نیز نسبتا اعضای رسمی کم شماری داشت.

عمل دیگری که در این شکل از نظام حزبی ایران مؤثر بود این واقعیت بود که توده ی مردم شهامت وارد شدن به این احزاب را نداشتند. در زمان های سخت گیری بر احزاب، که مکررا در ایران پیش می آمد، رهبران می توانستند به خارج بگریزند اما اعضاء باید بهای آ را می پرداختند.

احزاب سیاسی، همان طور که شرح داده شد، به دشواری می توانستند برنامه های بلند مدتی را پیش ببرند و معمولا با شرایط متزلزلی مواجه بودند. در درجه ی نخست آنها بایست برای کسب حمایت در میان طیف محدودی از مردم سیاسی اندیش رقابت می کردند. این مسأله آنها را به شدت به تغییرات در نگرش ها و ترجیحات این طیف وابسته می کرد. در درجه ی دوم، احزاب سیاسی به سرعت رشد کردند. برقراری ائتلاف با احزاب دیگر برای رشد، قدرت و تأثیر هر حزب ضروری بود. هرچند چنین ائتلاف هایی به شدت سست بود. اگر احزاب سازمان های گسترده ای داشتند، تغییر خط مشی زمان زیادی می برد یا منجر به از دست دادن تعداد زیادی از اعضاء می شد. اما این مسأله در مورد حزبی که اعضای اندکی داشت متفاوت بود. کوچکترین عدم توافق و یا هرگونه برخوردهای شخصی می توانست به ائتلاف ها پایان دهد و منجر به ائتلاف های جدیدی شود که کل صحنه ی سیاسی را دگرگون می کرد. در نتیجه این احزاب به سادگی می توانستند جهت گیری های خود را تغییر دهند.

مسأله ی ملی شدن صنعت نفت فرصت یگانه ای را برای اتحاد احزاب سیاسی فراهم کرد و دغدغه ای در سطح ملی را موجب شد که از حمایت اجتماعی برخوردار بود. این احزاب سیاسی کردن بخش عمده ای از اکثریت خاموش شهری را عهده دار شدند. دکتر مصدق، مردی که عمیقا به حاکمیت مردم از طریق مجلس معتقد بود ملی شدن صنعت نفت را پیشنهاد کرد. او به شدت متعهد به اجرای آن از طریق تصویب در مجلس بود. شاه تمایلی به نخست وزیری او نداشت. در پی نمایش قدرتمند حمایت مردمی شاه مجبور به انتخاب وی گشت. تقریبا تمام گروه های سیاسی از وی حمایت کردند. در نظام چند حزبی ایران که در آن رقابت و برخورد سیاسی امری معمول بود، موقعیت منحصر به فردی ایجاد شد. همه ی احزاب و مردم اجتماع منسجمی را شکل دادند که پشت مردی ایستاده بود که از طریق مجلس برای اداره ی کشور انتخاب شده بود. مصدق با رویکردی که به دموکراسی داشت از ملی شدن صنعت نفت به عنوان مسأله ای برای خلع ید شاه از منابع مهم قدرت و کنترلش  استفاده کرد. گام بعدی انتقال کنترل نیروهای نظامی از شاه به مجلس بود. نخست وزیر که شخصی غیر نظامی بود به فرمانده ی نیروهای نظامی تبدیل می شد. این یک پیشرفت بزرگ تاریخی بود چرا که پایه های قدرت پادشاهی فرماندهی آن بر نیروهای نظامی بود. با چنین الگویی گام به گام شاه به یک حاکم صوری تقلیل می یافت. اگر چه نفوذ احزاب سیاسی ایرانی در مقیاسی ملی محدود بود، اما با این حال در اواخر دهه 1940 آنان انتقال مرکز قدرت را از پادشاه به مجلس پیش می بردند. مجلس به عنوان منبع واقعی اقتدار در حال ظهور بود و احزاب سازوکارهایی بودند که اراده ی ملی را بیان می کردند.

آنچه آنان را به این کار قادر می ساخت هواخواهی و مشارکتی بود که در میان مردم ایجاد شده بود. در نتیجه وقتی احزاب به احساسات مردم تکیه کردند، به مسیری یک طرفه وارد شدند. آنها می توانستند تا زمانی که بر موج احساسات مردم سوارند برانند، اما اداره ی کشور به تصمیماتی عقلانی نیاز داشت که همیشه خوشایند توده نبود.

مصدق سعی کرد از طریق مسأله ی ملی شدن صنعت نفت به عنوان محوری برای اتحاد مردم برای ایجاد یک همبستگی ملی بهره ببرد و مجلس را نیرومندترین نهاد کشور کند. اما حکومت انگلستان و تقریبا تمام کشورهای غربی در مقابل تلاش مصدق برای ملی کردن صنعت نفت مقاومت کردند. آنها از خرید نفت ایران که تنها منبع مهم ایران بود امتناع کردند.

دکتر مصدق به تدریج در وضعیت انعطاف ناپذیری با قدرت های غربی قرار گرفت. او دو را در مقابل خود داشت. نخست تن دادن به تقاضاهای غربیان بود که به معنای خودکشی سیاسی وی بود. انتخاب دیگر او ادامه دادن بدون درآمدهای نفتی بود چرا که ایران در معرض تحریم های اقتصادی از جانب کمپانی های غربی قرار گرفته بود که از خرید نفت ایران امتناع می کردند. اما این گزینه عواقب خطرناک سیاسی داشت. طبقه ی متوسط جدید و طبقه ی کارگر صنعتی که اکثرا در کارخانه های دولتی مشغول به کار بودند، هسته ی اصلی حامیان او را تشکیل می دادند. آنها همگی به بودجه ی دولتی وابسته بودند که آن نیز به درآمد نفت وابسته بود. با طولانی شدن تحریم ها، به تدریج آنانی که سوار قطار جنبش ملی کردن نفت بودند آن را ترک گفتند و حتی برخی به شاه پیوستند.

دولت مصدق بخشی از حمایت مردمی خود را از دست داد و سرنوشت حکومت او و دموکراسی پارلمانی نامعلوم شد. با مقاومت قدرت های غربی در برابر مطالبات ایران، و رهبران ملی گرایی که آماده ی چنین عکس العملی از جانب غرب نبودند، و نیز فروکش تظاهرات های عظیم هواداران مصدق، کل جنبش دموکراتیک ضعیف شد. کودتای نظامی طرفداران شاه ضربه ی نهایی را وارد آورد. کودتا توسط نظامیان ایرانی صورت پذیرفت که از پشتیبانی گروه بزرگی از لمپن ها برخوردار بودند. بخش قابل توجهی از آنها پول دریافت کرده بودند و رهبران آنها جنایتکارانی بودند که هر یک سردسته ی باندهای خیابانی بودند. پشت این سناریو گروهی از سیاستمداران محافظه کار و نیز کسانی قرار داشتند که از قدرت فزاینده حزب توده در هراس بودند.

شاه که کشور را ترک گفته بود فاتحانه به رأس حکومت نظامی بازگشت. دوران طلایی دموکراسی و نیز سیاست های حزبی در ایران به پایان رسید.   

 

دوران پس از کودتا

در پی کودتا ، نخستین اقدام حکومت ممنوع کردن تمام فعالیت های سیاسی و دستگیری متمردین بود. اعضاء حزب توده در صدر فهرست بودند. برخی از رهبران آنها از کشور گریختند. با آنانی که دستگیر شدند به شدت برخورد شد. تعداد زیادی از آنها اعدام شدند و دیگرانی که کمتر مؤثر بودند به حبس های طویل المدت محکوم شدند. برخورد مشابهی با برخی از غیرمارکسیست هایی نیز شد که از مخالفان برجسته ی ضد شاه بودند. هر چند با اعضاء جبهه ملی در کل همچون حزب توده برخورد نشد.

حکومت نظامی هیچ گونه اقدام و یا بیان مخالفی را تحمل نمی کرد و هر گونه تلاشی را سرکوب می کرد. دوره ی یخ بندان سیاسی فرا رسیده بود. ارتش ستون فقرات عناصر امنیتی بود که به زودی با پلیس تازه تأسیس سیاسی که ساواک ( سازمان امنیت و اطلاعات کشور ) نامیده می شد تکمیل شد. با چنین حاکمیت تا دندان مسلحی پادشاهی مشروطه دیگر نمی توانست وجود داشته باشد.

 

اصلاحات

در زیر چتر امنیتی شرایط پلیسی، شاه برنامه های توسعه ی خود را آغاز کرد. قصد اصلی او تحکیم موقعیتش و مشروعیت بخشی به قدرت مطلقه ی خود بود. به منظور رسیدن به این اهداف، حکومت دو مجموعه خطی مشی را به اجرا گذاشت. نخست خط مشی تقویت سیستم امنیتی به منظور سرکوب هر نوع مقاومت در برابر قدرت شاه و یا مقاومت در برابر اجرای برنامه های او بود. سیاست دوم اجرای زنجیره ای از اصلاحات به منظور تبدیل ایران به تصوری از یک کشور صنعتی بود. گونه ای تکنوکراسی شاه محور در قلب این طرح های آینده گرایانه بود. سازمان برنامه ریزی مرکزی نقشی مهم داشت و جریان درآمدهای نفتی این طرح ها را به پیش می برد.  

این تلاش ها به شاه کمک کرد تا به موفقیت های محدودی دست یابد و تا حدی محبوبیت مردمی نیز، به خصوص پس از اصلاحات ارضی 1962، به دست آورد. مهم ترین تلاش هایی که در راستای نوسازی و توسعه ی اجتماعی-اقتصادی ایران صورت پذیرفت یک سری اصلاحاتی بود که توسط شاه پیشنهاد شد و در یک رفراندوم ملی در سال 1962 تصویب شد. همچنین کوشش زیادی برای مکانیزه کردن کشاورزی و صنعتی کردن کشور انجام پذیرفت. هر دوی این موارد به تحلیل دقیق نیاز دارند زیرا پیامدهای مهمی برای رژیم شاه در پی داشتند و از طرف مخالفان مورد انتقاد قرار گرفتند.

در فوریه ی سال 1962 شاه برخی از اقدامات اصلاحی را پیشنهاد کرد و آنها را به رفراندوم گذارد. این اقدامات شامل الغای نظام فئودالی، گسترش خدمات آموزشی مدرن به مناطق روستایی، ملی کردن منابع طبیعی و آب، حذف تبعیض جنسیتی در سیاست ( اعطای حق رأی به زنان ) حق مشارکت تا بیست درصد سود خالص شرکت های صنعتی مهم به کارگرانی که در آن صنایع مشغول به کارند بود. نتیجه ی رفراندوم مثبت بود و واکنش مثبتی برانگیخت. من در آن زمان در یکی از بزرگترین مراکز کشاورزی، گنبد کاووس، بودم و شاهد حمایت احساسی کارگزان کشاورزی بودم.

این اصلاحات تا حدی پشتیبانی اجتماعی برای رژیم بدست آورد. این پشتیبانی از طرف کسانی بود که از این اقدامات بهره می بردند. کسانی همچون دهقانانی که زمین بدست آورده بودند. اصلاحات باعث مخالفت ها و نگرانی هایی نیز شد. مخالفت ها به طور عمده به دو شکل بود. برخی از مخالفت ها به دلیل جنبه هایی از اصلاحات بود که نظام ارزشی سنتی را نقض می کرد و یا بر علیه منافع آنها بود. در حالی که برخی دیگر از مواضع نظری مخالف بودند. برخی گروه های اپوزیسیون این اقدامات را در جهت خنثی کردن توان انقلابی دهقانان از طرف شاه می دیدند. مخالفین سیاسی از این پیشنهادات خرسند نبودند چرا که می توانست به تحکیم موقتی رژیم کمک کند.  در کل هر آنچه رژیم شاه انجام می داد از جانب مخالفان و روشنفکران بصورت منفی ارزیابی می شد چرا که از نظر آنها ماهیت این اقدام ها مهم نبود بلکه نیت پس آنها مهم بود. آنها این اندیشه را که رژیم مدافع منافع مردم بود را رد می کردند. چپ گرایان رژیم را حافظ جامعه ی طبقاتی و مدافع طبقات بالا و امپریالیست ها می دانستند.

بدون شک در سال 1962 میلیون ها دهقان وجود داشتند که تحت ستم اربابان فئودال بودند. اما فئودال ها تنها مالکین بزرگ کشاورزی نبودند. به یمن مکانیزاسیون کشاورزی در برخی مناطق، قطعه های بزرگ زمین به زیر کشت رفته بودند. در این مناطق زمینداران بزرگی وجود داشتند که کمتر از اربابان فئودال ثروت نداشتند اما وضعیت اقتصادی آنها از مقوله ی فئودالی نبود.

فئودالهایی که روستاهای زیادی را مالک بودند، در انتخاب مالکیت یکی از آنها آزاد بودند. موقعیت دهقانان در این روستاها، به کارگران مزدی تغییر یافت. در روستاهایی که زمین ها توزیع شده بود، هر دهقان صاحب قطعه ای زمین برای خود شده بود. این نوع اصلاحات ارضی از شیوه ای که یک رژیم سوسیالیستی عمل می کرد متفاوت بود. در ایران زمین ها توسط دولت خریداری شد و به دهقانان در اقساط بلند مدت فروخته شد.

در دوره ی اصلاحات، مکانیزه شدن و تجاری شدن کشاورزی منجر به از بین رفتن پایه های اجتماعی فئودالیسم در بسیاری از روستاها شد. هر چند که به دلیل نیروی ارزان کار دهقانان، مکانیزه شدن به کندی پیش می رفت.

اصلاحات ارضی بر سازمان عشیره ای نیز تأثیر گذارد. اقتصاد عشیره ای در ایران تماما اقتصادی کوچ نشین نبود بلکه ترکیبی از کوچ نشینی و بخش های فئودالی بود. اصلاحات ارضی و ملی کردن منابع آبی و طبیعی آخرین ضربه ای بود که بر ساختار قدرت خان های عشیره وارد آورد. ای اصلاحات، حد اقل در سطحی نظری، آخرین موانع برای شکل گیری دولت-ملت را از سر راه برداشت. تحقق چنین هدفی به تلاش های زیادی و نیز زمانی طولانی نیاز داشت. فاصله ی عظیم طبقاتی از موانعی بود که بایست رفع می شد. ایران جامعه ای به شدت طبقاتی بود و تفاوت های عظیم فرهنگی و درآمدی گروه های مردم را از هم جدا می کرد. ساکنین روستاها با فاصله ی زیادی از دیگر بخش های کشور از نظر درآمد و نیز بهره مندی از خدمات مدرن عقب بودند. آنها عمدتا بی سواد و غیر ماهر بودند و به لهجه یا زبان های قومی سخن می گفتند. همچنین تقریبا هیچ گونه نمایندگی سیاسی در ساختار قدرت جامعه نداشتند. آنها اساسا به صورت شهروندان درجه ی دوم محسوب می شدند. آنها نه با بخش های مدرن جامعه هم حسی داشتند و نه نگرش های اجتماعی و سیاسی مدرن را می شناختند. نظام فئودالی از بین رفته بود اما هیچگونه برنامه ای برای ارتقای این افراد به سطح جمعیت شهری وجود نداشت.

برنامه ی سواد آموزی نیز با اینکه دارای برخی کاستی ها بود اما پیامدهای مهمی داشت. حکومت قابلیت و انسان های توانایی برای ساخت مدارس نوین در این روستاها نداشت. برای ایجاد این قابلیت ها سالها زمان لازم بود. دانش آموختگان دبیرستان ها که به خدمت سربازی احضار می شدند پس از آموزشی کوتاه تبدیل به معلمان روستاها می شدند. کیفیت چنین خدمات آموزشی ای پایین تر از مناطق شهری بود. اما با این حال همین خدمات محدود نتایج مهمی در بر داشت. برای نخستین بار نسلی از ایرانیان رشد کردند که همه به فارسی سخن می گفتند. گسترش رسانه های جمعی و به خصوص رادیو و تلویزیون نیز به این امر کمک کرد. در نتیجه یکپارچه شدن فرهنگی در تمام کشور شتاب گرفت.

ارتقاء اجتماعی و سیاسی زنان نیز پیامدهای فوری عمده نداشت. زنان ایران در مناطق روستایی فعالانه در فعالیت های اقتصادی مشارکت داشتند و شریک مردان خود در تولید بودند. در شهر اما اینگونه نبود. به جز در بخش های محدودی، زنان در مناطق شهری در حیات اقتصادی و عمومی غایب بودند.

این اصلاحات و دیگر پیامدهای عمده بهره ی چندانی برای رژیم نداشت. اکنون کشاورزان می توانستند محصولات خود را در قبال پول نقد بفروشند. دهقانان تبدیل به کارگران کشاورزی شده بودند و در قبال فعالیت خود پول دریافت می کردند. آنها شروع به آموختن عادات مصرفی کردند. این شرایط مطلوب بازاریان بود که دوستان وفاداری برای شاه نبودند.

توسعه ی فعالیت های تجاری مقارن شد با افزایش ناگهانی درآمدهای نفتی در اواخر دهه 1960 و دهه 1970. بهای نفت و تقاضای بین المللی برای آن ناگهان افزایش یافت. این مسأله به رشد سریع بخش های خدماتی و ساختمانی در ایران منجر شد. در نتیجه بسیاری از روستاییان در زمانی که کارچندانی در کشاورزی نداشتند برای کار به شهر می آمدند و با مقدار قابل ملاحظه ای پول به خانه باز می گشتند. این اتفاقات به پویایی اقتصاد روستایی افزوده شد و در نتیجه به ادغام هر چه بیشتر روستاییان به جریان اصلی زندگی فرهنگی و اقتصادی ایران منجر شد. جدا افتادگی جماعات روستایی از بین رفت و آنها در معرض تماس های بیشتری با واقعیت های زندگی شهری قرار گرفتند. عادات مصرفی آنها را بیشتر به مردم شهر شبیه کرد. رسانه های جمعی و آموزش و پرورش به آنها کمک کرد تا همانند شهرنشینان سخن بگویند و بیاندیشند. تمام این گرایش ها در راستای یکپارچه سازی فرهنگی و اجتماعی کشور بود که تاکنون سابقه نداشت. از طریق همین تماس ها بود که عقاید مخالف شهرنشینان به روستاییان رسید، به خصوص عقاید گروه های مذهبی.

پیامد منفی دیگر آن برای رژیم شکست آن در پر کردن خلاء اقتداری بود که با حذف فئودال ها ایجاد شده بود. روستاییان چهره های دولتی را نه به عنوان رهبران خود بلکه به عنوان فدرت های دولتی می نگریستند. آنها همین نگاه را به شخصیت های سیاسی غالبا سکولار و به خصوص روشنفکران مارکسیستی داشتند که به زبانی پیچیده سخن می گفتند. زبانی که برای مردم روستایی قابل فهم نبود.

روستاییان که با پیچیدگی های جامعه ای که در آن ادغام شده بودند مواجه بودند، در شناخت آن با مشکل روبه رو بودند. شناخت و فهم سیاست جامعه به منظور شکل دادن به دیدگاه مستقل آن ها و مفاهیم آنها از مسائل سیاسی ملی و محلی بسیار دشوار بود.

در گذشته دهقانان دو منبع معتبر و پرنفوذ داشتند که مسائل را برای آنها توضیح می داد و اندیشه های سیاسی و اجتماعی را بری آنان طرح می کرد. این منابع فئودال ها و روحانیون بودند. با ازبین رفتن فئودال های قدیمی، و ناموفق بودن دیگران در پر کردن جایگاه رهبری کننده ی آنها، روحانیون بی رقیب ماندند.

 

گسترش طبقه ی متوسط

شاید مهم ترین تغییری که پیامد اصلاحات و نیز رشد سریع اقتصادی ناشی می شد گسترش سریع طبقه ی متوسط بود. این رشد به علت گسترش سازمان هایی بود که به لحاظ مالی از طرف دولت حمایت می شدند.

یک تخمین سردستی رشد طبقه متوسط نشان می دهد که شمار خانواده ها از چند صد هزار در اوایل دهه 1960 به حداقل دو میلیون در اواسط دهه 1970 رسید. برای نشان دادن بخشی از این رشد، می توان به آمارهای آموزش عالی مراجعه کرد. در دهه 1960 و 1970 سیستم آموزش عالی در ایران به سرعت گسترش یافت. علاوه بر افزایش سریع دانشجویان در ایران، ده ها هزار ایرانی در دانشگاه های خارجی مشغول تحصیل شدند. در مقایسه با دهه 1960 که حدودا 23000 دانشجو در دانشگاه ها مشغول تحصیل بودند، در اوایل دهه 1970 نزدیک به هشتاد هزار نفر در دانشگاه های داخلی و حدود بیست هزار نفر در دانشگاه های خارجی مشغول به تحصیل بودند.

تشکیلات دولت و ارتش که بزرگترین سازمان های حکومتی بودند نیز به سرعت در حال حجیم تر شدن بودند و تحصیل کردگان دبیرستان ها و دانشگاه ها را جذب خود می کردند.

به دلیل پروژه های کلان توسعه و گسترش صنعت و شهرها، بازار کار نیروی کار ماهر یا نیمه ماهر پر رونق بود. در دهه 1970 کمبود نیروی کار ماهر دولت را مجبور کرد تا شمار زیادی از آنان را از کشورهای خارجی تأمین کند. در یک شرکت بزرگ صنعتی که من یک پروژه ی تحقیقاتی انجام دادم، مهم ترین مشکل مدیریت جذب نیروی ماهر و کارآزموده بود. آنها مکررا محل کار خود را برای دستیابی به درآمد بیشتر تعویض می کردند و یا خود کارگاهی مستقل ایجاد می کردند. درآمد این کارگران با کارمندان یقه سفید دانش آموخته برابر بود و آنها را قادر می کرد تا جزئی از طبقه ی متوسط باشند.

بدیهی است که گسترش سریع طبقه ی متوسط از طریق به کارگیری طبقات پایین تر شهری میسر می شد که می توانستند به مهارت و تحصیلات دست یابند. برخی از آنها ریشه های روستایی داشتند اما تعداد آنها زیاد نبود چرا که نسل روستاییان مهاجری که تحصیلات مدرن را کسب کرده بودند آنقدر قدیمی نبودند که قشر مهمی را در نیروی کار ماهر شکل دهند. برخی از آنها جزء تازه به دوران رسیده هایی بودند که از طریق تجارت، به خصوص در صنایع ساخت و ساز و حمل و نقل، بالا آمده بودند.

یک عنصر مهم در طبقه ی متوسط، ترکیب فرهنگی آن بود. فرزندان هر دو بخش طبقه ی متوسط – سنتی و مدرن آن- به یکسان تشنه ی کسب آموزش های عالی بودند. آنها گزینه های پر کردن جایگاه هایی بودند که تازه در بخش یقه سفید ایجاد شده بودند. اما اکثریت کسانی که از خانواده های سنتی برخاسته بودند هنوز از تعلقات عمیق خود به شیوه ی سنتی زندگی و نظام ارزشی آن دست نکشیده بودند. ارائه ی آماری دقیق از چنین ترکیبی دشوار است چرا که جمع آوری و حتی آگاهی از آمار برای ایرانیان به خصوص در موضوعات فرهنگی هنوز مفاهیمی بیگانه اند. در نتیجه برای تحلیل رفتار فرهنگی آنها بایست از نمودهای مادی استفاده کرد. از سلیقه ی موسیقیایی و لهجه ای که مردم سخن می گویند، حتی هنگام اجرای وظیفه ی شغلی خود، به سادگی می شد دید که طبقه ی متوسط مدرن در میان توده ی عظیم عوام شهری و روستایی که تازه داخل طبقه ی متوسط شده بودند به لحاظ کمی چندان قابل توجه  نبودند.

هرکس به عنوان یک مشاهده کننده ی مشارکت کننده در توسعه ی طبقه ی متوسط اسران می توانست متوجه شود که ترکیب فرهنگی آن دارد به سمت سنتی متمایل می شود. در این طبقه حتی تا یک دهه قبل از آن فضای مدرن غالب بود. برای مثال، موسیقی، لباس، و کالاهای مصرفی ای که این بخش مدرن جمعیت استفاده می کرد کاملا از آنچه در بخش های روستایی مصرف می شد، متمایز بود. حتی سلیقه ی طبقات فرودست شهری مشابه با طبقات بالا و متوسط مدرن نبود. در اواسط دهه 1970 موسیقی مطابق با سلیقه ی مردم عوام و روستایی از بلندگوهای مغازه هایی پخش می شد که در گذشته موسیقی مورد تقاضای طبقات مدرن را پخش می کردند. حضور افراد با جهت گیری سنتی در پارک ها، تئاترها، رستوران ها و مراکز تفریحی افزایش یافته و مسلط شده بود. کمی پیشتر این فضاها مراکزی بودند که به طبقات بالا و متوسط مدرن اختصاص داشتند.

در اوایل قرن، زمانی که طبقه ی متوسط جدید در حال شکل گیری بود، آنها گروه متمایز و احترام برانگیزی بودند که ورود به طبقه ی آنها مستلزم تطابق با معیار آنها بود. این معیار مدرنیته بود که مشتمل بر حدی از غربی شدن بود. در آن روزها طبقه ی متوسط مدرن از افرادی تشکیل می شد که در ساخت الگو برای بقیه ی مردم پر نفوذ بودند. اکثر آنها روشنفکران، فعالین سیاسی، شخصیت های دانشگاهی و نیز کسانی بودند که در بخش های آموزشی و جایگاه های مدیریتی مشغول یودند. در دهه 1940 هنگامی که احزاب سیاسی فعال بودند، اعضای فعال آنها از این گروه از مردم تشکیل می شدند. قلمرویی که از افراد نوآور فرهنگی و اجتماعی، سکولار و مدرن شکل گرفته بود و این گروه اجتماعی بودند که معیارهای نوینی از رفتار را ایجاد می کردند و آنرا به نسل نوین منتقل می کردند.

اما تازه واردان دهه 1960 و 1970 در زمانی به طبقه ی متوسط می پیوستند که این مشاغل دیگر حامل هویتی متمایز نبودند. آنها مشاغلی بودند شبیه به دیگر مشاغل. تازه واردان دلیل چندانی برای تطبیق خود با معیارهای مدرنیته نداشتند. گسترش طبقه ی متوسط آن چنان سریع بود که زمان لازم برای فرهنگ پذیری به شیوه ی مدرن زندگی وجود نداشت. به علاوه انگیزه ای برای هم هویتی با مدلی فرهنگی که روز به روز در جامعه منزوی تر می شد وجود نداشت. در نتیجه این گسترش سریع باعث دگرگونی ترکیب قبلی آن شد.

 

ترکیب جدید طبقات بالا

ربع قرن اصلاحات و توسعه ای که در پی کودتای نظامی در 1953 صورت پذیرفت در راستای منافع طبقه بالا بود. این طبقه از بازاری ها، زمینداران بزرگ، ملاکین، صاحبان صنایع، تاجران بزرگ، فئودال های قدیمی، برخی رؤسای قبلی عشیده ها، و قشر جدیدی از تاجران که بازاری نبودند تشکیل می شد. در کل طبقات بالای ایران بیشترین سهم را از جهش اقتصادی و افزایش ناگهانی درآمد نفتی در دهه 1970 برد.

ملاکین و زمینداران که بخش بزرگی از طبقه ی بالا را در ایران شکل می دادند از افزایش بهای زمین و تقاضا برای مسکن سود بردند. گسترش مراکز شهری باعث بالا رفتن خارق العاده ی بهای زمین شد. برای مثال بهای زمین های واقع در شمال و شمال شرقی پایتخت که بایر بودند در دهه 1950حداکثر چند تومان برای هر متر مربع بود. یک دهه بعد آنها به متری هزار تومان یا بیشتر افزایش یافت ( هر هفت تومان معادل یک دلار آمریکا بود ). در مناطق روستایی نیز به خصوص در صورتی که زمین ها در نزدیکی مراکز صنعتی جدید واقع بود افزایش قیمت اتفاق افتاد. مردم به امید کسب سود در آینده زمین هایی را در مایل ها دورتر از شهر خریداری می کردند.

بخش دیگری از طبقه ی بالا در بخش صنعت درگیر بود. اکثر صنایع مدرن ایران در دهه های 1960 و 1970 ساخته شدند. بخش عمده ی سرمایه برای توسعه ی صنایع از درآمدهای نفتی تأمین می شد. وام های سخاوتمندانه ی حکومت و بانک ها در پشت غالب این صنایع وجود داشت. کسب این وام ها ساده نبود و به نفوذ سیاسی قابل ملاحظه ای احتیاج داشت. در نتیجه روشن است که چرا تعدادی از خانواده های بانفوذ به اربابان صنعت در ایران مبدل شدند. این یک باور عمومی بود که برای موفق شدن بایست با شخصی قدرتمند، مثلا یکی از خواهران یا برادران شاه، شریک شد.

خصلت چنین صنایعی تولید خط مونتاژی بود که در آن قطعات پیش ساخته بر روی هم سوار می شدند. این قطعات عمدتا وارداتی بودند و در نتیجه اکثر این کارخانه های نوظهور چیزی بیش از یک واحد تجاری نبودند. در حقیقت آنها توزیع کنندگان کالاهای وارداتی بودند که کمی نیروی کار ایرانی را نیز با آن ترکیب کرده بودند. این کمپانی ها اغلب تحت لیسانس تولید کننده های قطعات فعالیت می کردند و در حقیقت بخش مهمی از این صنایع به شدت با کمپانی های چند ملیتی مرتبط بودند. شواهد معتبری وجود داشت که تنها پنجاه خانواده مالک اکثر صنایع سنگین ایران بودند.

مالک بسیاری از این واحدها از نظر سیاسی، فرهنگی و اقتصادی به رژیم وابسته بودند. غالب آنها تصویر اجتماعی غیر سنتی ای داشتند و مردم معتقد بودند آنها گروهی لذت جو هستند که سبک زندگی آنها مصرف مواد مخدر، قمار، فحشا و بسیاری رفتارهای غیر اخلاقی دیگر را در بر می گیرد. آنها هدف ستیزه جویی عمومی به دلیل انحصار بر منابع عمومی بودند. اکثر مردم سنتی اندیش که با جنبه های پویای یک اقتصاد سرمایه داری در حال رشد ناآشنا بودند، جنبه های منفی اقتصادی آنچه در حال اجرا بود را به مسائل اخلاقی و به خصوص غربی شدن پیوند می زدند. کسانی که دانش سیاسی بیشتری داشتند این مسائل را پیامد وابستگی به غرب می دانستند. طبقه ی متوسط جدید در منافع طبقاتی و اقتصادی این بخش جدید از طبقه ی بالا شریک نبود. هر چند در دو جنبه با آن مشابه بود. هر دوی این گروه ها با دستگاه دولت مرتبط بودند. و هر دوی آنها تحت تسلط گرایشی فرهنگی به غرب بودند. از دیدد عوام و فعالین سنت گرا هر دوی این اقشار به دسته ای واحد متعلق بودند. یعنی گروهی غرب زده. دشمنی علیه این طبقه بالای نوین که خصلتی اخلاقی-اقتصادی داشت به طبقه ی متوسط جدید نیز متوجه شد که تنها قربانی گرایشات غربی خود بودند. آنها بایست هزینه ی آنچه که طبقه ی بالا انجام می داد را نیز می پرداختند. هر دوی این طبقات از دید فعالین ضد مدرنیته محصول خاندان پهلوی دیده می شدند. از منظری فرهنگی، آنها نماد نمونه ی مخالف آنچیزی بودند که فرهنگ عامه نامیده می شدند.

 

گروه های تجاری

بازاری ها و دیگر کسانی که درگیر فعالیت های تجاری بودند و در تمام شهرها و مناطق پراکنده بودند، بخش عظیمی از طبقه تاجر ایران را شکل می دادند. محتملا این قشر نیرومند ترین گروه در کشور بود که هسته ی اصلی آن در بازارهای اصلی شهرهای بزرگ قرار داشت.. منبع قدرت بازار در ساخت اقتصادی ایران، سازمان آن، ثروت آن، تجربه ی سیاسی و پیوندهای استراتژیک آن با گروه ها و شخصیت های پرنفوذ مذهبی بود. بازار نیز از برنامه های توسعه ی رژیم و درآمدهای نفتی سود می برد. گسترش طبقه ی متوسط، گشوده شدن بازارهای روستایی، و وفور پول در جیب های مردم برای بازاری ها خبرهایی خوش بود. آنها درباره ی تقاضا نگرانی نداشتند چرا که بازار کالاهای مصرفی به سرعت در حال گسترش بود.  

اگر چه بازاری ها درآمد کمتری از بخش های جدید طبقه ی متوسط نداشتند و نیز سبک زندگی آنها تجمل کمتری نداشت، اما آنها هرگز هدف چنان دشمنی ای قرار نگرفتند. تا حدی به این علت که بازاری ها دارای تصویر سیاسی غیر دوستانه ای نسبت به رژیم بودند و تصویر اجتماعی آنها به سنت فرهنگی-مذهبی ایرانیان وفادار بود. فعالیت های سیاسی آنها در قرن نوزده و بیست و حمایت آنها از انقلاب مشروطه و نیز جبهه ملی و گروه های مذهبی در دهه 1940 به این تصویر آنها شکل داده بود. عموما باور بر این بود که بازاری ها مذهبی و ملی گرا هستند. این تصویر از طریق مشاهده ی مردم از جماعت بازاری که نشانگر معیارهای شدید اخلاقی اسلامی بود تقویت می شد. در کشوری که در آن مردم جامعه را از طریق دریچه های اخلاقی و مذهبی می نگریستند این مشاهده آنها را نسبت به تضادهای منافع اقتصادی کور می کرد. به لحاظ فرهنگی آنها هسته ی فرهنگ عوام بودند. رهبران مذهبی که دشمنی مردم را علیه طبقات بالا و متوسط مدرن بر می انگیختند بسیار کم علیه بازاری ها سخن می گفتند. برای مثال در پس از انقلاب که رهبران مذهبی به قدرت رسیدند، کمیته هایی تشکیل شد تا در مراکز عمومی، دانشگاه ها و دبیرستان ها به پاکسازی عناصری بپردازند که گمان می شد از رژیم گذشته طرفداری می کنند، اما به ندرت این کمیته ها در بازار تشکیل شد.

جهش اقتصادی در دهه های 1960 و 1970 ثروت ملی را افزایش داد. به دلیل سیاست حکومت در وارد کردن نیازهای اولیه ی مردم در مقیاس انبوه، مردم فشار تورم را احساس نمی کردند. آنها تنها عریض تر شدن فاصله ی طبقاتی را مشاهده می کردند. این موقعیت نسبی اقتصادی برای طبقات فرودست دردناک به نظر می آمد. برای مثال متوسط کارمندان دولت که دارای تحصیلات پایینی بودند تقریبا هزار تا دوهزار تومان در ماه دریافت می کردند. در حالیکه دارندگان مدرک دیپلم یا دانشگاهی در حدود سه برابر این حقوق را دریافت می کردند.

در مناطق روستایی نیز ورود خدمات مدرن و اصلاحات ارضی سطح درآمد آنان را بالا برده بود و به بهبود شرایط زیستی آنها منجر شده بود. با این حال فاصله ی میان مردم شهر و روستا در حال گسترش بود. به دلیل واردات مفرط محصولات کشاورزی به خصوص غلات بهای محصولات کشاورزی به سرعت هزینه های زندگی رشد نمی کرد. یکی از محصولات اصلی کشاورزی گندم بود. برای چن سال قیمت گندم ثابت نگته داشته شد و در همان زمان میلیون ها تن گندم وارد شد. در همین زمان قدرت خرید روستاییان حدود بیست درصد در سال بدلیل تورم کاهش پیدا می کرد.

 

روشنفکران

روشنفکران نیرویی هستند که نقشی مهم در سیاسی کردن مردم، حداقل در قرن اخیر، ایفا می کنند. گروهی از مردم که روشنفکر محسوب می شوند اندیشه سازان و بت های محبوب جوانان بودند و چهره های قابل احترام در دید ایرانیان تحصیل کرده بودند. حامیان آنها به آنان به عنوان روشنگران فرآیندی می نگریستند که جامعه ی آنها را دگرگون می کند و از آنا انتظار داشتند مسیری که این تغییرات باید رخ دهد را نشان دهند. هر کسی که مدرک دانشگاهی داشت به عنوان روشنفکر لحاظ نمی شد. حتی دانشجویان ممکن بود به جای اساتید دانشکده ی علوم اجتماعی به عنوان منبعی برای اندیشه ی نظری خود به کسانی روی بیاورند که حتی تحصیلات آکادمیک در علوم اجتماعی نداشتند. دلیل این کار را بایست در معنای روشنفکر جست.

برای فهم معنای روشنفکر بایست به ویژگی های معین سیاسی کشور و اتفاقات تاریخی جدید آن نگاه کنیم. ایران همواره تحت حکومت نخبگان سیاسی محافظه کار بوده است. پادشاهان مستبد، فئودال ها، خان های عشایر، رهبران مذهبی، و حتی هسته ی پر نفوذ بازار همه نیروهای محافظه کاری بوده اند که ستون های قدرت سیاسی در ایران را شکل داده اند. کسانی که در طلب تغییر رادیکال بودندد به ندرت به ابزار اجرای اهداف خود دسترسی داشتند. آنها خارج از سیستم حکومت فاقد ابزاری برای به عمل درآوردن اندیشه های خود بودند. دوران طلایی احزاب سیاسی در دهه 1940 و اوایل دهه 1950دوره ی تاریخی منحصر به فردی بود که در خلال آن خواستاران تغییرات دموکراتیک و رادیکال فرصت ایفای نقشی مهم را در کشور داشتند. پس از کودتای نظامی 1953 و سخت گیری بر رادیکال ها، آنها بار دیگر از فرصت تلاش برای تغییراتت اجتماعی دلخواه خود محروم شدند.

در نتیجه تنها گزینه ای که برای ایده آلیست ها و طالبان تغییر در جامعه باقی مانده بود کارهای نظری و فعالیت های ذهنی بود که می توانستند در آثار خود مقاصد و محتوایی سیاسی را بگنجانند. مردم آنان را به عنوان دگر اندیش و متعهد می شناختند. در مورد چهره هایی که تجربه ی زندان و یا شکنجه را نیز بدلیل فعالیت های سیاسی شان داشتند ، اعتقاد مردم به آنها بیشتر بود. غالبا چهره های برجسته ی این طیف یک دیگر را شخصا یا از طریق زندان مشترک و یا خواندن آثار یکدیگر می شناختند. درنتیجه  آنها حس تعلق به یک جامعه ای از روشنفکران را داشتند.  این مسأله باعث می شد که روشنفکران تعدادی انسان های منفرد نباشند بلکه گروهی سیاسی را شکل دهند که نیروی اجتماعی مخالفی بود.

این گروه، جمعی بسته نبود اما تنها برای کسانی گشوده بود که صلاحیت صعود به آن را داشتند. چهره های پر نفوذ در این جمع قطب هایی را در برابر یکدیگر تشکیل می دادند که حول آن قطب ها پیروانشان جمع می شدند. بعلاوه این ترکیب، ترکیبی پلورالیستیک بود. برای مثال روشنفکران متمایزی با ایدئولوژی های متمایز وجود داشتند. چهره هایی چون به آذین ( فعال حزب توده )، حاج سید جوادی (لیبرال)، سعید سلطان پور ( شاعر چپگرا ) و سیمین دانشور ( آکادمیسین ). برای روشنفکران رشد رسانه های جمعی و گسترش طیف تحصیل کرده نتایج مثبتی داشت چرا که مصرف کنندگان محصولات فرهنگی و نظری آنها افزایش می یافت.

به صورت مستدل می توان ادعا کرد که روشنفکران ایرانی منبع تغییرات ایدئولوژیک بودند. کسانی که به رادیکالیزه کردن مردم، به خصوص جوانان تحصیل کرده و نیز افزایش آگاهی سیاسی مردم به طور کل یاری رساندند. از طریق آنان آفرینش های ادبی، هنری، و نظریه اجتماعی فرهنگی ایران غنی شد.